مُردابِ سایه ها
*
قصه ی یکم :
... طرحِ
دور و دراز جایی، روی پرده ی ذهنم چسبیده بود. می خواستم و نمی خواستم پاکش کنم و نمی کنم! شاید هم نمی شود، کَند و دورش انداخت؛ مانند معنی واژه ی خورشید و ماه وآسمان.
... آفتاب که جُل و پلاسش،کفِ زمین، پخش و پلا بود، رسیدم. میدان بزرگی که به سختی یادم می آمد دیده باشم. انگار طبل می کوبیدند؛ ناروشن و دور دست، همانند کوبه اش ضربان یک قلب. آسمان، صاف وآبی یکدست بود. توی ذهنم همه ی شکل ها و نشانه ها یک جوری دایره وار به نظر می رسید. دلشوره ی گُنگی سراغم می آمد. تپش قلبم تندتر می شد. اطراف را که نگاه می کردم،
کوچه پسکوچه های زیادی دیده می شد.اگر حوصله ی شمردن شان را داشتم، شاید سیصد - سی چهل تا کمتر. صدای طبل با هق هقِ خفه ای - گاهی بلند و زمانی آرام، به گوش می رسید.
آن سوی میدان، نزدیک مدخَل یک کوچه، مجسمه ی سنگی مرمرین عجیب شکلی گذاشته بودند. هیکل یک حیوان سنگی؛ بیشتر شبیه به گرگی بزرگ با پوزه ی دراز. و ایستاده- روی نُه پا- خیره به نا کجای بالاها ... از دست آفتاب بی غروب و سکوت ترسناک میدان، پاهایم را دراز کردم زیر شکمش و گاه گاهی دزدکی از میان پاهای سنگی، نگاهی دورو برَم انداختم. خود را یله دادم به دست خاطرات گذشته. حماقت هایی که زمانی باعث و بانی شان ترس بود. و گاهی شجاعتِ عجولانه! به چوب خط های روی چهار دیوار مانده بر سیمان خاکستری، که هر یک نشانی از روزها، به یادگار گذاشته بودند. از پنج هزار هم زیاد. نمی دانم. شاید هم کم .
سپس به خطوط محوی که دیگر نه، روی دیوار سیمانی، بل بر هر طلوع و غروب می شد نوشته شان و خواند. طنین طبل آزارم می داد. بی من چندین چوب خط ناخوانایی بر سرشان آوار خواهد شد.تنها دخترم- شیلوند. آن زن که مادرش بود. و پدرِ مادرش. پیر مرد. پیرمرد کجا رفت! روزهایی که صدای دلنشین عصایش، در کوچه های باریک و تنگ به گوش می خورد. همراهِ جیغ و دادِ گربه های ولگرد.
آرزوی چُرتخوابِ زیر سایه ی توت کهنسال برایم مانند رویایی دست نیافتنی شده بود. یادَم آمد روزهای سوخته ای که برباد رفته بودند با چندین هزار واژه ی سربی اخته و مشتی کلمه های پوچ و بی هوده. و بعد، دویدن در سراب هیچ ها و رسیدن به جایی که نمی خواستی حتی فکرشان را کنی.
یاد آشنا و عزیزی را زیر پرده های خود خواهی و لجاجت عادلانه! پنهان کردن. به تیرِ نرم آهنگ مادر، وقتی از دل بر می آمد. و با ناله هایی ( دعا و نفرین) در دهلیزهای تنگ و بن بست گوشهایم... سواران تیز پای روزهای دیگری که می رسیدند و بر باد می رفتند. و من باز هم، ایستاده و مغرور چون گرگ سنگی با دیده گان خیره به ناکجای کجاها! – به غروب لحظاتی که برای از دست دادن شان هیچ عجله ای نداشتم که بعدِ من، همه آوار می شوند همین جا، در بیتوته گاهم با ترس و ندامت. و لااقل باورم شود، یک بار دیگر خواهم رفت و باز خواهم آمد. در، دل به این امید وا هی که حیوان سنگی- تکانی نخواهد داد به خود و بار دیگر، زیر شکم دایره مانندش خواهم خفت...
سپس غرق در اوهام گنگ آن "مرد" می شدم." او "که فقط می آورد با دست های زمخت و لب های پُر سکوت و راز؛ تا چندین چوب خط را دور از درد گرسنگی، اضافه کنیم بر دیگری... و او رفت ورفت. گویی قرن هاست می رود. بعد، ما ،دُو تن ماندیم و مادر با نگاه مهربان و حصار آسوده گی و امنَش. حیف! اندک بود و زود از یاد رفته...
طنینِ طبل و هق ای از دورها، نیشم می زد. چمباتمه زده بودم. سَرم به نافِ سنگی می خورد... دوباره جا در جا شدم. کرَختی دست ها فراموشم شده بود. رسیدم به چوب خط هایی که اندک بودند و زود از یاد رفته. مثل روزهای کوتاه بی فکر کودکیم. آن زمان که حسرت رفتنش را نمی خوردی و گویی باورت می شد همه تکرار هم اند... و باز خواهند آمد. نشد. آنچه می خواستم و ماندند و پوسیدند زیر خروارها یاد و خاطرات دیگری که تا سا لیانِ سا ل، خبرشان به گوشم نرسید.
نیشِ چوب خط های دوری و غربت می نشستند بر چشمانم. فاصله ای که می شد حاصل تکرار و پوچی و بُزدلی آگاهانه تصورشان کرد. همراه ترس و گریه های بی نم و غم بادکی در گلو که سایه - سایه هجوم می آوردند. و با آمدنشان، روزهای کم عمرو کوتاه شروع می شد. سپس صدای طبل گاهکی خاموش می شد و نمی دانم انگار از آن دور دورها، یکنواخت و آهسته به گوش می رسید. سپس. خیال رهایی از زیر آفتاب و رفیق سنگی جان می گرفتند... دغدغه های تکراری و بی احساس گذشته های دور ، بار دیگر می آمدند و می رفتند. در سراب میدان بزرگ، پچ پچه های گُنگی از دورها همراه باد ناپیدایی شنیده می شد. سر را به سوی صدا بر می گردا نم. هیکلِ دوقلوهای پیر را دیدم. با بالاپوشی همرنگ و همپا و گیسوانی که سایه انداخته بودند تا پایین کمر، روی تنپوش شان. دو همزادی که اگرنبود رنگ موی یکی چون برف و آن دیگر ی چون شب،
یقین باورت می شد، یک نفر می آمد از دورها، با دو سر و چهار پا! آمدند و گذشتند از برابر نگهبان سنگی کوچه، بی نگاهی بر اطراف و من... سپس در آخرین لحظه که می پیچیدند در خمِ پسکوچه ای، یکی شان برگشت و ایستاد و نمی دانم شاید بوی تن برادری به مشامَش خورده بود. عاقبت، خیره شد به هیکل گرگ معصوم و لغزید در دهان یک کوچه. و چوب خط هایی که باز هجوم می آوردند بر من و ، من در کنار هیکل سنگی تاب آن نداشتم که فریاد بر آرم و صداشان بزنم. شاید در انتهای یکی از همان کوچه ها دست در دست هم، با گیسوان سپید و سیاه، فکرِ بخشش، برادر ناتنی به ذهن شان می رسید. دل شوره ی گنگی سراغم می آمد ودر خودآوار می شدم. صدای طبل آزارم می داد. دست بر پوزه ی سنگیش گذاشته بودم. خیره به کوچه ی رو به رو
شاید، به هوس و خیالی، راهِ رفته را باز گردَند و آفتاب، شاهد ما سه تن شود. آن زمان نمی دانم تاوان کدام یک از هزاران، گناه کرده ونا کرده را باید پس می دادم. و ایستادم قرن ها و قرن ها. سر در گریبان و منتظر... شاید باز آیند و مرا از دست انتقام خیالی شان وارهانند. نشستم و خیره به خورشید، و دستِ حمایلم خسته که شد و باز، صدای طبل می آمد و این بار آهسته و دل نشین. چون لالای مادر مهربانی بر سرِ گهواره ی شیرخوارش. سکوت خالی میدان وبی زبانی دوست سنگی ، می کشانیدم به یاد روزهای دیگر و انبوه خاطرات دور و نزدیک.
هیاهو و فریادهای بی پاسخی که همیشه کنارم پرسه می زدند و انگ بی عرضه گی و دست پا چلفتیَم را به رخُم می کشیدند. و من، ساکت و خاموش در میانِ آن همه ترس و شجاعت کذایی به فانوس های بی فروغی که در دست هایی آویزان بودند؛ خیره گشته و در دل به حماقت های پوشالی مان لبخند می زدم. به سُربی که از دست کدام، چکیده شد در خالی استخوانم. بعد، حاصل آن کرختی پا و عادت به درد مزمن. دست بر پای چپم گذاشتم. انگار چون پر کاهی سبک ونرم، بی درد و احساس. سپس گوش می دادم به سئوال هایی- که چرا و کی، چگونه شد؟
و آخر سر، لب جنباندن ، شاید" به وقت دیگر" و تکانی به خود دادم و از زیر سایبان سنگی، نگاهی دوباره به چهار سو انداختم. به سکوت و تنهایی میدان عادت می کردم. دل شوره ی پیشین جای خود را آرام آرام به آرامش نابی می داد. انگار، سنگ ها و اشیا از آغاز آفرینش، دست نخورده و بکر بی تأثیر از گذشت زمان، صاف و یکدست باقی مانده بودند؛ و من چون وصله ای ناجور در آن چشم انداز به نظر می آمدم. هوس قدم زدن و شاید دیدن کسی یا چیزی که حوصله اش را نداشتم به سرم می زد. اطراف میدان ، آرام، گام بر می داشتم. استخری بزرگ و دایره شکل در وسط آن دیده می شد. با حوضچه های زیاد و فواره های ساکت که شاید یک زمان آبی از دهان شان بیرون می زد. فواره هایی به شکل یک بشقاب وارونه با سوراخ های گرد و آبی رنگ که جای جای چون چتری باز از اطراف دیده می شد؛ بی باران و آب نمی، زیرِ تیغ آفتاب وسط آسمان آبی...
از فکر بی هوده و عبثی که نور خورشید آزارم می داد و کاش زیر سایه ای بودم- دوباره رسیدم کنارِ سایه ی نگهبان سنگی. دراز کشیدم و دست ها زیر سر، خیره به آبی یک دست آسمانِ مرموز میدان خالی. از صدای پاها و طنین پیوسته ی گام های نا آشنایی- شاید خواب رفتم: سوار بر، پشت گرگ سنگی و خیره به آمد و رفت مردمان استخر شده بودم. آب درون آن لبالب که می شد، مایع چنَدش آوری بیرون می زد. دیدن چهره هایی که باورش غیر ممکن بود. گروه گروه یا چشمی در صورت شان نبود یا گوشی در سر! آنها که گوش نداشتند، دست و پای بی چشم ها را می گرفتند و با بی رحمی، داخل استخر می انداختند. فریاد و ناله ی شان به آسمان میرفت و زمانی بعد، اجساد شناوری روی آب بالا می آمدند ودر آنی باز هم سکوت میدان، دل شوره ی زجر آوری می شد. بعد از آن کابوس ترسناک، خود را زیر شکم نگهبان دیدم. عرق سردی بر تنم نشسته بود؛ هراسان نگاهی داخل استخر و کنار میدان انداختم. با لبخندی، باورم شد رویایی شوم بود و از آدم های بی گوش و چشم و استخر خون رنگ اثری نبود. دوباره همان ترس، سراغم آمد. خورشید در وسط آسمان و جای همیشگی دیده می شد. روشنایی بی حدش، مرا به ترسی موهوم و بی هوده می انداخت! ناگهان صدای به زمین کوبیدن چوب یا عصایی همراهِ گام های شلانه ی کسی می آمد. از پشت درختان بزرگ بلند حاشیه ی استخر، مردی لنگان با چوب بغل، آهسته قدم بر می داشت. مثل همیشه کم بینایی و روز کوری، حدس و گمان های بی هوده ای را به سرم انداخت که این وقت ها چهره ی آن کسی که از دورها می آمد و تا نزدیک نمی شد؛ در دل هزاران خیال و ظن می کردم و عاقبت از دست افکار پوچ، خسته می شدم. مردِ لنگ با چوب بغل اش وقتی نزدیک می شد، از تعجب، خشکم زد. خدایا این شیطان ابلهه و بی عاطفه تا کجاها به سراغم آمده بود. ثابت. آقای ثابت. چندین سال و ماه در زیر مشت و لگدش خون قی کردم و مردک بی چاره به خیالش – چیزی می دانم و نمی خواهم بگویم. مثلِ حیوانی تکه پاره ام می کرد و عاقبت، خسته و عصبانی، می نوشت و امضا می کرد و منم، انگشت : اگرم حرفی داشتم با بلایی که بر سرم آمده ( آورده!) یقین کرده، هیچ نمی دانم و اگر هم... از یادم رفته و باقی چرند.. او باز دوباره با آن پای علیلش آمده و شاید با خیالی در سر. بر خاستم و با ترسی موهوم و رعشه آور ،خیره به پای افلیجَش. و منتظر لب جنباندن.
انگار می دانست کنار گرگ سنگی ایستاده ام و همان جا پیدا م خواهد کرد . حتم وعده ا ی داشته باشیم؛ سر تا پایم را ورانداز کرد و عاقبت نالید: " می دانستم این جایی و آمدم ... برای ... سئوالی که سال ها، جوابش را نگفتی، آخرین بار، باز هم بپرسم..!" پیش خود گفتم: به هر کی دروغ و راست را سر هم کنم، خودم را که نمی توانم گول بزنم. یک روده ی راست توی شکمَم پیدا نمی شود. حتی یادم نمی آید از کی حرف راست گفته ام ! ولی چرا. شاید در تمام عمرم آن هم همان وقت که در مورد آن ماجرا به ثابت گفته بودم و گفتم که من از آن قصه و جریان یا به قول تو "حکایت واقعی" هیچ خبری ندارم و اصلاً نمی فهم که راجع به چی داری حرف می زنی. و او دوباره خواهد نالید تا به زور از فلسفه واحتمال چرندی گوید و اگر تمام آسمان ها و زمین و زمان را به هم ببافد بازَم هیچ آدم عاقلی نمی تواند سر در بیارد از آن- همه حرف هایش.
پیش از نطق به ظاهر منطقی و قانع کننده ( البته به تصور خودش) انگشت شستش را فرو می کند توی بینی و بی هیچ ابایی از هم صحبت روبه رو- با اندکی پایین آوردن لحن صدا خواهد گفت:
(رو به من) "خیال کردی هر غلطی که می کنی، می توانی به حساب تصادف؛ یا- لابد باید اینطوری می شد- انداخت؟!
اتفاق و تصادف، یک در هزار ممکن است. آن هم اگر بتوان نامی برایش گذاشت. توی احمق با آن فلسفه ی چرندت هیچ وقت نمی توانی سر من یکی شیره بمالی، من می دانم چه مارمولکی هستی! راستش را نگویی. تا ابد همین جا آویزانت می کنم . بفهمی با کی طرفی. هزار بارَم بمیری و زنده بشی اگر بخواهی راست و دروغ تحویلم بدی حالا حالاها با هم کار داریم. از پدر فلان فلان شده ات زرنگتر نیستی که !اگر از دستم در رفت، عیب نداره، تو ...
زیر لب گفتم: باورش نشده تا این جا کوبیده و آمده و خدا می داند از خیالات توی کله و دروغ بزرگش : این آخرین بار و تنها سئوال باقی مانده اش می تواند باشد. لابد یکی از همان چرندیاتی که سال ها به خورده اش دادم باید دوباره بگویم و روز از نو، روزی ... و حتم برای جلبِ اطمینان از لکه ی بزرگ روی دست چپم خواهد پرسید و برای هزارمین دفعه باید- البته راستَش را بگویم و گفته ام : از وقتی چشم باز کردم دستِ چپم را همین طور دیدم و از نوک انگشت تا مچ دست و کمی بالاتر از آن، انگار خون مرده گی عمیقی باشد، رنگشَ همان طور بود . و او باز خواهد گفت:" به آن حکایت واقعی مربوط می شود!" دوباره برای هزارو یکمین بار سرم را میان دست ها گرفته و او سیگار نیمه ا ش را آتش خواهد زد و قبل از پُکِ دوم به سویم می گیرد و با ولعِ تمام،کونه اش تا به لبم نچسبیده، مثل همیشه(شاید این بار ) یکهو از سوزش- چیزی- ته مانده ی آن را تف خواهم کرد و او دوباره سیلِ مشت و لگدش را حواله ی هر آن کجا که بگیردش خواهد داد.
می دانستم، باورش نشده آن همه سالها در مورد همان حکایت واقعی به گفته ی او- بهش دروغ نگفته ام. سماجت و یک دنده گی هر دویمان را می خواست امتحان کند شاید بازنده ی میدان باشم. سپس سکوت بود و هیچ. از لجِ او هم که شده – زیر لب گفتم: باید کاری کنم...و بی هوا
چشم به بالاترین شاخ و برگ درخت روبه رو انداختم. و تا صدای نکبت بار چوب بغل اش به گوش می رسید؛ سر تکان ندادم واو مثل دوقلوهای پیر، نمی دانم در کدام پسکوچه ای گم شد. صدای صحبت و خنده هایی از پشت درختان کهن سال تبریزی به گوش می خورد. خنده هایی شبیه قهقهه های خفه ای که زمانی از دهانِ "شیلوند"، دخترک معصومم شنیده می شد. کسی که تا واپسین لحظه، حاضر نشد روسری از سر، بر دارد، حتی با تمسخر که بهش می گفتند: " حتمی مو در سر ندارد..." و با ز نمی دانم از کدام ترس واهی، گیسوان سیاه و انبوه ش را تا سال ها، هیچ کس ندید. حتی... یقین خنده ی او بود و یک زمان بعد در آستانه ی کوچه ای دیدم . با " سلطان" دست در دست هم با نگاهی لرزان از برابرم گذشتند. اشک در چشمانم حلقه می زد، یک لحظه که دیدم روی صورت زیبایَش دهانی نیست! پس خنده ی سلطان بود و نمی دانم شاید صدایی نشنیده بودم. نگاهی گُنگ به سرا پایم انداخت. و سپس اشاره به سلطان کرد و دوباره دست چپَش را بالا برد و انگشتَش را به سوی کوچه ای نشانه گرفت. بعد پشت سرش راه افتادم و لحظه ای دیگر تا بجنبم و
کاری کنم به سرعت وارد کوچه ای شدند و دوباره با دوست سنگی تنها ماندم. با خیال و پرسشی در سر که ، چرا آمدند بی حرف و حدیثی.و رفتند ؟
انگار باورشان شده بود که، سخن گفتن جرُمِ نا بخشودنی و سکوت، بار سنگینی از دوش برداشتن است. مات و حیران، سر را روی صورت سرد دوستَم گذاشتم.
و بعد، های های گریه هام، نمی دانم کی، امانَم را بُرید که مدت ها از دست آفتاب وسط آسمان آبی نالیدم و زار زدم و " او" هم چنان از آن بالا، شیره ی جانَش را نثارم می کرد.
منِ ناسپاس با رنجشی نا شناس بهترین دشنام ها را حواله اش دادم!
آوای طبل، مانندِ زنگِ گوش خراشی شنیده میشد. با آهنگ دور و درازش شاید- به خواب رفتم. نمی دانم چند آفتاب خوابیدم. و دوباره از ترس کابوس های تازه بیدار شدم. این بار پدر را در جنگلی انبوه با همان رو انداز چرکمرده ی و تلِ هیزمی روی دوش ، می دیدم.
ناگهان آتشی از آن میانه گُر گرفت. وتا نزدیکش برسم و کاری کنم، اثری ازَش باقی نماند و من در آن جنگل نا آشنا، همراه صداهای خفه ای تنها ماندم. به آسمان که خیره شدم، باز میهمان همیشه گی دروسطِ آن خودنمایی می کرد و عاقبت فهمیدم که از آن رویای وحشتناک بیرون آمدم. وزَش باد، صدای طبل را خفه کرده بود. نگاهی به چهار سو انداختم. خود را صاحب بی چون و چرای هر آن چه دیده می شد می دانستم. هر چه فکر کردم این مجسمه و میدان و استخر را کجا دیده ام نشان آشنایی نمی یافتم. روزگاری بعد خود را نزدیک خانه ی مادریم -میان جنگل و اطراف میدان و استخرش دیدم. اما نه به این بزرگی و نشان ها. و مجسمه ی سنگی که شاید- زمانی از دستبرد دزدان، جان سالم به در بُرده و همان جا بین جنگل و اطراف آبگیر رها شده بود. با پیکری سنگی، زخمی عمیق در سر و شانه- به گمان دزدان - جواهری در آن جا پنهان باشدبا بریده گی و نقش به جا مانده ی تبر و دیلمی. شاید هم تصور غلطی که هر دو چشم انداز و منظر را یکی می پنداشتم. نگاهی دوباره به هیکل گرگ سنگی انداختم... در کوره راه میان روستا و جنگل و اطراف مجسمه ی نزدیک آبگیر قدم می زدم...
سال ها بعد، قادر نبودم هر دو را کنار هم گذاشته و فرقی میان شان پیدا کنم.
شاید از کم حافظه گی و گیجی همیشه گیم بود. مانندِ خر ِ در گلی ، مبهوت فقط نگاه می کردم. دراز گوشی که بعد از نگاه کردن، فکر هم می کرد! افکار و خیالات جاده ی روستا به جنگل و آبگیر متروک... و سالیان بعد که از دست نگا ه های مردم، فرار کردم به آغوش مجسمه ی سنگی میان جنگل.و مادر که می توانست بی دلهره و نگرانی با فانوسی در دست، کنارش، پیدایم کند. کاش با همان چراغِ کهنه ی دود زده دوباره می آمد... باورش محال بود، صدای پایش را از هزاران فرسنگ می شناختم. شبیه صدای طبل . نه. اشتباه نمی کردم. صدای گام هایَش بود. با قهقهه ی کش دار پدر که جلوتر قدم بر می داشت و مادر مانند همیشه باید چند گام عقب تر می آمد. خودشان بودند. اما چرا، مرد؟ همیشه مادر تنها می آمد ولی این بار هر دو با هم. دست بر چشمانم کشیدم. می آمدند... صدای به هم خوردن دندان هایم شنیده می شد. سردم بود... لاشه ی یک درخت با طنین ناموزونی
وسط میدان - میان استخر- افتاد. و دیگر هیچ نبود.سکوت وسکون و عاقبت صدای گام ها و لبخند شان نمی آمد. انگار زیر آن همه آوار ِ شاخ و برگ مدفون شد ه بودند. زمانی بعد، میان قهقهه های کش دار، صدایی به نامم می خواند و هیکل مرد که پیر و فرتوت شده بود همراه خش خشِ نفس ها به طرفَم می آمد. رو به رویم که ایستاد، تا مدتی زوزه ی باد ناگهانی شنیده می شد. یکهو با تکان شانه اش هق هق ای بلند سر داد. پیش از این که نام مادر از زبانم در آید و چیزی بپرسم با همان عادت دیرینه و لحن پُر تحکم اش گفت:
" گفتم که نیاید، خسته می شود نه می شنود . نه می بیند.
گفتم که این دفعه برای پیدا کردنت خودم بیایم. قبول نکرد. دیدی که چگونه زیر آن همه..."
باز گریه کرد به پهنای صورت . گفت: " التماسم کرد و زارید: همیشه تنها من برای پیدا کردنش می روم این بار تو چرا پا پیش گذاشتی و با من می آیی؟ دیدی چه بر سرمان آمد..." باز، های هایَش بلند شد. دست بر شانه اش گذاشتم. تکیه دادمش به هیکل دوست سنگی. بعدِ سکوت وقتی آرام گرفت از شیلوند و سلطان پرسید. با بی اعتنایی کوچه ی تنگ و تاریکی را نشان دادم. بی حرف دیگری به سوی همان جا گام بر داشت. سپس زیر آفتاب وسط آسمان، زوزه ی باد بود که می خواست من و دوستَم را جا کَن کند.
میان وَزش باد، گه گاهی کُوبشِ گام های شتابانی اطراف میدان به گوش می رسیدند. ایستادند. حلقه زدند دور استخر و زیرِ یک درخت سیبِ تنومندی.. لحظه به لحظه بر گروه مردمان زیاد می شدند. سپس کشان کشان، مردی را آوردند و روی چهار پایه ای گذاشتند. طنابی به همان درخت افکندند و حلقه بر گردنَش انداختند. ناگهان با همان شتابی که آمده بودند، پشت درختان گم وگور شدند... زمانی بعد، سر مرد، میان انبوه شاخه ها، تکان می خورد و گه گاهی از لرزش آن، سیبی
به زمین می افتاد. با هر چرخش، رنگ ِسرخِ دست چپ مرد تا آرنج پیدا و نا پیدا می شد. انگار خون مردگی عمیقی باعث آن شود... نگاهی هراسان به دستِ چپم انداختم. فرقی نکرده بود. سرخ سرخ تا آرنج مچ و کمی بالا مثل همیشه دیده می شد. ، نزدیک درخت و مرد می رفتم . از آن پایین چشمم که به نوک درخت افتاد؛ باورش محال بود. به طرز عجیبی شبیه اش بودم.سیبی از زمین برداشتم .نگاهش کردم. دوباره انداختم کفِ زمین –پای درخت.
دستی به گردنَم کشیدم. با خیالی آسوده- که طنابی به آن حلقه نزده- سپس با نفس راحتی، راه آمده را دوباره برگشتم. سکوت بود و بادی نمی وزید. ایستادم و دیگر بار خیره به درخت و مرد بالای آن انداختم.خش خشی از میان برگ ها و تنه ی درخت می آمد. یک ماربزرگ ، آهسته و خُرا مان خودش را از تنه ی درخت بالا می کشید. با خال های رنگارنگ زیبایی که آدمی را مسحور و جادو می کرد. با تصور این که باید منتظر چیزی یا کسی باشم، لابد در انتظار بی هوده ای که نمی دانستم چیست و کیست. از ترس، گام های ترسان و لرزانم را دو چندان کردم. با هر جان کندنی بود، نزدیک دوست سنگیَم رسیدم. تاب تاب طبل به گوش می رسید. زیر آفتاب وسط آسمان، تنم داشت یخ می زد! در فکر جایی غیر از سایه ی سنگی بودم. آن سوی میدان، نزدیک درختان بزرگ سیب ، کلبه ای دیده می شد. دست بر شکم خالیَم کشیدم. وارد دخمه ی کلبه مانند شدم. تنه ی چند درخت دایره وار کنار هم طوری قرار گرفته بودند که می شد چهار ستون کلبه نامیدشان و سایبانی مثلاَ به جای سقف با درَی یک لنگه که مانع می شد چشم انداز استخر و میدان به راحتی دیده شوند. زیر لب می گفتم چرا تا آن زمان ندیده بودم ! ناگهان صدای رعد و برقی آمد. و سپس باران سیل آسایی شروع شد. گمان نمی کردم به این زودی ها خیال بند آمدنش باشد. خیا لاتِ بی هوده ای به سرم می زد. یک جوری باعث خنده ام می شد. فکر دوست سنگیَم و آیا بعدِ باران باز همان جا خواهم دید! سپس نور خورشید از بالای تنه ی درختان درون کلبه که می افتاد؛ لنگه ی در با فشار شانه ام باز شد. حتی یک سیب هم بر درختی نمانده بود. انگار به جای باران سیب های قرمز دست نخورده ای از آسمان باریده باشد، جای در کف زمین برای پا گذاشتن نبود. میوه هایی که اشتهای خوردن شان آدمی را دیوانه می کرد. به جای مرد و مار فقط طناب پاره شده ای از درخت آویزان بود... هیکل دوستَم میان انبوه سیب های گرد و درشت در همان جای پیش، به چشم می خورد. خورشید آن بالا، به هر دویمان خیره شده بود. سردم نبود ونمی لرزیدم. زیر آسمان صاف و آبی رنگ به جز دوستم، سیب هایی هم، کنار فواره ها و ته استخر ریخته شده بود. از دهان فواره ها رگههای آب بی رمقی بیرون می زد.
شاید بعد از چندی، استخر خالی هم اگر پُر می شد از آن باران، انتظار ماندن در آن جارا کمی آسان می کرد. خیره به آب استخر، احساس می کردم که سال ها بعد، در روستا وجنگل و کنار آبگیر و حوضچه بودم. بعد از آن همه ماجرا که در شهر بر سرم آمده بود، خود را در روستا و اغلب میان جنگل و کنار آبگیر زندانی کردم. بی اعتنا به حرف های این و آن در کلبه ی دخمه مانند نزدیک مجسمه ی سنگی بر جا مانده از سارقان اشیاء عتیقه، روزها، همان جا می ماندم وشب ها به روستا و خانه ی پدری می رفتم...
از پشت سرم سایه ای به تندی می گذشت. باد ناپیدایی آب استخر را موج می انداخت و شاید خیالاتی شده بودم. خیره به هر سو شدم. جنبنده ای نبود. میدان، خا لی و بی صدای به نظر می رسید. از ترس وتنهایی خود را به کوچه ای انداختم. صدای طبل نزدیکتر می شد؛ همراه گریه های ممتد و گاه با فریادی جگرخراش. صدای قلبَم با گریه های نا معلوم کسی به مغزم هجوم می آورند انتهای کوچه دیده نمی شد. در بین راه، رسیدم به کوچه ای که در سمت چپ، دهان باز کرده بود. با دیواره هایی کاه گلی که هره ی بعضی جای شان ترک برداشته بودند.
دهان باز کوچه نگاهم می کرد. شانه ام را چسباندم به سینه ی دیوار روبه رو . با گام های بلند ، شتابان می گذشتم. انتهای کوچه دیده نمی شد. سمت راست کمی بالاتر از آن، پسکوچه ی دیگری به چشم می خورد. با سقفِ خاکستری که شاید سال ها پیش، رنگ سفیدی داشت. و یا فرض- کفِ اتاق همسایه ی دیوار به دیواری باشد. سپس به تندی راه افتادم. کوچه، باریک و باریک تر می شد. احساس می کردم. اگر کسی از روبه رو بیاید، حتم شانه به شانه می شویم. کسی نمی آمد. از دورها یک درخت بزرگ، وسط کوچه دیده می شد. به نزدیک اش که رسیدم انبوه شاخ و برگ ها و توت های سفیدش را دیدم که شیرینی طعم شان را می شد بی آن که زیر دندان له شوند؛ احساس کرد. تنهی آن در حیاط مخروبه مانندی قرارداشت. با درِ چوبی فیروزه رنگ . از آن دورها تا کنارش نرسیده بودم. فکر می کردم تمام درخت و هیکل اش وسط کوچه است . نزدیکَش شدم. شاید نوک آخرین شاخه را ببینم. کف زمین پُر بود از توت های تازه و گاه لهیده ای که زیر سایه ی برگ ها بودند. بی آنکه کسی یا چیزی از روی شان گذشته باشد. می شد آن طور هم تصور کرد گذر پایی تا به آن زمان بدان جا نرسیده بود که میوه ها چنان بکر و شاداب به نظر می آمدند؛ لااقل با فشار زیادی که نقش زمین شوند و تکه ای به کف پا یا به پا پوشی نچسبد. رمقی در پاهایَم نبود. نشستم و تکیه دادم جایی. شاید به تنه ی در چوبی که موریانه شده بود. دانه ای برداشتم. وزنی نداشت. انگار تکه ای پنبه که از بی وزنی دستَت به درد بیاید و میان دو انگشت از ترس این که مثل حبابی به هوا بپرد؛ مواظبی له اش نکنی... خسته بودم. سرم گیج می خورد. خوابم می آمد. آن قدر خسته و بی رمق، مانند اینکه هزار بار، از کوهی پر برف و بلند، بالا و پایین رفته باشم.
دهنَم تلخ و زهر آب شده بود. توان این که دستَم را بالا ببرم و حبه ای بردارم؛ برایَم محال بود. زیر سایه اش دراز کشیدم. آرام آرام پلک ها به هم شدند و آهسته کشاندَنم به میدان بزرگ و کوچه ای باریک و تنگ مثل همان کوچه ای که از آن آمده بودم و درختی شبیه همین درختی که خسته و کوفته زیر سایه اش به خواب رفته بودم. تنها نبودم. دست راستم را بالا برُدم تا انگشت شست زنی که گرمای تن مادرم را یاد می آورد، در مشتَم بگیرم. همراه آن زن، قدم هایَم را هماهنگ می کردم. به سوی درخت توتی در یک کوچه ی باریک و تنگ راه افتادیم. نزدیک درِ چوبی فیروزه رنگی رسیدیم. دختر بچه ای شبیه شیلوند هم قد دخترکم که پیراهن راه راه آبی او را به تن کرده بود ، قدم به کوچه گذاشت... یک لحظه مشتَم از دست زن رها شد و اندکی بعد، انگشت شست دختر ِراه راه پوش را در مشتَم احساس کردم... تیزی نور آفتاب بر چشمانم نشست و چهره اش یک باره محو شد. افسوس می خوردم. حیف صورت اش را ندیدم تا باورم شود که همان شیلوند- خودم بود که دست در دست هم کنار درخت ایستاده بودیم.
مثل همین درختی که زیر سایه اش به خواب رفته بودم. ناگهان با صدای طبل از جا پریدم. چند توت آب دار، افتادند روی سرم از آن بالا. و سپس به جوبِ باریک خشکیده ای که زمانی شاید آب زلالی از آن می گذشت؛ می غلتیدند و می غلتیدند... زن و دختر بچه، نمی دانم خواب بودم که رفته بودند یا به خواب و رویایَم آمده بودند و کسی نبود. تنها، صدای خشکیده و جیر جیر لنگه ی در چوبی با ناله و تکان های باد نا پیدایی، عقب و جلو می رفت. خسته تر از پیش با گام های لرزان خیره به انتهای کوچه سرازیر می شدم. میدانچهای کوچک از آن دور دورها دیده میشد. با تمام توان به جلو میرفتم. به کجا؟! شاید سراغ کسی که نمیشناختماش.
ترسی از آغاز راه نگرانَم کرده بود. وآن را بهانهی آمدن به کوچه های پیچ در پیچ می پنداشتم. در سمت راست کوچه، دیواری بلند و دراز که اَخرش پیدا نبود. و پنجره ای با دو لته ی کوچک دیده می شد. شاید از کف زمین دو یا سه برابر قد آدم.
بالای پنجره، چند سوراخ لانه مانندی، در دلِ دیوار جا خوش کرده بود. … لابد اگر گنجشک تنبلی حوصله ی پر زدن نداشت، می توانست در همان جا، بیتوته کند و از گزند سنگ پرانی بچهی تخسی اندکی آسوده شود. از آن پایین( کف زمین) داخل اتاقی دیده می شد. به ظاهر، سالیانی سال، شاید دستی آن را باز نکرده بود. رّد دیوار پایین پنجره را گرفته و در انتها به یک کوچه که دریی تاقباز داشت، رسیدم. نمی دانستم چرا می ترسیدم. انگار با کسی وعده ای گذاشتی و آن جا را خانه ی آشنا یا دوستی بدانی که مدت هاست می شناسی. آرام، پنجه ی پا را جلو بردم و از لای در، سرکی به حیاط کشیدم. فواره ای، هراز گاهی فشِ بی رمقی می کرد و آب حوضچه ی مثلث شکل وسط حیاط قدیمی را موج می انداخت. پیر مردی، پشت به در، روی صندلی راحت سرخرنگی که پنج پایه ی خاکستری داشت؛ لمیده بود. خیال کردم. آن صندلی را کجا دیده بودم. چرا پرهَیب حوضچه، به نظرم آشنا می آمد. شاید پدر بزرگ، پیش از مردنَش، شبی که با مادرم میهمانَش بودیم، روی همان صندلی پنج پایه، پشت به ما که نشسته بود را به خاطرم می آورد. آن شب، ماهی های رنگ به رنگ حوضچه بی قرار بودند شاید از حس نا روشنی که لااقل من، قادر به درک شان نبودم…
پیر مرد یا پدرِ، مادرم همان لحظه دست چپَش را کمی بالا آورد و با صدای ته چاهی گفت: " نوه ام را آوردی که این دم آخر ببینم. راحت باش قبل از تو نخواهم مرد!" و سکوت کرد.تا سال ها و هزاران سال بعد از آن. شاید تا همین چند لحظه قبل، ساکت و بی صدا نشسته باشد همان جا...
نگاهی به اطراف انداختم. پیر مرد و حوضچه ی مثلثی و صندلی و عمارت کهنه و دو طبقه ی آن سوی حیاط، با سکوت ِمرموزاش، ترسی گنگ و بی هوده به تن آدم می انداخت. تاپ تاپ طبل را آهسته می شنیدم. لبِ حوض نشستم. صدای پیر مرد ادامه می یافت و دور و گُنگ به گوش می آمد: " منتظرت بودم سر وقت آمدی..." سرش را بلند کرد و بی آنکه رو بر گرداند به طرفم، سکوت کرد. با نگاهی، خورشید بی غروب را بالای سر می دیدم.
روی صندلی کمی جابه جا که شد، صداش گفت:" باید برَی... حالا بهترین زمانِ سفر است... باید بری ... باید..." و بعد درِ بزرگ خاکستری رنگ آن سوی عمارت را نشان می داد. سپس تا مدتی، همان دست اش، سوی در، و نگاهم به دست و در، خیره ماند. بی آن که ببینَدم، نمی دانم ترس و وحشتَم را از کجا فهمیده بود که باز هم گفت:" نترس! بر می گردی همین جا ... نترس... زود. همه می روند و بر می گردند... تو هم... زود..." زمانی گذشت. نمی دانم. شاید قرن ها و قرن ها نشسته بودم روی لبه ی نمناک حوضچه و مردِ پیر، هی می گفت:" زود. زود... زود!"
تا صدای آهسته اش در آمد که تکانی به خود دادم وشنیدم :" اگرتشنه ای؟ " و باز سکوت. سکوت وهم آلودی که گذشت زمان را مانند تلخابی به روح و جسمَم می ریخت... یک کوزه ی گلی را، آب حوضچه بالا و پایین می بُرد. جرعه ای از آن را چشیدم؛ شیرین و گوارا.چون شیر مادر. نمی دانم. سکوت پیر مرد و نگاه بر در خاکستری و ترس از دیو وحشت پشت آن بود که همراه صدای طبل، می آمد و نمی آمد. برای آخرین بار، ، خیره اش شدم. قدم زنان با ترسی بزرگ، به جایی که پیر مرد نشانم داد ، می رفتم. انگار پاهایَم را با طنابِ نامریی به زمین دوخت بودند. هراسان، مقابل در خاکستری رسیدم. ناگهان پشتِ در، که ظلمات محضی بود، جرقه ای مثل یک شمشیر بُران درِ خاکستری را دو نیم کرد و یک، دستِ بزرگ از میان تاریکی، هیکلم را از آن روشنایی درون حیاط به سیاهی کوچه کشانید. و خالی شدم از وزن و آویزان در سیاهی مطلق... نمی دانم شاید میلیون ها سال وسال ها و قرن ها، معلق میان زمین و آسمان و پیدا و نا پیداها، می رفتم و می رفتم با گریه های پیوسته و بی امان.
در هوا بودم و زمین، با هر آن چه که در اطرافم، به گردش و چرخش در آمده بودند؛ می گشتم و می چرخیدم. عاقبت، صدای طبل یکهو خاموش شد و به گوشم نرسید. فضای ناشناسی را که چند پچ پچه همراه هق هقِ خفه ام شنیده می شد؛ احساس می کردم. فکر اینکه صدای گریه هام را کسی نمی شنود، آزارم می داد تا که دستی چند بار آهسته و آرام به پشت و کمَرم زده شد. خود را آویزان از پاهام میان دستاش تصور می کردم .با گریه های دوباره ام ، یکی از آنها که تنپوش سفیدی داشت رویش را به طرف آن یکی کرد و با لبخندکی ادامه داد:
" فکر می کنه این طرفا خبریه. اِ. رنگ دستش رو نگا ..." و باز ناله و گریه هام را می شنیدم. زمانی دیگر با لحنِ مهربان صدایی شنیدم. شاید صدای پیر مرد بود که بعدها آن را فهمیدم .
می گفت:"... قدمَش مبارکه..."
پایان قصه ی یکم
قصه ی دوّم
- : "بهِش گفتم : آرزو به دلم نموند و این دَمِ آخری نوه ی پسریم را دیدم. بچه را که بغل کردم، با چشای گرد و سیاهش، یه جوری نگام می کرد مثل این که از چند سال پیش من رو می شناخت. باور نمی کردم، دست چپش رو که مشت کرده و گذاش تو دهنش انگار از نوک انگشتاش تا مچش رو با آب سرخِ پُر رنگی شسته بودن. طفل رو که آروم تو گهوارش گذاشتم، به دخترم گفتم:
قدمَش مبارک و زدم از اتاق بیرون. تو هم که نبودی. ببینی، کی میدونس کجاها رفتی. بهِش گفتم : تُف به روت! تو رو می گن پدر. من موندمو یه شیرخوار و دختر بدبختی که هیچ وقت فراموشت نکرد و هر کیم خبر مرَدش رو ازش می گرفت، زُل می زد تو چشاشو. می گفت :
" بر می گرده!" طفلکی، پسرت من رو جای پدرش می دونس. رفتی و پشت سرت رو نگا ه نکردی. اینهمه سال، عمر کمی نیس که بهوه نه ای براش بیاری. نمی پرسم، کجا بودی و چه گُهی... نه پیومی و کلامی، نشانی. پشت سرت گذاشتی. د. لامصب. لال شدی. حرف بزن. توله ها شو هم آورده بود، دوقلوها را می گم، اونا هم می گقتن: " دلش، برا زن و پسرش تنگ شده. می گفتن، برادر ناتنی تند" بهش، گفتم : اینارو هم دنبال خودت کشوندی که چی؟ برادر ناتنی شونو ببین؟ اونم عین تو لام تا کام، زبونش نمی چرخه که چیزی بگه و نمی گه: این همه وقت تو اون شهر درنَدشت لاکردار، چه بلای سرش اومده؟ چند وقت پیش هم که اومد اینجا، چاردیواری ته حیاط رو یه دستی کشید و برا خاب و خوراک، شبا یواشکی می آد و صبح نشده میره جنگلِ نزدیکای روستا و کنار حوضچه ی آبگیرمانندِ متروکه می پلکه .یادت نرفته که، یه جایی مثل مرداب. یه مجسمه ی سنگی بزرگ هم که همون دور برا هس. میره اونجا. خیالت راحت شد، حالا می تونی همون جا پیداش کنی. اونم عین تو حرف نمی زنه. و راستش رو بخوایی تو کارِ خلقت حیرونم. اون از دوقلوها، مثل سیبی که از وسط نصفش کردن، موهای سرشون هم اگه همرنگ بودن، محاله بشه از همدیگه شناختشون. این یکی هم که رنگِ دست چپَش تا مچ، قرمزه. بهش گفتم: ندیدی که باورت بشه. د. لا مصب. یه حرفی. حدیثی. می گفتن از دخترم(زنَت!) پرسوجو کردی. بعد، چشاش کم سو شد. یه مدتی بازَم می گفت: " بر می گردی". کور کور که شد. مصیبت بدتری هم سراغش اومد،
گوشاش هم چیزی نشنیدن. بعدَش، دق مرگ شد و همین بالا،- کنار درخته توت -قبرستون ده، خاکش کردیم. بی خودی هی این پا و اون پا می کنی. به این زودیا بر نمی گرده. سه چهار ساله عادتش، بعضی شبا تا دیر وقت هم نمیاد. اگه هم بیاد. بی حرفی، درو باز می کنه و می شینه لب همین حوضه و منم که نا ندارم، برگردم چیزی بگم. زُل می زنه به این صندلی پنچ پایه و نمی دونم تو دلش چها می گذره. بعد هم آروم بلند می شه و تو همون تاریکی بی آن که چراغی روشن کنه، می خوابه و خروس نخونده، دوباره بر می گرده کنار مجسمه و آبگیرِجنگل. چند سال پیش پسر خاله اش تو شهر که دیده بود, به اونم گفته بود:" زن گرفته و دختری هم داره. حتی نام اونم گفته بود. گفته بود: اسمش،" شیلوند" اس. پسر خاله هم که زیادی اهل مراوده نبوده. بی علیکی راهش رو می کشه. وهر چه شنیده بود ، اومد گفت. همین. همین. به پدرَت گفتم: هیچ نمی دونم. هر چه از تو و این همه سال که نبودی؛- می دانم- بهش ، گفتم. یک هزار اونو هم از پسرت نمی دونم. حالا که اومدی و حرفم نمی زنی. این توله ها تو هم کشوندی با خودت و آوردیشون اینجا که چی؟ د. لا مصب. لالمونی گرفتی. منَم که می بینی. آفتاب لب بومم. حسابش هم از دستم در رفته. خودت که خوب می دونی از نودهم زیاده. تو که رفتی گمونم پنجاه پنجاهو پنج سالمَ می شد. نمی دونم. حکمتیه. اون قدر عمر داده که دق مرگی تنها دخترم رو ببینم و بعدَم بی چاره گی و دربدری و تنها پسرت. خوب شد اومدی و اونم می بینی. د. لا مصب. چرا زبون به دهن گرفتی. بهش، گفتم: نمی گی. به درَک. حتمی زبونتان را هم برُیدن. پسرَتم عین خودت تا پشت لبش سبز شد. یه
صبح زمستون بی خبر گذاشت و رفت. تا همین چند وقت پیش که اومد و سراغ مادرش رو مثل تو ازَم گرفت. سرش داد کشیدم که: دیر شده، خیلی دیر! گفتم: باید بره کنار درخت توت پایین قبرستون ده. خشکش زده بود. حتی تا این اواخریها، دوقلوها هم لالمونی گرفته بودن. تا امروز که تو پیدات شد. هیچ حرفی ازش نشنیدم...
دو سه روزام همین جا منتظرت شدن. می گفت با دوقلو، اومدن جنگل سراغت. تو هم که نمی گی کجا غیبت زده بود. بعدِ سه چهار روز که نتونستن پیدات کنن، نا چار برگشتن و دوقلوها حتی دستم رو بوسیدن. پدرت بی حرفی چند قطره اشک از چشاش ریخت و سپس همون شب راهشونو کشیدن و رفتن. حالا که بازم پیدات شده و مثل پدر گوربه گورت، چیزی نمی گی و نمی پرسی.
د. لامصب. لال شدی. حرفی..."
...
چیزی نگفتم و پیر مرد خسته که شد. سکوت کرد. شب بعد که بر گشتم خانه. چراغ اتاقش خاموش بود. گرگ و میش فرداش، جنازه ی نحیف و مچاله شده اش را، کنار قبر مادرم، نزدیک درخت توت، خاکش کردم. بعد هم خرِت پرت هام را بردم اتاقش. از آن وقت حتی دیگر قدم از این خانه بیرون نگذاشتم. هوا که گرم می شود. روی همین صندلی پیر مرده می نشینم و زُل می زنم به حوض مثلثی شکل وسط حیاط. گه گاهی پاهای لخُتم را مثل پیر مرد می گذارم توی آب حوض ودست چپم را ساعت ها، می شورم. شاید که رنگش برود.و ولی هر بار خسته از کار بی هوده ام، خنده ام می گیرد. تا دستم را از توی حوض بیرون می آورم؛ همان بود که هست. هیچ فرقی نمی کند . حتی یک روز اهالی صداش می کردند" دکتر" نگاه اش به دستم که افتاد؛ گفت:
" مادر زادیه. فکر می کنم. از اول هم باید این شکلی باشد." تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگویم؛ پیرزن خرفت – همان مادر سلطان- را می گویم. جلو پرید و گفت:" یادمه. مادرش می گفت: از دکترای بیمارستون شنیده، وقتی از شکمش بچه را بیرون کشیدن، همون جوری بود..."
دکتر هم وقت خداحافظی، گفت:" با شُستن و این جور کارها، فکر نمی کنم رنگش عوض بشه. شاید یک علامت یا نشانه ایه..." حالا هی به دستم خیره شدی که چی. کاش پیر مرد زنده بود و می دید. تو هم مثل من و به قول پیر مرد- پدر فلان فلان شده ام – حرف نمی زنی. یک شب که به خوابم آمده بودید. تو و سلطان را می گویم. توی جنگلی، عین همین جنگل کنار روستامان، وقتی می گذشتین، دست در دست هم ،خندان می رفتید. شاید هم تو بیداری بود.
نمی دانم. حسرت به دلم ماند که یک دفعه هم که شده،" شیلوند" صدایت بزند. از این نام، چه نفرت و ترسی داشت. تا حالا چیزی نفهمیدم. می دانی مادرت، چرا این طور، حرفِ تو پیش می آمد ترسش می گرفت، باَزم که ساکتی. حالا اینجا که آمدی ومنم که این نفس های اخر، از نگفته هایم دلم می خواهد بگویم؛ خدا را شکر مثل برج زهرمار نشسته ای که چه؟ خسته شدم از بس تک و تنها تو این خراب شده ماندم. تو هم که این همه سال... نمی شود کلمه ای ازَت شنید. سلطان بود باز هم یک چیزی. چند سال پیش که گذرش این طرف ها افتاده بود؛ خوش به غیرتش. سفره ی دلم را که باز کردم و چیزی بگویم. مثل این که نا خوشی احوال بود. گفتم وگفتم. عاقبت زمزمه کرد که:" شیلوند از تو و مادرش تا به حال حرفی نزده و هر وقتَم ازَش می پرسم. می گه:
" باشه یه وقته دیگه..." و انگار که پدر و مادری داشته. زُل میزنه به تخم چشامو تا چند روز مثل یه
مترسگ، خشکش می زنه." د. لامصب حرفی. حدیثی. آخر هم که می خواست خداحافظی کند، دست و صورتش را که توی حوض می شست؛ گفت:" از خونواده ی شماها. سر در نمیآورم". از حال و روز پیر مرد و روزهای پایانی عمرش میگفت که هی سراغ منو ازش میگرفت و پرسیده حتی:" نمیدونه تو شهر چه بلایی سرم اومده" و نمی دانم از کجا شنیده بود که چه طوری با لگدهای دکتر، نصف و نیمه شدم. حتی وقتی اشک های پیرمرده را دیده، برای دلگرمیش گفته:" قراره آزادم کنن و دوباره برگردم پیشش". د. لا مصب. چرا لالمونی گرفتی. نمی خواهی چیزی بگویی.
دختر به یک دنده گی مثل تو حقا که باید هم از تخم و ترکه ی...
اصلا معلومه برای چی آمدی. آمدی که فقط بشینی و هیچ نگویی. منَم این نفس های اخرَم را بی آنکه، چیزی بدانم؛ با همین بلا تکلیفی. تو گورم بلرزم. رو سریت هم که مثل همیشه چسبیده به موهات!خوبه، می گذاشتی هوایی می خورد کله ات. شاید زبانت باز می شد ولااقل می پرسیدی که...
حالا می فهم بعضی وقت ها، حرف نزدن، هزار بار بهتر از لب جنباندن و مزخرف گویی و بی هوده از درو بی در، گفتن است.
خب! گیرم فهمیدی، پدر بزرگت از چی می ترسید که لالمونی گرفته بود، جلو پیر مرد. یا چشم به چشم پیرمرده که می ایستادم. زبانم بند می آمد. یا بر عکسش از سیر تا پیاز قصه ات و که چه طوری و چی شد سلطان را پیداش کردی تا همین حالا که مثلا به دیدنم آمدی، همه را موبه مو بگویی و منم گوش بدَم؛ چه فایده. قصه ی ماها نباید این جوری تمام می شد. پیر مرده، سلطان مادرت، پیرزنه، پدرِ دوقلوها - حالا بعد این همه سال تازه فهمیدم مردک پدرم بود. همه و همه رفتند زیر درختِ توت! تو هم که داری می ری. منم که رو همین صندلی پیر مرده... فکر می کنم بهترین کار، این که، هر دو مثل دو آینه ی رو در رو زُل بزنیم به هم. آن وقت معلومه. تصویر منه که اول از همه غیب اش می زند! نمی دانم. شاید هم نفس راحتی کشیدی و نفرینم کردی د. بیخدا! خسته شدم از بس پرِت و پلا گفتم. سنگم بود. تکانی، صدایی، حرفی ازَش در میآمد.
نمی فهم چه جوری اینهمه وقت با تو سر کرده، به قول خودش:" با این خونواده ی..." بی چاره سلطان! راحت شد از دست همه. پیر ززنه- مادرش- چند سال پیش می گفت:
"از دست همه تون شاکی می شم از خُل بازهای تو یه عفریته، من بی دین و همه ی تخم و ترکه ی پیر مرد گوربه گور شده و این که تنهاپسرش را مثل خودمون، دیوانه و چیز خوره اش کردیم..." حتی پیش همه عصایش را که می خواست رو سرم خُرد کند؛ تُفی زمین انداخت و فریاد زد:
" تا کی می خوای مثل جغد شومی، شب و روزاتو، تو این خراب شده بمونی، برو شکر کن نمی تونی واستی . والا دمار از روزگارت در می آوردم...!"
منِ افلیج هم که پاهام مال خودم نیست. زنیکه ی بد دهان را چیزی نگفتم. راستش جوابی هم نداشتم. حق داشت هر چه از دهنش در می آمد، بارمان کند. خدا به دادمان برسد؛ از پیرزنه امید بخششی نیست! پسرش نمی دانم تاوان کدام ناکرده ی خودش را پس می داد که این جوری اسیرمان شده بود. آره. باید هم زار بزنی. حقته! فکر می کنی اشک و زارت، چیزی را عوض می- کند. تا قیامت هم سرت را بکوبی به همین حوض، زنده نمی شود که هیچ. یاد و خاطره اش مثل نمکِ رو زخمِ... آره. گریه کن. به جای من و مادرت هم می توانی تا ابد خون گریه کنی، حالا. پا می شوی گورت را گم می کنی یا نه! راحت شدی. کارت تمام شد. این دمِ آخر می گذاری کپه ی مرگم را به راحتی... د. لامصب. با اشک و آه، کارها شدنی می شد، خوب بود. حرفم نمی زنی. هق هقت هم که نمی شنوم. لااقل تکانی به شانه ات بده. مثل مجسمه ماندی. یک نفر بیاید و نگاهت کند! حالا تُو دلت هی زور می زنی. بپرسی. چرا شماها را به امان خدا گذاشتم و... پیر مرد هم به اجبار تروخشک تان کرد. بعد این همه سال که آمدی، با این حرف نزدنت، می خواهی انتقام آنها را بگیری. خودت هم که خوب می دانی، نمی شود! یعنی چه طوری حالیت کنم. همان کاری که تو الان با من می کنی. منم می خواستم با پدرم کنم. حالا چه فرقی می کند. بعضی وقت ها آدم یک بختکی رو سرش آوار می شود و باید پشت سرش هم نگاه نکند. حتمی برود! آره خود تو بعد من – پیر مرده می گفت:" یه روز پا شدی و گفتی باید بری و رفتی و..." سلطان را از کجا پیداش کردی. خودت می دانی و خدا. د. لامصب. لالمونی گرفتی که چه. بازم نشستی وَر دلم. آره باید هم بروی. برو! می دانم تا آخر عمرت، پشت سرت را هم نگاه نمی کنی. معلومه! بهترین کار و می کنی که وجدانت راحت بشود و به خودت قبولاندی که هر کی پرسید: پدرت را دم مرگ دیدی؟ لااقل بهش می گویی: آره رفتم و تا نفسِ... سر بالینش بودم و دیگر هیچ... ولی یک چیزی یادت بماند. هر کی پرسید. بگو که لام تا کام زبانم بند آمده بود و چیزی نگفتم. بگو پدرت هم مثل تو، قصه یا رازش را به گور برُد. د. کجا رفتی.بی چاره! نمی دانی هر کی هم وقتِ مردنُش را بداند باز نمی تواند بفهمد کی خواهد مُرد. تا جای مرگت را ندانی نمی شود ! اینها را نمی توانی بدانی. فقط باید هر دو با هم برسند . وبعد... حیف نمی توانم و نمی دانم چه جوری بهِت بگویم. کاش می شد در غروبی مه آلود، زیرِ تکدرختی بر دره ی کوه ِ نا آشنایی دراز کشید وسر را آرام گذاشت زیر دستها که خیس آب گل آلوده ای هستند. ,وآنگاه چشم ها را بست و به صدای گذرِ چند ابر مهاجر گوش داد! سپس درآن خواب عمیق ِ بزرگ فرو رفت.و شاید قرن ها بعد بیدار شد. واین برای هر کس ، زمانی در جایی پیش خواهد آمد .وتو دخترکم! میان ِ آن آمد و شد، چه ها می بینی وچه ها می کنی ...و افسوس هیچ کس ،هیچ کدام از آن ها را دوباره نمی تواند به یاد آورد . وباز همان معنی و عکس و یاد و خاطره ونفس کشیدن های بی هوده و تکراری ... و دیگر ... تو که نمی دانی. امید به کسی یا چیزی که داری ، یک مرتبه فرو ریزد .مثل ِ این که یک عمر تکیه دادی به کسی یا چیزی فرض –یک صندلی که من نشستم . وسا لیانی هیکلَت را می سپاری بهِش. یکهو می بینی . آره . شکست و فرو ریخت .وتو میانِ زمین و آسمان معلق ماندی. باَزم نشستی این جا و خیره شدی به این حوضِ لعنتی... میدانستم این طوری تمام میشود. تو خواهی آمد و بی صدا- ننشسته- خواهی رفت. منم کار دیگری که ندارم. یعنی وقت تمامه! رو همین صندلی پیر مرد می لمَم و فردا یا نمی دانم شاید چند وقت بعد، بوی گند و مردارم همه جا را پر که کرد، پیر زنه تو گورش راحت می شود و به آرزوی دیرینه اش می رسد. هی می گفت: یک شبی که شاید همین شب باشد مثل جغدی تو این خراب شده، گوربه گور می شوم. راحت... آره این عاقلانه ترین راه حله. درسته!
حالا باورم می شود باید تو ی یک شب سیاهی مثل این ظلمات، تک و تنها، بمانم. کاش پای رفتنم بود و خودم و را تا نزدیکی های حوضچه ی توی جنگل می رساندم. زیرِ مجسمه ی سنگی، راحت دراز می کشیدم و آن وقت... نشد. حیف. باید همین جا رو ی همین صندلی پیر مرد، کنار حوض مثلثی شکل...
پایان قصه ی دوم
آغاز قصه ی سوم
...طرح
دور و دراز جایی، روی پرده ی ذهنم چسبیده بود. می خواستم و نمی خواستم پاکش کنم. نمی کنم!
شاید هم نمی شود، کند و دورش انداخت. مانند معنی واژه ی خورشید و ماه وآسمان.
... آفتاب که جُل و پلاسش، روی زمین، پخش و پلا بود،رسیدم. میدان بزرگی که به سختی یادم می آمد ،دیده باشم. انگار طبل می کوبیدند. صدا- از آن دورها و نزدیک ها می آمد و نمی آمد؛ نا روشن و دور دست. مثل کوبه اش ضربان یک قلب. آسمان صاف و یکدست آبی بود. توی ذهنم همه ی شکل ها و نشانه ها، یکجوری دایره وار به نظرم می رسیدند.
دلشوره ی گُنگی سراغم می آمد. تپش قلبم تندتر می شد. کوچه پسکوچه های زیادی دیده می شدند.اگر حوصله ی شمردن شان را داشتم، شاید سیصد یا سی چهل تا کمتر. آنسوی میدان، نزدیک دهانه ی یک کوچه ، مجسمه ی سنگی مرمرین عجیب شکلی گذاشته بودند. هیکل یک حیوان سنگی بیشتر شبیه به گرگی خاکستری با پوزه ی درازو ایستاده روی نُه پا- خیره به نا کجای بالاها ... از دستِ آفتاب بی غروب و سکوت مرموز میدان، پاهام را دراز کردم زیرِ شکمَش و دست چپ را گذاشتم روی چشمهام. گاه گاهی دزدکی از میان پاهای سنگی، نگاهی به دورو برَم می انداختم. خود را یله دادم به دست خاطرات گذشته. حماقت هایی که زمانی باعث و بانی شان ترس بود و گاهی، شجاعت عجولانه! به چوب خط های روی چهار دیوار مانده بر شیارهای خاکستری چرکمرده، که هر یک نشانی از روزها، به یادگار گذاشته بودند. از پنج هزار هم زیاد.
نمی دانم. شاید هم کمتر … پایان
یخبندانِ هشتاد ویک- تبریز "م" سلامت محمدی