تبليغاتX
نوشته های سلامت محمدی

نوشته های سلامت محمدی

ادبیات

"...ستارخان مردی 35 ساله از اهالی قراچه داغ باهوش،پُر قدرت،کم سواد ازنیروی خستگی ناپذیر برخوردار است...کاملا پاک طینت... که در ایران کمتر نظیر دارد..." 1  (آنژی نیوز)   

*

                                                            مجسمه

نُوكِ انگشتش كه روي بخاري سوخت، با آب دهن تَر كرد. خيره شد به خِرت و پِرت‌هاي روي ميز و عينك ته استكاني شكسته، كه با نخ بسته بود. سوز پاييزي از لاي درزهاي پنچره توي اتاقك نگهباني سَرك مي‌كشيد. نايلوني كه- جاي شيشه- به چارچوب پنچره كشيده بود، شكم مي‌داد و كش مي‌آمد؛ مثل بادكنكي كه هوايش را خالي كرده باشند. صداي آن، همنوا با زوزه‌ي باد و جز جز كتري روي بخاري- اركستر مزخرفي راه انداخته بودند. پيرمرد، انگار كسي آن جا باشد، نگاهي به عينك روي ميز انداخت و بي‌هوا گفت:

"بايد عوض‌اش كنم تا سرِ بُرج چيزي نمونده ... (روي گچِ نم ناك تازه‌ي ديوار دست كشيد.) ديوونه‌ها برا اين كه كارشون رو زود ماس مالي كنن پول بگيرن، چه بلايي سر ديوارا آوردن. عُقم مي‌گيره. بَرم بيرون هوايي تازه كن. كتُم كو. باز اين پيرزنه يادش رفته دگمه‌هاش رو بدوزه. اگه اين جا بود هوار مي‌كشيد: ديگه پير شدي. نه چشات مي‌بينه نه عقلت مي‌رسه! مگه نمي‌بيني تازه همه‌شون رو دوختم.  خوبه پيشم نيس. سركوفتش رو بازم مي‌شنيدم: يه عمر پات سوختم و با نداريت سر كردم. و هزار بار واست دوختم و پختم. اينم دستمزدم. چشات نمي‌بينه. تقصير همه چي رو مي‌ندازي گردن من .... خدا رو شكر، امشب خوونه‌اس. راس راستي شايدم بي‌راه نمي‌گه. چش كه خوب نبينه. عقلمَ درُس كار نمي‌كنه!

قوري را آب بست و بيرون رفت. مثل هر وقت، فكر كرد: اول، سر مَرد، بعد تفنگ ،آخر هم، كله و هيكل اسب ديده مي‌شود. خيال برَش داشت: مرَده چرا آن طور نگاش مي‌كنه. انگار باهاش قهره. دوباره زمزمه كرد:" خوبه مجسمه‌اس و الا يخ زده بود!" هوس كرد. اسب و تفنگ و مردِ روي تپه را از نزديك ببيند. هيچ وقت رو در رو  به مرد قد بلند و سبيل چخماقي تفنگ به دست روي زين، نگاه درُست حسابي نكرده بود . همان دم، ترسي موذي، هُري مي‌ريخت توي تنش. علتش را هم تا حال نفهميده بود ... بايد از پيچ و خم چمن كاري جلو ی اتاقك رد مي‌شد تا هيكل مجسمه را خوب ببيند. با هن و هن از بريدگي وسط گل كاري و چمن‌ها كنار درخت‌ها- گذشت. به عادت هميشه، سر بالا برد كله‌ي اسب را نگاه كند. سپس به خود جرأت داد و گفت: "اين دفعه مي‌رم جلوي جلو!" نزديك بود پس افتاد. با عجله عينك از چشم برداشت. بعد با دستمالِ فین اش پاك كرد! دستي به صورت كشيد. فكر كرد توي خوابه. نمي‌فهميد چرا سر گيجه گرفت بود .يكهو مثل وقت‌هايي كه بوي گچ تازه، دماغش مي‌خورد و حالش را به هم مي‌زد. كلافه بود. باور نمي‌كرد، مجسمه، سر جاش نباشد و نبود! پاهاش جلو نمي‌رفت. آرزوش بود توي خواب باشد . خود را قانع كرد، عينك نزده و بي‌عينك جايي را نمي‌بيند. پاها را پس و پيش كرد. غژ غژِ گالش كهنه و زهوار در رفته‌اش را شنيد. نه. بيدار بود و سُر و مُر و گُنده با فس فس نفس‌ها، آرام از بين چمن كاري مي‌گذشت. پس راست بود. مجسمه گم شده يا دزديدنش! جاي خالي‌اش، مانند گودال عميقي به نظر مي‌آمد. هر جور توي ذهن اش مي‌خواست حفره خالي به آن بزرگي را وسط پارك روي تپه پر كند بيشتر عاجز و درمانده مي‌شد. كلافه و نگران برگشت اتاقك. نرسيده به دَر، باز، سر گرداند و خيره شد به تپه. اثري از مرد و اسب نبود. بغُض‌اش تركيد. در را محكم بست. طول و عرض اتاقك را تند تند مي‌رفت و مي‌آمد.  زير لب صداي نامفهومي از خود در مي‌آورد. عاقبت، خسته و كوفته ولو شد روي تخت سربازي كهنه‌ي سكُنج اتاقك. بخار از كتري بالا مي‌رفت و هوا، گرم و شرجي شده بود. توي خيالش گذشت:

اگه به پيرزن ماجرا رو بگم. فردا همه‌ي شهر مي‌فهمن! از بس دهن لقه. چه جوري حالیش کنم مجسمه رو دزديدن. چه خاكي سرم كنم. تا اذان صبح صبر كرد. صدای مؤذن از دورها بلند كه شد، براي وضو، آمد بيرون و بي‌هوا رفت طرف آب ريزگاهِ پشت اتاقك. از نيمه راه، برگشت و زير لب غُر زد: "منكه اونجا، كاري نداشتم!"

مي‌دانست براي وضو گرفتن بيرون نيامده چون كتريه پُر آب هميشه کنار بخاري بود.  مي‌شد، سه چهار روز با آن نماز خواند و وضو گرفت و آب خورد و چاي دم كرد. در خيالش فرياد كشيد!:" نه نمي‌شه نمي‌تونن." حرف‌ها و درد دل پيكر تراش- وقتي مي‌خواستند مجسمه را روي تپه بگذارند – يادش افتاد. هر چيزي كه مي‌پرسيدند او فقط سر تا پاي مجسمه را نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: "«نه»! چه خونِ دلي خوردم تموم شد."

ياد دست‌هاي تاول زده‌اش افتاد كه خجولانه مي‌خواست كسي نبيند. آن ها را توی جیب هاش پنهان کرده بود ... و پيرمرد همان لحظه، گريه‌اش گرفت و بغل‌اش كرد ... دلشوره گرفته بود. يك جا بند نمي‌شد. دوباره بيرون رفت و كليد همه‌ي نورافكن‌هاي پارك را زد. راه افتاد و از سر پيچ جلوی اتاقك گذشت .  خيره شد روي تپه،  از آن جا به ماه توي آسمان. يكهو ديد مجسمه سر جاش است. بهت زده فقط نگاه كرد . با صداي بلند" بسم  ا لا..." هي گفت و زير لب ادامه داد:" نكنه ديوونه شدم. اين پاركه، خوونه‌ي از ما بهترون شده! مجسمه‌ي سنگي هم شوخي داره. آخر عمر از دست سنگ هم بايد عذاب كشيد. نباس كسي بگم. فكر مي‌كنن چيزيم شده. كي باورش مي‌شه سنگ چند صد كيلو، يك دفعه سر جاش نباشه. بعد برگرده همون جا. اگه بفهمن، بيرونم مي‌كنن. شايدم يه راس ببرنَم تيمارستان. جايي ..." فكر كرد تا روشن شدن هوا، و آمدن كسي، تا آن وقت از كنار مجسمه جُم نخورد. منتظر ماند و نمازش هم قضا شد. ظهر، خسته و كوفته وقتي پيرزن نهارش را روي بخاري گرم مي‌كرد خواب و كابوس و حكايت دي‌شب را مي‌ديد. حتي پيرزن وقتي غرولندش بلند شد و بعد كه فرياد‌كشيد، بيدار نشد. ترسيد. نكند طوريش شده باشد. دوباره باصدای بلند، بيدارش كرد و تمسخركنان چيزي گفت. درِ را محكم بست . لنگان راهش را كشيد و رفت. گرگ و ميش عصر، باز ، پیرمرد نورافكن‌ها را روشن كرد. آمد نزديك چند پير و پاتال عصا به دست كنارشان خيره شد به مجسمه. يكي كه كلاه شاپو مي‌گذاشت و مي‌گفت: دبير باز نشسته‌ام، وقتي ديد پيرمرد، رفته توي فكر و زل زده بالاي تپه، لب باز کرد:

"چيزي شده مش ستار؟ طوري نگاه مي‌كني. انگار بار اوله مجسمه رو مي‌بيني. همان هيكل ديروزيه. همون تفنگ و مرد سبيل چخماقي و اسب سر حال و قبراق."

 پيرمرد ريش سفيد بغل دست‌اش ميان حرف، به شوخي و با خنده گفت:

"حتمي، مش ستار، خيال فروختنه‌اش رو داره، براش مشتري پيداكرده. به خاطر اون اين جوري نگاه مي‌كنه." وقتي ديدند پيرمرد مثل هر روز دل و دماغ حرف و شوخي ندارد، زياد پاپيچش نشدند و به حال خودش گذاشتند. از در پارك، دختر و پسر جواني دست در دست و خنده كنان آمدند و از جلوي نيمكت پيرمردها و مش ستار رد شدند . كنار مجسمه چند عكس تكي گرفتند. پسر،آهسته نزديك مش ستار آمد و دوربين را گرفت طرف اش و گفت:" لطف مي‌كنين، عكس دو نفره بگيرن ازمون؛ آمادس، فقط اين جا را فشار بدين."

مش ستار- چُمباتمه زنان- روي سمَنت لب جوي كنارِ گُل كاري و خيره‌ي مجسمه- بي‌هوا و پرخاش كنان گفت: من بلد نيستم! با دست، باز نشسته را نشان داد و نخي آتش زد. مرد جوان رفت طرف پيرمرد و مؤدبانه پرسيد: "زحمتش را شما مي‌كشين؟ راستي. مي‌شه بپرسم مجسمه‌ي كيه. گذاشتن اين جا. كي ساخته. مسافريم. پشت عكس، بايد چيزي بنويسم." پيرمرد، شاپو را طي مراسمي! از سر برداشت و روي زانو گذاشت. صداش را صاف كرد. جواب داد:" اون پايين، دقت فرموده بودين اطلاعات كوتاه و مختصري نوشتن." براي خالي نماندنِ عريضه، هر چه راجع به مجسمه و مشروطه و ستارخان و گفته و نه گفته‌هاي توي چنته را با آب و تاب ريخت بيرون. با نگاهي به دختر جوان، آرزوي زندگي خوبي براي‌شان كرد.  و اَ خر سر هم  با عصا و شاپو یک عكس يادگاري با پسر گرفت. وقتي رفتند. دوباره پيرمرد را نگاه كرد، كه از عصر، بي‌حرف، همان طور خيره‌ي مجسمه مانده بود. آرام، دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت: "حرف دوستمون رو، يه وقت به دل نگيري، شوخي مي‌كرد."  هر كدام، عصايي براش تكان دادند و راهشان را كشيدند و رفتند. پيرمرد بلند شد و نگاهي به دور و بر انداخت. يقه‌ي كت را بالا زد. وقتي مطمئن شد. كسي هواي پارك آمدن، موقع شب آن هم، اوايل پاييز به سرش نمي‌زند، در آهني بزرگ را بست . دوباره نگاهي به اسب و مرد سبيل چخماقي روي تپه كرد و راه افتاد طرف اتاقك. شعله‌ي بخاري را زياد كرد و زُل زد روي تاقچه- به قابِ عكس بارگاهِ امام معصومي. دستی به ریشِ  زبِر و پُرپُشتَش كشيد. نشست روي تخت و سيگاري گيراند. رفت توي فكر و خيال ماجراي شب پيش.كلافه بود. مانند هر شب، حوصله نداشت نماز را كش دهد. يا كانال‌هاي تلويزيون سياه سفيد چهارده اينچي فكسني را بارها عوض كند. شايد فيلم سينمايي "جنگلبان" را كه دوست داشت هزار بار هم ببيند؛ نشان دهند. يا مثل بعضي‌ها، همه‌ي ايستگاه‌هاي راديو را بي‌هوا بچرخاند و خسته كه بشود.- اگر حوصله اش کشید- برود سراغ، همان موجي كه صداي خواننده‌ي تُرك با خش خشي در آيد و مثلا بخواند: "آغاج اولئيديم .... سن گلن يولارا .... كُولگه سالئيديم ...."2 و بعد آهي از ته دل بكشد ...  حوصله‌ي هيچ كاري نداشت. پا شد . رفت بيرون. زير لب گفت: "نگاهي بندازم؛ اگه كسي مونده، بيرونش كنم." بادي وزيد و آت اشغال كف زمين را هوا برد و چپاند توي جوب كنار پاهاش. نشست روي اولين نيمكت و دماغش را فين كرد. قلوه سنگي برداشت پرت كرد توي استخر خالي رو به رو. صداي پايي از آن طرف پارك مي‌آمد. گوش تيز كرد و با خود گفت: "حتما، كشيك اول شبه. مثل هميشه آن طرف نرده‌ي آهني سرفه‌اي مي‌كند و بعد بلند، داد مي‌كشد: "مش ستار.كاري نداري؟" ساعت- سيتي‌زن- قديمي‌اش را در مي‌آره؛ نگاهي به دور و بر مي‌اندازه، تو سوتش مي‌دمه؛ يعني بيداره و یعنی مثل فيلم‌ها : ساعت دوازدهه نصفِ شبه. همه راحت بخوابن . شهر ..." صداي پاي او نبود. غُر زد: "لابد. باز اين مرتيكيه ديوونه، اسب مُردنيش را آورده جلو پارك و داره مي‌شوره. اين دفعه، پدرت را در مي‌آرم. كاري مي‌كنم كه هوس اسب شُستنِ مُفتي، يادت برَه. اين چماقه كو!"... چوب دست را كه پيدا كرد توي مشت فشرد. آهسته از كنار چمن كاري گذشت. سر، بالا برد. نگاهي روي تپه انداخت. يكهو جاي خالي مجسمه، مثل افتادن سنگ بزرگی روي سرش آوار شد. تلو تلو خوران، تكيه داد جايي. صداي پاي اسب ناشناس، با گام‌هاي كسي مي‌آمد و دور و نزديك مي‌شد. از راه رفتن و صداي اسب، معلوم بود، اسب، بي‌سوار است.  سایه روشنی ی را دید. انگار ، یک مرد با سبيل چخماقي، تفنگي در دست، شبيه مرد سوار اسب مجسمه، افسار حيوان را گرفته بود و از دِر پارك بيرون مي‌رفت؛ سلانه و بي‌هوا. زير لب گفت: "بَرم ببينم چي مي‌شه. شايد می ره پیشِ دزدا . نباس بو ببره دنبالشم. اين وقته شب يه مرد. اونم با تفنگ قديمي. اينجا چي مي‌خواد. معلوم نيس." آهسته و پاورچين، پشت سرش راه افتاد. نور ماه وقتي افتاد روي دوش مرد، قطارهاي فشنگ برق مي‌زد. مرد جوري قدم برمي‌داشت انگار كه روي ابرها راه مي‌رود؛ بي‌اعتنا به دور و بر. يك بار هم برنگشت پشت سر را نگاه كند. وقتي هم پيچيد طرف گورستان و رفت توي ساختمان متروك، مش ستار خيال كرد: " مي‌ره دنبال دوستش. بگه پيرمرده خوابيده و از قضيه بو نبرده، كور خونده!" چوب را دست به دست كرد.  با چند قدم فاصله آرام- خزيد توي قبرستان. صدايي نبود. گاهي، پارس سگي از دورها با صداي سُم اسبِ بي‌شيهه‌اي قاطي مي‌شد. ترسان- پشت رديف درختان، مرد و اسب را نگاه مي‌كرد و مي‌رفت. مرد، لحظه‌اي ايستاد و خيره شد به آرام گاه سر پوشيده‌ي سنگي وسط گورستان. او هم پا سست كرد. كنار آرام کده – روي سنگ قبري سايه روشن مردِ به ظاهر جواني ديده مي‌شد كه انگار منتظرِ مرد و اسبش باشد، بلند شد و دستي براي مرد بالا برد و همان جا، نشست. باورش شده بود اين دو، خبري از دزد مجسمه دارند يا همدست دزدانند! يا كار خودشان است. آرام، آرام، پشت ستون مقبره‌اي سنگي- كنار درختي- گوش ايستاد. بفهمد كي ا‌ند و چي مي‌گويند ... مرد، رو به روي جوان كه رسيد، جوان انگار از خواب طولاني بيدار شده باشد، يكهو بلند شد. مرد، دهنه‌ي اسب را رها كرد. هر دو دست را گردن، جوان انداخت و صداي هق‌هق‌شان به گوش پيرمرد مي‌رسيد. سپس صداي مرد مي‌آمد كه شمرده شمرده مي‌گفت:

"پير شدي جوان! چن ساله نديدمت. مي‌دوني! مي‌گفتن ...."جوان، كلاه از سر برداشت و عينك‌اش را تا كرد و گذاشت توي جيب پالتوي بلند و گشاد سياه. دست مرد را آرام و با احترام گرفت و هر دو، روي سنگ قبري نشستند. مرد دوباره ادامه داد:" سبيلات هم سفيد شدن. خبر داشتي. راستي جا قحط بود. قرار گذاشتي اين جا. اومدني، گم شده بودم. تبريز؛ چه قدر عوض شده، باورت مي‌شه؟! خيابونا، كوچه‌ها و باغا. امان از دست اين چارچرخا! ولي آدما، يه جوري شدن. زمون ما، مي‌شد از چشاشون فهميد چي مي‌گذره تو دلشون. حالا هزار سال هم نگا كني ... هي چي بگم. لااقل همين باغ بالا- قرار مي‌ذاشتي . رو تپه- همون ورا- يه مردَم، سوار اسب با تفنگي، عين تفنگ من، داره كشيك مي‌ده . واسه چي. نمي‌دونم!" مش ستار خسته كه شد، آرام و بي‌صدا، نشست و تكيه داد ستون سنگي. سر را فرو برد توي كُتِ گل و گُشاد . كبريتي در آورد و سيگاري آتش زد. پُك اول را بيرون نداده انداخت زمين، زير پا له كرد. دوباره گوش داد. صداي خنده‌ي مرد جوان با تك سُرفه‌اي آمد و بعد شنيد:

"... تو هم جوان شدي سردار! آخر، گلوله كارش را كرد و پا گير شدي تو غربت. هر چي سرت اومد تو همون باغه ... يه بار بسَ ‌ت، نبود .... اونم كه كشيك مي‌ده يه سنگه. مجسمه‌اس. گذاشتن عبرت نگاها بشه! زمونه عوض شده عوض. از اين رو به اون رو. راستي. اينم كه برداشتي با خودت آوردي. مي‌دي نگاش كنم. چه خوش دسته! خدا مي‌دونه چه خاطراتي باهاش داري .... حيف كه همه رو چن ساعته، مي‌نويسن رو كاغذ؛ مي‌فرستن هوا. يه آبم روش! آره. اون همه ياد و خاطره رو. دوره زمونيه قلم و كاغذه ..." پيرمرد فكر كرد:

" نمي‌شود اين‌ها، دزدي- چيزي باشند. حرف‌هايي مي‌زنند كه حالي نمي‌شود."

توی صداي مرد، آرامش عجيبي بود؛ وقتي كه مي‌گفت:

"... نمي‌دونم. شايدَم راس مي‌گی. ما كارمونو كرديم و تموم شد. اونقد، دروغِ دوست رو از زبون دشمن شنيدم. حالا ديگه ... چيزي بگم. دلخور نشي. درسته من سواد ندارم. خوب و بد، كارايي كرديم و گذشت. مي‌گي: الان دوره زمونيه‌ي قلم و كاغذه. مگه همون كارايي كه تونستن سرِ امثال من بيارن، با تو و امثال تو نمي‌تونن؟! هي مي‌گي. عوض شده زمونه. چه عوضي. تو كه با سواد و كتابخوني. قيافه و لباس. آره. آدما. چي بگم. انگار پسر و نوه‌يه همونايي نيستن كه زير يه آسمون و سايه‌ي" ارك" باهاشون بوديم. اگه اشتباه نكنم. الان وقت قلم و كاغذَم نيست. چيز ديگه‌ايه. توش موندن اينا. معلوم نيس. منكه سر در نمي‌آرم. حرفاي قلنبه سُلنبه مي‌شنوه آدم. چي مي‌گن به هم. يا چي مي‌خوان ... من و تو – شايد- دردشون نخوريم. همين هيكل رو تپه . مي‌گي: مجسمه‌ي سنگيه. گذاشتن پُز بدَن؟ براي كي؟ واسه چي؟ مي‌گي ... تا كي. اگه عوض شدن اينه. بعد سال‌ها مي‌شيم عين مترسك سر خرمن! برا اوني كه از راه و بي‌راه مي‌گذره، نگاهي مي‌ندازه. راهش رو مي‌كشه و مي‌ره. هر كيم بشناسه- دوستي، آشنايي- به. به. چهچهي مي‌گه. زيادم مرَدش باشه، يادي مي‌كنه ازمون. اونم كه خودش رو زده به اون كوچه. سنگي مي‌ندازه تو تاريكي. ريگي تو كفش‌شه ... روزگاريه، صيادش هم نامرده. و تُور، پَت و پهن. چش رو هم بذاري؛ دل و روده رو مي‌آره بيرون و يه آبم- به قول تو روش!

چه پدري ازمون در اومد؛ رسيديم اين جا! عجب زمونيه. سياه و سفيد قاطي شده. يه قاراشمشي. رنگا هم آدم رو فريب مي‌دن. خُمِ رنگرزي مي‌خواد. شايد اون وقت بشه فهميد. چي به چيه .... ساكتي. خسته شدي. حوصله‌ات سر رفت. پيري و هزار مرض و يکي‌شم، وراجي. پاشو.  پاشو ."

 «پاشو» را كه شنيد پيرمرد، انگار به او گفته باشند، يكهو جا كن شد و ايستاد. منتظر ماند. ببيند. آخر چه مي‌شود. پاهاش كرخت شده بودند. جوان هم از روي سنگ قبر بلند شد و سر، تكان داد.  دهنه‌ي حيوان را از دست مرد سبيل چخماقي گرفت. دستي به سر و گردن اسب كشيد. عينك‌اش را روي چشم گذاشت و كلاهش را جفت و جور كرد روي سر. سپس. با لحن آهسته گفت:" آره. برَيم. تا آفتاب نزده بهتره ما رو با هم نبينن...! دل نگرون نشي يه وقت. واسه ماهيا، دريا بزرگه؛ يه شكارچي هم پيدا مي‌شه برَه سرِ وقت صياده. تو كه تجربهَ ‌ت زياده؛ تُورِ نامرد، هميشه خاليه. با يه مشت لجن، رنگ دريا عوض نمي‌شه ... آره. بريم كه دير شد. (دست‌هاش را زد به هم.) از مرد پرسيد: مي‌خواي يه باياتي بخوونم، منتظر جواب نماند. با آواز حزين، صداش را پيرمرد شنيد وقتي شانه به شانه  ی  هم مي‌رفتند:

"... يارالي دير كُوره‌ييم/ يامان قاندير اوره‌ييم/ قارشيب بيربيرينه/ كئچميشیم، گله جه ييم ..."3

مش ستار وقتي ديد از در گورستان بيرون مي‌روند، هن هن كُنان تا برسد پيش‌شان چيزي بپرسد- در سراشيب خيابان بيرون شهر، راه افتاده بودند. نفس تازه كرد و ناسزاگويان- زير لب ناليد:

"كاش به‌شان مي‌رسيدم. حيف شد. تهمت دزدي هم كه زدم، خدا كنه نشنيده باشن! آدماي خوبي بودن..." وقتي گم‌شان كرد، برگشت از سر بالايي راه افتاد طرف پارك. جلوي در، سايه‌ي كسي ديده مي‌شد. انگار، مثل مادر مرده‌ها- زانو بغل گرفته- و منتظر چيزي باشد؛ دور و برش را مي‌پاييد. ترسان و لرزان جلو دويد و چاق سلامتي با پيرمرد كرد. به عادت هميشه منتظر شد، داد و بي‌داد پيرمرد بلند شود. شايد هم چند ناسزا بشنود. مش ستار، جوان را كه شناخت. لبخندي زد و نگاش كرد و گفت:

"چيه صمد! اسبه كو؟ نكنه ... حالا چي شده. اخمات تو همه. راستش رو بگو. دو سه ماهه پيدات نيس ... در و ببند. بيا بالا. يه استكان چايي بخور. سرده..."

جوان، سر تكان داد و مبهوت، خيره شد صورتِ پيرمرد كه سلانه ‌پيچيد توي پارك و در را  براش نيمه باز گذاشت. پشت سرش راه افتاد و آهسته گفت:

"چي شده امشب. عوض شدي. چاي هم مي‌دي. خدا رو شكر. رفيق هم كه شديم. اولين باره اين جوري حرف مي‌زني (صداش را بلند كرد.): هيچي. بي‌چاره شدم. چه كار كنم. خوابم نمي‌بره شبا. صدا و هيكل‌اش يادم نمي‌ره مُرد. آره. مُرد. كمرم شكس!" دست روي سرش گذاشت و هاي هاي گريه كرد و شانه تكان داد.

پيرمرد، يكهو ايستاد و همان طور بي‌آن كه رو كند به اش. سري تكان داد. دوباره راه افتاد. زير پا را نگاه كرد. وقتي رسيد جلو ی اتاقك، برگشت و زُل زد توي چشمان جوان و گفت: "حالا زياد خودت رو عذاب مي‌دي كه چي بشه. برو خدا رو شكر كن چارستون بدَنت سالمه. حالا تا چايي حاضر شه. ببين اون مجسمه سر جاشه؟!"

 صمد، مثل صاعقه زده‌ها خشكَش زد و قدمي عقب گذاشت. با حيرت جواب داد:

"مش ستار. چيزيت شده؟ اين حرفا چيه مي‌زني. معلومه. اونجاس. مگه نمي‌بيني. قرارِ سر جاش نباشه. خاطرت جمع. هيچ طوريش نشده. چه فكرا مي‌كني امشب ...!"

 پيرمرد، سر را بالا گرفت و دوباره لبخند زد و پرسيد: " راستي من نبودم. دو نفررو نديدي از اينجاها رد شن. يه جوون با يه مرد تفنگ به دست و يه اسبي، لنگه‌ي همين اسبِ رو تپه؟!"

جوان اخمي كرد و پرسيد:

" اگه بهوونه‌ي چاييه. نخواستيم. راهو خودم بلدَم. خيالت تخت. بگير بخواب. از نصف شب اينجام. حتي نديدم كي اومدي بيرون. راستي كجا رفته بودي. معلومه. از آسمون سنگ هم بباره، پاتو بيرون نمي‌ذاري از اين جا .هيچ كي اين دور و برا نبود."

پيرمرد از جلوی در كنار رفت. وقتي جوان، در  را مي‌بست، صداي شيهه‌ي يك اسب از دورها مي‌آمد كه او را ياد اسبش مي‌انداخت.             پایان

پا نوشت:

1- قسمتی از گزارشِ سروان آنژی نیوز / مامور سفارت فرانسه در تبریز /22/ رمضان 1326/اکتبر/1908

( سیری در تاریخ انقلا ب مشروطیت/ بکوشش: رضا همراز/ تبریز/انتشارات :یاران)

2- بخشی از یک ترانه ی زبانِ تُرکی : کاش، درختی بودم وسایه ام را به راهی که  می آیی، می افکندم.

3- ترجمه ی کلمه به کلمه: کَمرم زخمی است/ دلم خون/ قاطی هم شدند/(مانندِ)/ گذشته و آینده ام.

«م» سلامت محمدي                                        تبریز/ خرماپزانِ هشتادو شش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:12  توسط سلامت محمدی  | 

                                                                 نامه

 

پاره اش كردنامه را. لبخند بي معنايي زد. هميشه ي خدا اين طور مي شد . هيچ كاري را به آخر نمي رساند. اگر هم تمام مي كرد . مي ايستاد.مي ماند.مي نشست.

 

... كاش روزنامه را ، عصري از دكه ي پيرمرد روزنامه فروش نمي خريدم ... مي توانيد تصور كنيدكه صفحه ي آخرش را هم ورق نزده بود. شاید هم مطلب شمارا هم  نمي خواندم: وقتی مخاطبي اثرتان را نپسندد ،از دستش ناراحت مي شويد‍! تعريف خوب و بد را -  آن موقع مي توانيد بخو بي از هم تشخيص بدهيد.

مي توان اين طور هم باشد.  توی عكس كوچك وسط ستون روزنامه كه مستقيم  دور بين را نگاه مي- كرديد،را نمي ديدم. مطلبِ " از كنار هم مي گذريم. " نام يكي از فيلم هاتان  ،را خواندم. مي توان اين طور هم خيال كرد  -  نمي خواستم عنوانش را عوض كنم.  البته بعد از ديدن ‌آخرين صفحه ي روزنامه كه عكس تان را دیدم. شما هم به ذهنتان خطور نكند واقعا" مي خواستم چيزي را تغيير دهم.

مي خواهم اين طور اتفاق بيفتد وبايد هم اين چنين بشود!همين حالا فرسنگ ها راه را بكوبم پیش تان بيايم،تا حرف مان را روبه رو  بزنيم. از كنار آدم هايي كه "از كنار هم مي گذرند " می گذرم. تا فاصله ها كوتاه شوند. اين چنين هم مي توان تصور كرد.  الان برادرم در برج چند طبقه اش ، چشم به پنجره ي روبه رو  گوش به زنگِ در _ شايد كه راهم را طرفش كج كنم  . مغرور از اين پيروزي ، كه به دامش افتادم !و. اي كاش نگويد: »براي يافتن كدام گمشده ، روانه ي آن دودستان سبز شده ام ! زن وبچه ات را ول كردي دنبال كدوم – خودت-  راه افتادي!«مثل دفعه پيش خواهم گفت:شك دارم ازجنس من،وخيال اوباشد! اسمش... " اگر مثل تو نيست_ چرا اين همه راه را بي هوده آمدي؟خسته نشدي از اين همه در به دري _ خوابت نمي آيد ... برو كمي هم كپه ي مرگت را بگذار زمين ..."

ريگي به كفشم مانده ... جنازه ي خودم را ازطبقه ي پانزدهم به بيرون پرت مي كنم . يادم رفته نامه ي شما را بيارم...مي ايستم." او" را روانه مي كنم .   نرسيده به طبقه ي اول...فكر مي كنم سيزده پنجره شمرده ام. از دستِ  زانتيا و برج ودلار ِبرادر راحت مي شوم . حال آن تبعيدي را دارم كه بعدِ سال ها ،به مرخصي آمده... لابلاي آدم هاو آسمان خراش هاي  پاي تخت!قدم زنان می روم و می روم. مي توان اين چنين هم اتفاق بيفتد كه چند ساعت بعد ، انگشتم روي زنگ درب محل كارتان باشد .طبق معمول ... خانم يا آقايي به زبان فارسي ،و من - كه بايد ترُكي را در عرض چند هزارم ثانيه ترجمه كنم . مثل هميشه دچار نوعي شوك روحي خواهم شد. وسرخي صورت را به حسابِ" خجالتي بودنم !" بگذارد. با علامت سوالي در ذهن،نداند  فشار خونم از اين همه سبك وسنگين كردن واژه ها، بالا رفته ... !

صداي رو به رو  خواهد گفت :" نيستند.  بفر ماييد. مي توانم كمكتان كنم. قبل از اين كه بتوانم  به خوبی خطوط چهره اش  را  نگاه كنم زیر لب خواهم گفت: اين _ بفرماييد_ از نوع رفتن است يا علامت نشستن؟تلفن زنگ خواهد زد . بعد از پياده روي درحاشيه ي تابلوي روي ديوار ، جواب خواهم داد :  با خودشان كار دارم . روي ورق ياداشت  مي توانيد بنويسيد _ يك آشناي غريبه !  نگاهم مي كند. از پشت حدقه ي چشم هاش يك نفر سوار قايق كوچكي مي شود . از سرازيري رگ ها  پايين مي آيد به ساحل قلبش مي رسد. مي گويد : " نگاهش كن ! با غیظ نگاهم مي كند.  شاید توی دلش بگوید: عين طلبكار ها مي ماند.  خطوط چهره ام ادامه صحبت هاش را به هم مي زند .

ممكن است  اين چنين هم پيش بيايد . خوش آمديد، امرتان .نگاهم مي كنيد. از شيشه هاي عينكم عبور كرده و روبه روي چشم هام مي نشينيد.مي  گويي :  " چه مرموزو ساده! "سكوت مي كنم . معلوم است كه خواهي گفت:  "عجب گرفتاري...نكنه ادامه ي ماجراي‌آقاي... " هيچ كاري از دستت بر نمي آيد.ممكن هست بگويي: " بايدنامه و مطلبش را بخوانم بعد از تعارف  چايي دستم را براي خداحافظي دراز کنم. " نگاهم را از چشمانت برنخواهم داشت. وتو ، برگ سفيدي را به علامت تسليم بر مي داري. آماده ي خواندن نامه مي شوي... اشاره مي كني بنشينم . آن وقت آرزو خواهم كرد سيگاري روشن  کنم . نخی هم تعارف ات كنم... (نمی دانم اهلش هستی یا نه!) زیر لب خواهم گفت : خوب شد بعد از اين هر وقت دلم از تكرار اين شب و روز  خسته شود. و كسي براي ادامه ي حضورم  پيدا نشود.  تو   آن جا هستي و حرف هام را گوش خواهي داد . در شهر به آن بزرگ وشلوغي اگر مجالي شود،ميهمان يك فنجان چاي تلخ خواهی كرد...

و الان روزهاست كه به شب ها مي رسد. مي گويم : همين حالا بلند مي شوم از ايستگاه  متروكم به  آن جا مي روم و اين همه درد دل را با همين زبانم به تو ! خواهم گفت.همين الان. تمام مي كنم ديگر چيزي نمي- نويسم تا اين"  حالا  "  تمام بشود ...نمي دانم اين علامت رفتن است يا باز  منتظر  ماندن براي  تولد"حالا" هاي بعدي...                                                                                                                   پایان 

"م" سلامت محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط سلامت محمدی  | 

"...هیچ وعده ای به ما داده نشده است."( الن رب گریه)

 

*

گُسسَتِ جزيره

*

                                  

... وقتی از خواب بيدار شد.

 چراغ را روشن کرد. روشناي کم رمق, به در و ديوار پاشيده شد . سيگار وکبریت را از لای ِ کتابِ - نیمه باز- ای  برداشت. نخی گیراند. سُرفه اش گرفت.نگاهی انداخت به سوراخِ جوراب هاش – که لنگه به لنگه کناری افتاده بودند و نگاهَش می کردند. انگار به اش می –گفتند: عوض شان نمی کند چرا!خندید با صدای بلند.

 يادَش آمد: پيرمرد و زنَش دي شب مي گفتند:

"يه مدتي بايد برَن مسافرت ... زنه مي گفت: دوستاش دعوت کردن.بايد مي رفتن."

قيافه ی پيرمرد را تصور مي کرد: با يک دست، فرَمان "کامه رو" را مي چرخاند. به پیرزن مي گويد: بعله. رانندگي, اين جور هم مي شه!"  او هم  به عکسِ ماتيک سرخرنگ روي لب- توي آينه دست اش- نگاه مي کند. بي اعتنا مي گوید:

" تو فکر مي کني کي هستي. لياقت ِمن رو نداري ...!" به عادتِ  هميشه، اول به آسمان ، بعد به زمين، بد و بي راه مي گويد. اخر به پدري که استخوان هاش, خوراک سگ ها شده، فحش می دهد.  عاقبت مثل هر وقت به گورش شاشيده ! سبکبار - رو به آسمان مي کند و پدرِ فلان فلان شده را باعث اين وصلت مي داند...

 مرد فهمید هيچ کس آنجا نيست. باور نمي کرد به اين راحتي, از دست شان چند روز خلاص شده است.آروغی زد . فکر کرد. نکند. دروغ يا کَلکِ تازه اي باشد. عینِ ...

مايعِ ظرف شويي را روي ظرف هاي – نشُسته ی- دي شبي ريخت. يادِ حرف هاي پدر افتاد. وقتی مي گفت: "... آدمي مثل تو, جونش بايد دربياد و تو پيله اش, هم نفسِ دَر و ديوار و کاغذ و مداد بشه ... با اين کارهات  هيچ جا نمي رسي..." و  جوابش را آن قدر آهسته مي- گفت, که پدرمجبور مي شد, سمعک ا‌ش را به دهان او بچسباند.و مرد با شيطنت مرموزی يادِ بچه گيش مي افتاد. آن دم که- پدر از دست کارهاش, عصباني مي شد. رو به مادرش مي گفت:"اين يه الف بچه از حالا مي خواد, اين همه راه نرفته را, يه شبي برَه...!"

 ته مانده ی ماهي کپورِ  دي شبي را که خورده بود، روي اجاق گذاشت. به چشمان ماهيِ توي ظرف نگاه کرد گفت:" اخرَش مثلِ تو می شم!"  شاید نتيجه ی افکار دور و درازَش در مورد زندگي ماهي ها بود. براي قصه هاي بعد بهانه ی جالبي مي شد. کنار پنجره آمد و پرده را  کشيد. برگ هاي چنارِ قديمي نمی گذاشتند لکه هاي سياه ماه  دیده شوند. ياد حرف هاي پيرمرد افتاد. از سرگذشتِ درخت چنار و خنجر و دو سه قطعه  اشیا ی عتیقه ی اجدادَش مي گفت.از نژادِ انگليسي "گُرگه" - سگ سياه خانواده – هروقت صحبتِ آن ها  مي شد پيرمرد, مثلِ يک تکه ابر، پوچ و بي معني به نظر می رسید. ولي حماقتش نمي گذاشت, بفهمد که مرد, همه چيز را  مي داند. همان وقت، کرایه ی سرِ برج مثل میخی فرو می رفت توی کله اش.بعد دستش را با لا می بُرد تا آن  را در آورد... بی هوا همان دست، پایین آمد و خزید توی سوراخ بینی. خیره شدبه حياط . خيالي به ذهنش رسيد. نکند پيرمرد یادَش رفته

 - گرگه را به چنار نبسته باشد! ليوان چايي را که روي ميز تحريرش مي گذاشت, چشماش به نوشته هاي سطراَخر ورقه ی داستان نيمه تمامش افتاد. بايد به قولي که داده بود, عمل مي کرد و متن  را تا صبح مي نوشت. کلمات سطر اخري مثلِ سربازي که مرخصيش تمام شده و

قصدرفتن به پادگان را دارد, با اکره و بي ميلي, روي دفتر چرکنويس, حرکت مي کردند. يکي از سربازها که به او مي گفتند:" و هم" پوتين سياه خود را روي سينه آن يکي دوستَش "رحم" گذاشته بود.  تجسمِ اين صحنه او را به شک مي انداخت. خنده اش گرفت. فکر ديگري به ذهنش رسيد:  وهم  و  رحم, بعضي وقت ها, مي توانند با هم دوست باشند! اگر يکي به مرخصي برود, آن ديگري را مي توان به جاش گذاشت... به فکر نوشتن باقی داستان افتاد. هر چي گشت, يک برگ کاغذ سياه و باطله هم پيدا نکرد. يادش افتاد بايد از مغازه سرکوچه مي -خريد. تمام سوراخ سنبه ها را نگاه کرد. هر طور بود بايد, دو سه برگ کاغذ پيدا مي کرد. کم مانده بود, اعصابش به هم بريزد. به خودش گفت: الان کرکره ی فلزي مغازه ی سرکوچه بايد پايين باشد, اين را ساعت روی تاقچه مي گفت: که يازده بار صداش درآمده بود. مي خواست خودش را راضي کند که بايد صاحب مغازه, بعد از نصف شب, به خانه اش خواهد رفت. مطمئن بود, روزي از زبان خودش شنيده, که گفته بود:

"تو سياهي شب, بعضي رنگا بهتر به چش مي زنن..."

و او تا سه چهار روز بعد, هر چقدر به ذهنش فشار آورد بود بفهمد منظورش از اين حرف ها  چي بوده, به خنگي خودش پي برده بود.  عاقبت فهمید ه بود که نفهمیده! زیر لب گفت: مثلِ هر وقت، بايد مواظب طناب زرد رنگ وسط حياط باشد. نبايد عينکش از بالاي آن, به کرَت بزرگ پرَت شود. و عينک ساز سرخيابان به شوخي نگويد:"خدا روشکر, مشتري مثل شما يه نعمتي ...!"مي خواست قدم به حياط بگذارد بايد اول از زير درخت رد مي شد و از دالان به کوچه مي رسيد. باز به خودش نهيب مي زد. مواظب پله باشد. ممکن بود, پاش تو ی تاريکي بشکند. مثل اتفاق چند  ماه ِ پيش...

 لنگه  ی در چوبي که رو پاشنه چرخيد, ناگهان سنگيني نفس هاي کشَدار چيزي  را شنید. عرق سردي توی تنش نشست. شبح بزرگ و چشمان دريده اي, مثل آوار, برسرش ريخت.  تنُد در را بست.  صداي چندَش آور نفس هاش از جای ای- از پشتِ در می آمد. کلافه برگشت اتاق. ولو شد روي تخت خواب کهنه. و بعد پا شد گوشی را برداشت و شماره ای گرفت...

 زنگ هفتم بود  شاید. صداي گرفته ي  تو ی گوشي را شنید:"باز چي شده؟!"

  با صدای خفه ای جواب  داد: راستش. بد موقع از خواب بيدارت کردم. نگران نباش ...

( مي دانست, که خواب راحت او را  به هم  زده بود.)پشتِ خط گفت:

"... حتمي, نعش کش بوف کور, سرِکوچه منتظرته. بهت گفته : هدايت و کافکا مي خوان يه سري به "قصر" بزنن. اگه فرصت بشه  دو سه کار ِاحمقانه ی با معنای! - دیگه ای باید اگه وقت بشه - بکنن.  ازت خواستن، اگه حوصلش رو داري همراشون برَي...  تو هم شال و کُلا, کردي و اين, زنگ خداحافظیه.  درسته!؟"  بعدصداي دهن دره اش را شنيد. با صداي بلند فرياد زد:

 مسخره خودتي ... گرگه, زنجيرش را پاره کرده, عين غول بياباني  منتظر نشسته است.

تو اتاق زندوني شدم. حالا آن طرفِ خط ، بيدار شده بود. با صدای- بیداری- گفت:

"... يه روز  درِ زيرزمين ر و نمي توني واکني. روز بعد . يادته ، روپشت بوم گير کرده بودی! راستش رو بخواي. از رفتار حيونا, چيزي سرم نميشه – يه کاري کن ببين مي توني با اون دوس بشي! اگه نشد. بايد منتظر صاحبش بموني تا اون بياد... و يا اين که ولش کن. يه چيزه ديگه. گوش مي دي. صدام رو مي شنفي؟  اگه سگي پاس نکنه نبايد بهش نزديک بشي و عصبانيش کني. خيلي خطر داره! ممکنه پي به حماقتت ببره!

اون وقته که, تکه بزرگت. انگشت پات می شه." بعد از اين که گوشي سياه را محکم   کوبيد. تنه اش را تو دستهاش گرفت وفریاد کشید: خداحافظ  برا  هميشه. نسخه هات رو هيچ داروخانه اي نمي ده !  نمي توانست تصورش را بکند که چه جوري از شرِ غول بياباني توي حياط، خلاص خواهد شد. باید کاری می کرد . سگ لرز گرفته بود. خوابش می آمد. زیر لب گفت:  تا فردا صبر مي کنم. شکمش خالي بمونه, چيزي مي ندازم جلوش.  اون وقت شاید بشه رو دوستيش حساب کرد!

...

 مثل هر روز ديگر خدا, گرماي خورشيد, تو ی صورتش مي افتاد! نعره اي جنون آميز او بود که از حياط مي آمد.  ماهي قرمز حوض يادش افتاد. حتما از ترسش, گوشه اي کز کرده است. فرياد چندش آور سگه, صداي گنگ آدم ها و سواری ها  قاطی هم شده بودند.  جلوي پنجره که رسيد. گرگه را ديد که با استخوان هاي تلنبار زير درخت, بازي مي کند.

  با صداي بلند گفت:  اون هارو تموم نکنه. محاله از دست, کسي چيزي بگيره!

 چند تکه, گوشت و استخوان زهر آلوده را با نااميدي, به حياط پرت کرد.

...

پيرمرد و زنش, باور نمي کردند قفل قديمي درِ سرجاش نباشد. پيرمرد قلاده ی سگ سفيدي تو ی دست اش بود. به زحمت مهارش مي کرد. بيچاره گرگه, نصف اندازه او هم نمي شد . پيرمرد تو ی ذهن، گرگه را نزديک او مي ديد که با هم  بازي مي کنند . با صداي بلند فرياد مي زد:"گرگه, گرگه, سگ مهربونم. نامزدت را نمي خواهي ببيني!؟" چشمان پيرمرد که به لکه هاي خشکيده ی خون,  روی سياهي ديوار دالان افتاد. قلاده  از دستش رها شد. مي توانست از دور, سگِ سفید تازه وارد را ببيند که به چشمان از حدقه درآمده  یِ  جسدِ گرگه زل زده است . جسدي كه خنجر قديمي را در قلبش پنهان كرده بود. بعد  مردار او را که زير درخت چال کرد با زنجيري کلفت, سگ سفيد را به تنه ی چنار بست. تکه اوراقي روي آجرهاي حياط پراکنده بودند. روي يکي از آن ها, انتهاي سطر اخر, نوشته شده بود:" سربازان- رحم و  وهم-  به مرخصي مي روند.  سرباز زخمي هم تا مدت ها نمي تواند کاري بکند .  شب بود که از راه مي رسيد.پيرزن عينکش را که زد، مي توانست نوشته هاي  دیگر را بخواند..." و خواند:

... روي گُسسَت زمين ايستاده ايم و يکانگي مي جوييم در مرگ هاي هم ..." (1)

  بعد, ابرهاي سياهي بودند, که ماه را پنهان مي کردند.  برگ هاي چنار, بعد از مدت ها,

 مي توانستند, شبنم هاي سحرگاهي را در خواب هاشان ببينند..

پی نوشت:                                                                                                            پایان

1-از  استاد بهرام بیضایی؛ در سوگیادِ  محمد مختاری

"م" سلامت محمدی                                                   خزانِ 79 تبریز

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:6  توسط سلامت محمدی  | 

                                                                    كوه

*

"شماها كه نبوديد.

 آفتاب نزده راه افتاديم. كمي به غروب مانده يك ريز بالا رفتيم. همه اش كوه و صخره. نمي- دانستم پيرمرد راهنما كي مي خواست بگويد مثلِ هميشه:" همين جا اتراق مي كنيم." يادم رفته مثل اين كه مي گفت:"صخره ي شيطان يا  درّه ي شيطان." يك همچی جايي. يا بگويد:"شب نزديك همان (شيطانه!‍) چادرها را مي زنيم و صبحِ گرگ و ميش راهي مي شويم. با تكيه كلامِ هميشگي  كه نقُل حرف هاش بود:" كفه ي مرگتان را همين جا مي تونيد بذاريد رُو  آب...!" براي دهمين بار  مي گفتم : استاد!  كفه ي مرگ نه ، كپه ي مرگ. همان وقت، ابروي  راست اش  را تكان مي داد و بالا مي گرفت . با لحنِ مسخره اي مي گفت:" آره. همون جا كه تو گفتي .آقاي پروفسور!" خب ِ هيچ كس پيش ام نبود. كفش هام را با عجله درآوردم.   نگاهي  به جوراب  سوراخَم انداختم! راحت و بي دغدغه مي توانستم بي آن که- كسی ببيند ، پاهاي لخُتَم را همان جا توي آبِ خُنكِ چشمه ي پايين كوه رهاشان كنم. فضول و سرِ خرمنَم- خدا را شُکر- آن طرف ها نبود . یکی همین محسنِ خبرنگار با آن دوربين عتيقه ي عهدهِ بوقي اش را می گویم.  یا دو قلوها- اكبر و محمود. دو سه نفرِ ديگر كه نمي شناختم. از کدام ، پس درّه ای آمده بودند. ، پيرمرده و آخر سرَم، همان مرتيكه ي از خود راضي ، كوروش يا به قول بچه ها ، كوروش خان. ساقِ پاهام مانند اين كه تُوي  نَمدي  پيچانده باشند،زُق و زُق می کردند  .ناي حرف زدن  نداشتم. كوه  و کوهنوردی- ورزش، حالمَ از اين حرف ها به هم مي خورد. چه گُه اي خورده بودم ، خودش حكايتي است. منِ خَر رو می گویید. عين گوسفند ! سرَم رو انداختم پايين، راه و بي راه دنبال شان رفتم. هيبتِ كوه رو وقتی  آدم مي ديد ، از گُنجشگي خَودَش خجالت مي كشيد. كُلاه از سر مان مي  افتاد وقتی  مي خواستيم نوكِ قله رو ببينيم. من رو مي گوييد. تكه تكه ام كنند همین جا که نشستَم ، جُم نمي خورم. مگر مغزِ گاو خُوردَم كه بازَم... آخرَش چي. ؟ نمي دانم ...  شايد كارِ يكي از دو قلوها بود كه وسايل و كوله پشتي پيرمرد را برداشته و پايين بُرده بود. هيچ آدمِ مادر بدي نمي توانست چنان كارِ مزخرف و شوخي  لجني ازَش سر بزند ولي او... حالا من چيزي مي گوييم و شماها هم حرفي مي شنويد. قسم تان مي دهم به جان هر كه ، دوست  داريد ، دست از سرِ كچلم برداريد. آمديد كه بازَم داغِ دلم رو تازه كنيد. هزار سالمَ اين جا بشيند و بگوييد: پيرمرد چيزي ته دلشَ نبود وحتي  پيش همه گفته: "كينه اي از هيچ كدام مان ندارد." باز ، باورم نمي شود. چه جوري حالي تان كنم ، خودم را گناهكار مي دانم. گاهي هم براي اين كه وجدانم را قانع كنم. دُروغكي پيشِ همه مي گويم: كوهنورد بودم كه نبودم توی عمرَم حتي يك بار هم کوه نرفتم. اما توی كابوس هاي شبانه، هميشه نفسَم بند مي آيد و از خواب مي پَرَم. حرفِ راست  مي خواهيد  بدانيد ، حالا تا شب خيلي مانده ، مثل منَم كه زن ذليل نيستيد!  برای چی ،گاه و بي گاه ساعتِ ديواري بالا سرتان را ديد مي زنيد. توبه ي ماها حكايتِ "توبه ي گرگه" قصه اش را مي دانيد که. شنيدم يكي ، راست و دروغ ، سر هم كرده و چيزهايي از آن ماجرا گفته. حتي بی شرمانه پیش همه قسم و آیه آورده که، نقشه و دسیسه ای در کار بود از همان اَول مي دانستيم. اصلا حالا كه فكر مي كنم. باورَم نمي شود ، چه طور توی  تاريكي شب ...هيچ كس هم نداند ، خودم  بهتر از همه خودم و مي شناسم. تو ی خانه ، شب ها  از اتاقم مي خواهم بيرون بروم ، از صداي گُربه ي  لبِ بام  مي ترسم! حالا آن شب ، چه اتفاقی  افتاده ، عقلم  قد نمی دهد. كوله  پشتي و خرِت و پرِت ها هم كه رمقي نگذاشته بود. نمي دانم كي بود كه بالاي كوه و با ترس نگاه مي كرد .انگار تو عمر اش به كوه نيامده باشد ؛ بهت اش زده بود. همان وقت ، پيرمرد براي اين كه ابهتِ كوه و صخره  را كوچك كند. سر را بالا گرفت .  آرام گفت: " ها . چيه . آره. بايدَم منتظرِش بودين ، مگه يادتون نيس. ؟!   سخت تر و بلند تر از این کوه  هم بالا رفتين ..." از دروغي كه گفته بود، به خودَش لعنت مي فرستاد شاید.  دوباره گفت: " نمي دونين اون بالاها. سرِ قُله ، چه هوايي داره.  قبول كنين مي ارزه به تموم  نفسا ي عمرتون... " همه هاج و واج زُل زده بوديم به دهان پيرمرد. يكي گفت: "راستش رو بخوان ، وقتي جام راحته و پُشتم رو به چيزي تكيه مي دَم. راحت تر مي تونم حر فاتو گوش بَدَم.!" پيرمرد مي دانست اين حرف ها ، چاره اي براي ر فتن و رسيدن به قله نبود. لااقل نصفي از ما نمي توانيم از عهده اش برآيم. با بي ميلي ادامه داد: "اگه خسته شدين و دوس  داشتين .شب همين جا اتراق مي كنيم و چادُر  مي زنيم. كفه ي مرگتون رو همين جا مي تونين بذارين رو آب!" جوان بود.  فكر مي كنم تو جمع. از همه، كم سن و سال تر. به پيرمرده گفت: " آدمِ فريبكار رو چشاش لُو مي ده!" بعد از مكثي پيرمرد ، دستي به كوله پشتي اش كشيد و گفت:

 " منَم . وقتی  هم سن و سا لِ تو بودم  همین  عقیده رو داشتم . حا لا  فکر می کنم  اشتباه می- کردم. اگر چه دیر شده . باز جای شُکرَش باقی...!" بخارِ كتريِ سياه كه بلند مي شد ، همه مات و مبهوت بزرگي كوه شده بوديم. عقابِ پیر و زهوار در رفته ای، روي  صخره اي  نشسته بود. از آن پايين كه نگاه مي كرديم ، مثلِ گنجشكي به نظر مي رسيد. آفتاب كه جاش را به ماه داد؛ ابرهاي سياهِ بالاي سرمان ، آن را هم آرام آرام پنهان  كردند. بعضي ها كه تهِ دل فكر مي- كردند به قله خواهند رسيد، يواش يواش ، ترس و ترديد داشتند نتوانند. حتي اسم يكي  اگر اشتباه نكنم ، آره نادر بود. به دوست بغلِ دست اش كه دراز كشيده بود درِ گوشی مي گفت:" مي آيي برگرديم ، نترس بهِتِ نمي گن تُرسو !" سپس .قمقمه ي آب را رو سرش ريخت و دَمرُو  افتاد. از تهِ آسمانِ شب ، ستاره اي يك لحظه سوتي كشيد و ناپديد  شد.  شايد آن دو ، پيش از همه، ته دره ، نزديك چشمه ي آب خنك مي رسيدند. خُرو پُفِ همه كه بلند شد ، دستي، آرام به كو له پشتي سبز رنگ بالاي سرَم كشيده شد . و شايد مردِ عينكي با نزديك دست اش زمزمه مي  كرد:" من كه گرسنَم ، تو. تشنه ات نيس ، بريَم يه گشتي  تو پايين بزنيم!"... چي بازَم. حواس تان. مثل اين كه اين جا نيست. گفتم كه نگران-

 نبا شید. يك ساعت جلويه. مي خواهيد باقی حرف ها را  بعدن بگويم. آقاي افتخارزاده ! شما جاي تان تنگ شده. مي بخشيد. تو اين يك وجب مغازه سه چهار صندلي زياد جا نمي شود. چاي تان سرد مي شود. بفرماييد. آقايان مي گفتند: "شما از جايي شنيديد كه پيرمرد را بعدِ اين كه نزديك  قله پيدا كردند. يك ماه تو بستر افتاده و زبانش بند آمده بود." فكر مي كنم پانزده- شانزده سال از آن ماجرا مي گذرد. واقعا اين طوري بود. منَم كه مي دانيد. اين جا نبودم. ا صلا كي گفته خارج از كشور بودم. يك شهر دوري فرستاده بودَنم. دست خودم كه نبود. حالا اين همه سال بعد ، را ست راستي  پيرمرد  چي شد؟!

...

- :" خودتون كه خوب مي دونيد ، پيرمرد از اقوام د ورمان بود. یه روز صحبت شما پيش اومد. پسرش مي گفت: "پدرَش بعدِ اون ماجرا هر وقت ازش مي پرسيدن ، جوابِ ا لکی مي  داده و حتي گفته: تك و تنها رفته بود."من از دوستانِ ديگر تون كه اون شب باهاتون بودن  پرسيدم. حرف اي شما را مي زدن. يه كم اين ور و اون ور.     

مي گفتن: شما از همه چي خبر دارين و مي دونين كوله پشتي كجاست. واسه اون. بعدَن غيبتون زده. هيچكي حرفِ راست رو نمي گه ، شما هم كه حالا بعدِ اين همه سال او مدين و يه جوري مي گين كه آدم باورَش مي شه ، از هيچ چي خبر ندارين. اين آقایون  هم  كه نشستن اين جا. زبون به دهن گرفتن ، نمي دونم حرفاي شما رو باور مي كنن يا... تا يادم نرفته اين رو بگم ، پيرمرد را یه  بار كه تو يه مهموني خصوصي ديدم ، ازش پرسيدم. خنديد و گفت:"خودم تنها رفته بودم. حتي نام شما رو هم آورد و گفت: كي گفته شما هم بودين يا اكبر و ديگرون اونجا بودن؟!كوروش خان و هم يه بار كه ديدم . اونم مي گفت : " حتمي پيرمرد صبح كه از خواب بيدار مي شه و مي بينه هيچكي دور و بَرَش نيس . كوله و وسايلش رو هم برُدَن ، فكر كرده به احترامِ ريشِ سفيدش اونارا بردُن بالاي قله! بنده ی خدا هم به اميدي رفته بالا و اگه دو سه نفر تو سرِ قله نديد ه بودن ، همون جا  يخ زده بود... بقيه  رو  هم كه شما مي دونين. يه چيز ي تو اين ميون كه هيچكي نتونسته ازش سرِ در بياره ، حرفاي پيرمرده اس. كه تا اخراي عمرش ، دنبال وسايل و  كوله اش بود. حتي پسرش تا چن وقت پيش مي گفت: پدَرَش ر فته از اونايي كه نجاتَش داده بودَن ، شاكي شده.  قاضي هم پرسيده بود: مگه تو  وسايلِ يه پيرمرده ريش سفيد چي بايد باشد. اونم وقتي مي خواد بَرَه كوه. مي گفت: تو دادگاه اونايي كه بالاي كوه پيداش كردَن ، قسم مي خوردن هيچ چي باهاش نبود. دراز به دراز بي حال و تشنه افتاده بود رو ی صخره ي برفي. همون قاضی پرسيده بود از پيرمرده ، پولي ، چيز ي اگه داشتي حالا يه حرفي ، خودت مي گي اين بنده خداها هم آدماي بَدَي نيستن. واسه چي از شون شكايت كردي. معلوم نيس. خُب. اگه اجازه مي دين. ما ديگه بايد زحمت رو کم کنیم. اِ. باتري ساعت هم  مثل این که تموم شده. رو يازده و سي خوابيده. به قول شما يكي ش رو كم كنيم. ديگه ديَر وقته. يه روز ديگه بازَم مي آيم بلكه بعضي چيزا اگه يادتون اومد. بگین. بارونَم كه شروع شده. پس خداحافظ..."

...

 شماها چرا لالموني گرفته بودين. پيشَش. اون گفت و منَم باور كردم. مثلِ سگ، دروغ مي- گفت.  آره. ارواي ننه ات. شهرِ" دوري فرستاده بودَنم". فكر مي كرد شما چيزي نمي گفتين. حرفا ش رو باور كرده بودين. حالا دير كه شده. حيف نيس. خيابونِ بارون زده ي امشب رو پياده نَريَم؟ به قول مرتيكه، ما كه مثل اون زن ذليل نيستيم. ديدین وقتي حرفِ دادگاه و پيرمرده و كوله و اين جور چيزا مي اومد. چه جوري نگا مي كرد. حال كه پيرمرد و تخم و تركه اش نيستن. تا قيامِ قيومت نمي تونه بفهمه ما ، همون  هايي بوديم كه  پيداش كرديم. ولي خودمونيم ، بدجوري ترسيده بود.  منِ كه خر نمي شم. يه روزی  تک و توکِ قضيه رو بايد از زير زبونش بكشم بيرون. شما هم دنبالش رو نگيرين ، من ،  ول کُنش نيستم.

پایان

"م" سلامت محمدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:5  توسط سلامت محمدی  | 

                                                  " مثلثِ حقیقت و دروغ و بهانه"

*

-         : ... خواهشِ وتمنای چند سا له اش کُفرَم را در آورده بود.دوستِ احساساتیَم دست در دستَم گذاشت. خوش حال و سرزنده تا دَمِ باجه ی بلیط فروشی سینما رفتیم. یک لحظه خیره شدم به چند خطّ ِشکسته

    بسته ی روی شیشه ی رو به رو:

  "کوتاه ترین راه برای رسیدن به حقیقت, دروغ است." بعد از سه نقطه،   نویسنده با بی حوصله گی ادامه داده بود:

"برگ از درخت خسته شده است- پاییز بهانه است."

معنی بهانه و دروغ و حقیقت را دو سه بار   توی ذهن مرور کردم. حقیقت را آوردم اول، بهانه را وسط گذاشتم تا دروغ آخر باشد ! جای هر سه را یک به یک عوض کردم.قانع نشدم. دوستَم پیش از حقیقت به نظر می آمد. سپس یادِ دوستِ احساساتیَم افتادم. خواستم روی شانه اش دست بگُذارم  بگویم :نگاه کُن . نا گها ن سنگینی دست ِ خا لیَم را احساس کردم. تک بلیطی خریدم . وارد سالن ِ نمایش شدم. در آن تاریکی روی نخستین صندلی که نشستم  چراغ ها روشن شد جز من کسی دیده نمی شد. به خَنگی خود خندیدم . باورَم می شد ،نکند از کوتاه ترین راه رفته باشد...

 

                                                                        این قصه

                                                                                       پایان ندارد...!

 

                                                                      

                                                                                                                              

     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:4  توسط سلامت محمدی  | 

                                                           خنده ی" راز"                                                                           

مي گفتنند .آن هایی که دیده بودند:

"...  اين جور نبود. معلومه. آدمِ تحصيل كرده و با سواديه." هركي تو ی ذهنش ،قصه اي  جور مي كرد.  يكي مي گفت:

 " زن و بچه اش تو تصادف كشته شدن. بعد ها اينجوري شده ."بار اولي كه ديدن . موهاي سرو صورتش سياه بودن .حالا، مثلِ برف شدن . با خودم مي گويم: اَره ، عين برف. رو ی قله ی كوه ای بلند  كه پا ي هيچ كس آن جا  نرسيده . سفيدِ یکدست .

 جابر، ليوانِ چاي را روی ميزگذاشت؛ آمد جلو ويترين، نزديكم. با ناراحتي گفت :

" اين همه سال ، پشت دالان پاساژه تو سگ لرزِ زمستون، نمي دونم ، چه جور دووم آورده. (زُل می زنم -آن طرف خيابان ،كه پاساژ بزرگ و کهنه سازی ديده مي شود.) ...زموني اطاقي هم براش گرفتيم  شبا، اونجا بخوابه . قبول نكرد .اين پاساژه طلسمَش كرده . بچه ها ي تُخس كه از مدرسه بيرون ميان ، سر راه، اگه زير پتوش باشه ، سنگي بهِش مي زنن . فقط نگاه مي كنه با صداي بلند مي خنده . كسي نديده، پو لي بگيره . شيشه اي بشكونه . اذيتش مي كنن. همه که نه. گاهي هم بزرگترها ! "

نزديك جابر مي آيم .خيره به آن طرف خيابان، توي دالان پاساژ ، زير پتوي چركمرده، دنبال ًراز ًمي گردم . یک زن جوان ،پالتوي گران قيمتی پوشيده است.با دختر بچه اي  شش  هفت سا له می روند توی پاساژ.پشت نرد ه هاي فلزي. با صورتِ و چشمانِ ریز از زير پتو بيرون مي آيد . بلند مي شود.  پتُو را  كنار مي زند .پا لتوي سياه و ضخيمي پوشیده است. تمام اندامش را نمی توان دید. جابر با مشتري تازه واردی چانه مي زند. از جلوي ويترين  كنار  مي رود. حالا قدِ بلندش به خوبي ديده  مي شود. زن ، از ساك دستَش ظرف غذايي در مي آورد . سيبِ قرمز درشتي هم روي پتُو مي گذارد. چراغ هاي نئون رنگي مغازها ، چهره- ی  ًراز  ًرا  روشن مي كند. زن رو به او و پشت به مغازهِ جابر مي نشيند . انگار- خيره ی  غذا خوردن اش شده كه با ولع اين كار را انجام مي دهد. دختر بچه كه پشت زن پنهان شده بود  روبه رويَش مي نشيند .دوباره سرش را زير پتو پنهان  می كند . اتوبوسي- جلوي پاساژ مي ايستد. چند مسافر پیا ده کرده بعد لخ لخ کُنان دور می شود.از  زن ودختر بچه خبري نيست. در دست راز ،یک ليوان بزرگ ديده مي شودكه بخارش به هوا بلند شده است.

از مغازه می زنم بیرون تا از نزديك ببينمَش. صداي جابر از پشت قفسه به گوش مي رسد :

  ً  هیچ كس ،حرف زدنش رو، نديده ً .

 پيرمرد سرايدار جلو پاساژ قدم مي زند.مشكوك رو به من مي گويد:

  ً تعطيله. مغازه ها بستن ً . آرام مي گويم : با او كار دارم . با تعجب مي پرسد :

"مي شناسيش ؟  "

 مي پرسم:  چطور اجازه دادند ، اينجا بماند ، همسايه ها ، قبولش دارند؟

سيگار "زَر"را که از جيب پالتوي كهنه اش در می آورد. نخی هم تعارفم می کند. سومي را به طرفِ  راز   می گیرد.پُكِ محكمي می زند . قيافه مان  را از پشت پرده ي دودِ غليظ نگاه می کند.سرفه هاي بي امان پيرمرد كه تمام می شود،تفُي زمين می اندازد. با صداي گرفته می گوید:" مغازه روبه رو. مي بيني که؟سه دهنه رو ، مالِ دختر صاحبه پاساژه.شب اوّل كه پتوش رو انداخته بود كولش،خوب يادمه ،صاحب پاساژ هم اينجا بود. هيچ حرفي نزد فقط از جيبش،يه ورق كاغذ در آورد و  دادش به من،  مي بينيش ! بيست و پنچ ،شش سال مي -گذره.از همون موقع چسبوندمش پايين شيشه ي مغازه ي دختره."نگاهی می اندازم مغازه. پشت ويترين بزرگ با خط زيبا،نوشته اي به چشم مي خورد:

ديوانه اي به تاز گي از بنَد ، رَسته است ـــــ اين مژده را به حلقه ي طفلان كه مي برد؟      نگاهش كه مي كنم ،از زير پتو قيافه ام را وَرانداز مي كند.قلوه سنگي از همان زیر در می – آورد. آرام -کفِ دستم می گذارد.پيرمرد- انگار- وراجيَش تمام شدني نباشد. سيگار دوم را  می گيراند و پُك غليظي می زند. بعد می نالید:  «آره. از اون وقت ، برا  خودش مي گرده .  شبا ، همين جا ، زير پتو قايم مي شه . اولاش فكر مي كرديم ، نمي تونه حرف بزنه،ولي يه شب،با همين گوشام شنيدم . تو خواب،با يه نفري حرف مي زدو مي خنديد".پيرمرد به قلوه سنگي كه توی مشتم گذاشته بود نگاه مي كند. با صداي بلند مي گويد :«قلوه سنگا را كه بچه ها يا بزرگترا ، بهش مي زنن،زير پتو جمع مي كنه ودمِ دَس مي زاره.اگه يه نفري تو پياده رو نتونس چيزي پيدا كنه ، آروم،از زير پتو یا همین گوشه کنارا ، دو سه قلوه سنگ به جلوش مي ندازه.حالا بچه ها ، عادتشون شده .بي خودي دنبال سنگ نمي گردن! هميشه دو سه تا آماده ش رو داره."زیر لب مي گويم:

انگار مي خواهيم سنگيني  شرم آوري را با اين دو سه قلوه سنگ از خودمان دور كنيم.

مرد ميان سالي از سوراخ نرده ها،سنگي به سويش مي اندازد.پيرمرد مي گويد:ببين! و چوب دستَش را كه بر مي دارد ، مَردِه  فرا ر مي كند.سرش را از زير پتو بيرون مي آورد.سنگ  زيرِ چانه اش  خورده. باريكه خوني از چانه تا گردنش ديده مي شود. دنبال كسي -كه سنگ را انداخته است .قلوه سنگي كه به چانه اش خورده- پيدا مي كند.آرام- دستَش را دراز می کند از سوراخِ نرده، مي اندازد پیاده رو.با صد اي بلند مي خندد.خنده اي ا ز روي آرامش،كه نشا ني ازنا راحتي و درد،در صورتش ديده نمي شود.مَردِه برگشته و دوباره از سوراخ نرده،باصداي بلندي مي خندد!سرايدار  نگاهم مي كند. و مي خندد.طوري كه دندان هاي مصنوعي اش تكان مي خورند. صداي خنده اش كه تمام مي شود. چشم هاش را به سقف مي دوزد. ته سيگاررا زير پا له مي كند.بعد. با لحنِ  مهربانی می گوید :"مي بيني!هركي بهِش سنگ بزنه،جوري مي خنده كه اونم  مجبور بشه بخنده." نگاهم را از پيرمرده مي دزُدَم.قدم به پياده رو كه مي گذارم سنگيني چيزي را درتنَم حس مي كنم.قلوه سنگ را كه توي مشتم گذاشته بود، با نفرت به عمقِ تاريكي پرت مي كنم. هق هق گريه ام با لرزش شانه هام يكي مي شود. در ابتداي ايستگاه شب ، از دنياي «راز» دورو دورتر می شوم.

پایان

   

 

 

 

               

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:2  توسط سلامت محمدی  | 

                                                                   آرزو

 …مرد از آرزويي كه كرده بود، به خودش مي‌خنديد. زير لب مي‌گفت: اين احمقانه ترين چیز ی است كه يك نفر مي‌تواند فکرَش را کند؛آن هم اگر برآورده شود. (می ترسید -سرَش، را برگرداند و آن دو  را يك رديف عقب‌تر از جايي كه نشسته بود، ببيند). وقتي ديد چنان شهامتی ندارد. کلافه شد. از روي كُلاهِ پشمی كه سرش را مي‌خاراند، فكرهاي عجيب و غريبي ذهنش مي رسید. اما هيچ كدام از كنجكاوي و فضولي هميشگي مزمنش كم نمي‌كرد. به فكر سرپاييني خيابان بعدي بود: راننده ، وقتی  با دنده‌ي سبك، اتوبوس را خواهد راند و همان موقع همه ی حرف های - دَرِ گوشی- آن ها را راحت خواهد شنيد. راننده  از آينه نگاه که مي‌كرد، خنده‌ي مرد را مي‌ديد شاید به خود مي گفت:

"… اينَم از ديوونه‌ي آخر شب، كه به تورمان خورده… کاش می شد فهمید داره به چی می خنده . نکنه حرفایه اون دو نفر رو گوش می ده. لباشون تکون می خوره. ولی نمی شه شنید چی دارن به هم می گن..." يك ايستگاه به آخرِ خط مانده بود. اتوبوس كهنه با ناله‌ي دلخراش مثل هميشه سربالايي خيابان را كه تمام كرد، نفسِ راحتي كشيد. صداهاي مزاحم و گوشخراش  وقتی خاموش شدند. مرد، صحبت آنها را ‌شنيد. یکی که- صداي نازک و بی رمقی داشت ، مي‌گفت:

"اونقد هم احمق نيستي.بدوني گُولتَ نزدم. بهِت گفته بودم نامزد دارم . تویه خر، باورَت نشد…" ساكت ماند. صداي آن یکی- كه كمي بلند بود سرفه‌ي خشكي كرد وجواب داد:

"… آره. مي‌دونم زياد‌ هم خر نيستم ! فكر مي‌كني. گولم زدي. اوايل بهِت گفته بودم نامزد دارم. تویه – گوساله خیا ل كردي دروغ مي‌گم… عيب نداره، دم، غنيمته. ولش كن…" راننده كه حواسش به آن دو  بود. از ايستگاه رد شد. - صدا بلنده- بي‌حوصله گفت:

"پياده مي‌شيم." صداي ترمز كه بلند شد درِ عقب- با ناله‌اي باز شد. مرد، بخار شيشه را با كلاه اش پاك ‌كرد.  روی برفاب  - دو نفر را ‌ديد كه شانه به شانه ی هم، عرض خيابان تاريك را مي گذشتند. اتوبوس به ايستگاه آخر رسيده بود. راننده درِ جلو را باز كرد و  مرد، پیش از آن كه فرصت پيدا كند «خسته نباشيني» بگويد،او پيشدستي كرد و گفت:

" عجب دوره زمونه‌اي.  خجالت هم نمي‌كشن یابو های پیر!" و سرفه‌هاي پي در پي مرد با ناله‌ي اتوبوس، سكوت خيابان را مي‌شكست.                                                                         پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:0  توسط سلامت محمدی  | 

                                                             آرزوهاي بر باد رفته

*

...يادت مياد

 يه بار كه از همينجا رد مي شديم ؛ گمونم همين طرفا بود. اگه اشتباه نكنم يه درختي عين اين يكي كه الانه زير سايه شيم. اونوقتا اينقدر پُر بار و بزرگ نبود. همين دورو برا. كمي بالاتر از تپه، ساحل و دريا ديده مي شد. يادت مياد غروبا ، آفتابَم  خو دش رو وقتی تو دريا غرق مي- كرد چه منظره  ی عجيبي می شد. منكه هيچوقت يادم نميره. سرت رو  بلن كردي و گفتي: دلم مي خاد يه خوك دريايي آزاد بودم و ته درياها را مي گشتم و مي گشتم تا نگاه مسخره ي آدما را نمي ديدم. منَم از حرفات چيزي حاليم نمي شد. تو دلم بهِت حسودي مي كردم. مي گفتم: چه فكر خيالاتي مي كنه ، مگه خوك اينجوري بودن چه عيب داره... حالا مي فهمم راس مي گفتي. آخرش بلايي سرَت آوردن كه با اين حال و روز ، پاي اين درخته، دراز  بكشي. و منَم هذيون بگم... چشات رو كه بستي. به منم گفتي : چشام رو  ببندم.  و به هيچ چي  فكر نكنم. فقط صداي دريا رو گوش بدَم .بعدَش ، يه جور احساسِ سبكي كردم. و خيال وَرَم داش ، رو موجا سوار شدم. و آروم آروم با هاشون مي رم. چشاتو باز کردی .و زُل زدي  كف ساحل و گفتي: هيچكي نتو نسته  او نجوري كه دلش مي خاد زندگي كنه. هميشه چيزاي پوچ و مسخره اي هستن ، مثل خَس و خاشاك رو آب. نميذارن چيزاي ديگه ديده بشن.

درُس همون زمون، گول مي خوريم و احساس مي كنيم اون جوري كه فكر مي كنيم داريم زندگي مي كنيم. بدبختي و بي هوده گي مثل زنجيره اي به روح و جسمَ مون بسته مي شه. و هي سنگينَ مون مي كنه... آخه. يه چيزي بگو. نترس. قول ميدم. صدام در نياد. جيكمَ نميزنم.

گريه هم نمي كنم. باور کن.. نفسهام  برا  خودمَم غربيه شده. اگه تا ابدَم كسي اين ورا  پيداش نشه. زيرِ همين درخته- بالا سرت-  مي شينم و به باريكه خوني كه از فَرق سرَت پايين اومده و خشكش زده ، زُل مي زنم ... آخه گناه ماها چي بود. يه گلوله ي فسقلي درسته بشينه وسط پيشونيت. و مارو  جدا كنه. و يه دنيا فاصله بندازه بینمون. گوشَت با منه! صدا شونو مي شنوي- ؟! دارن ميان. همين نزديك هستن. عيب نداره. بذار بيان و هر چه زودتر   قال قضيه رو بكنَن!  لاا قل مثل تو زجَر كُشَم نكنن. درسته مرد نيستم! کی گفته این حرفِ مزخرف رو. زن، نمی تونه. وقتَش برسه. اون موقع معلوم می شه .کی مردِ، کی زن، ولي مرد و مردو نه جلو شان وا مي ايستم .و از هيچ كدوم شان نمي ترسم. آب از سر كه گَذَش ، قطره و درياش فرقي نمي كنه... راستش رو بخايي ‌ ، دُوس ند اشتم ، اينار و حالا كه  اينجوري شدي ، بگم. دارم مي تَركم  از  سر ناچاريه. منِ پيروپاتال با اين پاهاي عليل ، مثلِ اون وقتا كه جوون بودم ، نمي تونم از  جام تكون بخورَم... چي بگم  ناراحت نشي . صدام در بیاد .می دونم کار مون تمومه. يه راس ميان همينجا . يه زموني ،  پيش خودم فكر مي كردم: اي كاش منم جاي اوني بودم كه الانه داره اونورِ درختا تو لونه اش زيرِ يه سرِ پناهي ، چن تيكه استخونو  سُق مي زنه. هر كيَم از را مي رسيد ، يه دستي  به سرو كولَش مي كشيد و رو  به صا حبَشَ مي گفت: "... حيوونه خوبيه. به اين مي گن يه سگ چوپونه مطمئن! "ولي خودمونيم اونم زندگي نميشه. مي بيني به  چه روزي افتاديم. منو بگو دارم چه مزخرفاتي  سرِ هم مي كنم...اصلا يه نفرنيس. اَزَش  بپرسَم گناه ما چي بود كه شديم خوك و اسم َمون مونده رو پيشونيمون... يواش يواش صداي پاشون از همين وَرَا داره مياد... چه خاكي به سَرَم  بريزم اونو ديگه نمي دونم...

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:58  توسط سلامت محمدی  | 

ایســــت گــاه ســـوّم :                                   م. سلا مت محمدی

...نوشته ی رنگ و رورفته ی تابلوی کنارِ سایبان را می خوانم:

ایست گاه سوّم. زمان ِانتظار ده دقیقه .درازای لخُت و عُورِ خیابان را ورندازمی کنم . درختان با فاصله ای کم از هم دیده می شوند. مثلِ آدم های غربیه ای که در صفِ اتوبوسی ایستاده باشند . چند برگِ خشکیده ی سمج ،خود را به شاخه ای نگه داشته اند. بعضی هم ،کفِ زمین ولو شدند . مردِ میانسالی عینکِ دودی پهنی به چشم زده است . به چابکی عصای سفیدَش را دو نیمه می کند وُ با اندک فاصله ای نزدیکَم می نشیند . مچِ دستِ پسرک زردانبویی را محکم گرفته است . رنگ پریده گی اطراف مچ تا کمی بالاتر به چشم می خورد. گویی دستِ دزدی را گرفته و به این راحتی ها  وَل نخواهد کرد. ماهرُخی به پسرک می اندازم؛ با چشمان نافذ نگاهم می کند. مرد می گوید :

" نمی دونی کی می آد . صداش رو هم نمی شنوم ." پسرک رو به آسمانِ خاکستری می کند و می گوید : " چه عجله ایی ؛ کار واجبی نداریم که!" مرد، انگار منتظرِ همین جواب باشد ،دستش را رها می کند . پسرک روی کبودی پوستَش دست می کشد. همان طور که روی نیمکتِ شکسته ی ایست گاه نشسته ام؛ سر  را به انتهای خیابان بر می گردانم . صدای اتوبوسی از سرِ پیچِ تندِ خیابان به گوش می رسد. با لبخندی بلندمی شوم. باسرعتِ سرسام آوری نزدیک مان می رسد . تا بجُنبم و حروفِ لاتین پشتَش را بخوانم  به همان تُندی از ایست گاه می گذرد . بعد، برگ های کفِ خیابان، همراهِ آب گل آلوده ای روی تابلو پاشیده

می شود.با صدای سُرفه هام ،مرد ، سر را  طرفَم می گیرد . خودَم را در قابِ عینک اش می بینم؛عصبانی و ناسزا گویان . زمانی بعد صدای خنده ام را می شنوند.پسرک بی اعتنا،  به  رو به رو  خیره می شود. مرد، رو به من می گوید :

"دیوُوه نه. خنده نداره !"نیشَم را می بندم . صدای اتوبوسِ دیگری از سرِ پیچ به گوش می رسد . بی اعتنا در جایَم می نشینم و مثلِ جغدی زُل می زنم به هَره ی دیوارِ خرابه ی روبه رو  . هیکلِ اتوبوسِ لکنته ای با صدای گوش خراش نزدیک می شود.با ترمزِ بی مهار- کمی جلوتر ، لَخ َلخ کنُان می ایستد. پاپس می کشم که سوار شوند . پشت سرشان قدم به پاگرد می گذارم. روی همه ی صندلی ها ، کیپ تا کیپ از زن و مرد و بچه نشسته اند.یک مرد، کتابی را ، تاقباز روی صورت نگه داشته وچُرت می زند . یکهو با تکان های شدید، موتورِ اتوبوس خاموش می شود . کتاب، زیر پایم می افتد.  بچه ی شیرخواری جیغِ کوتاهی می کشد. کنارِ پیرمردِ سالخورده ای می ایستم . مردِ عینکی دستِ پسرک را می گیرد . یک آن، دو تیله ی شیشه ای پشتِ عینک دیده می شوند .چار چوب را که روی بینی  جابه جا می- کند.داد می زند :"جا نیس؟" پسرک چند لحظه بعد، آرام می گوید :

 "دستَم رو وَل کن؛ نه نیس. "

خیره می شوم به تکدانه های پاره شده ی کوچکِ تیله مانند  که قاطی آت  اشغا لِ کف ِ اتوبوس اند. استخوان پاهام  زُق می زنند. به هرکدام نوبتی استراحت می دهم . خوره ی شمردنِ تعدادِ صندلی ها  توی مغزَم شروع می شود . راننده، یک- چهارنفر پشت سرَش – ردیف عقب از آنها چهار نفر و چهار نفرپشت سرَشان و با ده پانزده زن وُ دختر ویک پیرزنِ اخمو. حینِ شمردن ،دو ردیف مانده به آخر ،زنی ،چشمانِ غضب ناک اش را  صورَتم-

می دوُزد . سَرم را می دُزدم . زُل می زنم به خال های ریز و درُشتِ پَسِ گردنِ راننده . چند تارِموی سیاه ، میان گیس های سفیدش به چشم می زنند. هرسه، در راه رویِ وسطِ اتوبوس ،به مترَسگانِ سرِ جالیزی ، می مانیم و به ناچار اجازه می دهیم که دورِ و بري ها هرطور دل َشان کشید ، نگاه مان کنند.پیرزن ، یک باره از روی صندلی بلند می شود و چشم اش - هر که می افتد بَد و بی راه می گوید .  میانِ دشنام های آب دار ، می نالد:

"کدوم بی شرف بقُچه ی کهنه ام را کَش رفته!" در آخر هم براش آرزوی دردِ بی درمان می کند.خسته می شود. می نشیند همان جا . صدای گوش خراشِ تلفنِ همراه ، زنی لوچ شنیده می شود .گوشی را که صورتَش نزدیک می کند؛ ته مانده ی حرفَش را می شنوم:"الان. نه . بعدا. نمی تونم حرف بزنم" راننده با کهنه ای ، دَستان چرب و سیاه اش را تمیز می کند .سپس با نفرت، رو به پیش خوان کرده وبه کسِ نامعلوم فحش می دهد : " پدر سگِ مفُت خور !" و روی صندلی خود می نشیند.

 صدای آمرانه ی مردی به گوش می رسد  : " فریاد نمی زنم – نزدیک تر می آیم – تاصدایم را بشنوی !" سپس با لحنِ ملایم ادامه می دهد:" یک نفر آمد و بر پنجره ام گَل-

 ما لید- من ولی منتظر ِبارانم(1 )". با خَش خشی دیگر, صدای ِیک، زن می گوید :

" با شنیدن آیاتِ نُه تا پانزدهم از سوره ی طارق به استقبالِ اذانِ مغرب می رویم. " بعد می شنویم :"یوم تُبلی السراِئر..." راننده پیچِ رادیو را می چرخاند . می روم کنارش و سیگاری تعارف می کنم. چهار پایه ی دم ِدست را پیش می کشد. بی حرف ، اشاره می کند  بنشینم.  بعد از چند پُک طولانی ، تبسمی می کند . می خواهم چیزی بپرسم که ،مردِ کتاب خوان با صدای ته چاهی  می گوید:"چش شده ؛ آقای راننده ، نمی ریم پس ؟ " و یک لحظه بعد همه ی چشم ها خیره می شوند  دهان راننده . پشت به همه می کندوانگارکه جواب اورامی خواهد به من بگوید؛ دادمی زند:"داغ کرده ؛ لا کردار به این زودیا از جاش تکون نمی- خوره. باس صب کنین ".

 سپس دهانش را نزدیک گوشَم می گیردو ادامه می دهد :" دیگه زهوارش دَر رفته .سی ساله که باهاش سگ دو  می زنم . این قراضه باید چن وقت پیش، راهی قبرستون می شد. زور که نیس . هر کی از  را  رسیده ،یه چیزی بارش کرده .دیگه نمی کشه ..."

 دستی به فرما ن چَرک و سیاه اش می کشد . سیگار بعد را که آتش می زند ؛می پرسم : تو این مسیر چن نفر هستین ؟بعد از سرفه های ممتد  جواب می دهد :" دو سه نفر دیگه ام هستن . منِ بدبختم  همیشه سرویسَم می افته آخر اینَم می بینی ، چه بلایی سَرَم می آره. راستَش، نگفتی . مثلِ اینَه باره اولَته . تا حالا ندیدمَت " می گویم : زیاد این طرفا نمی یام . یعنی چه جوری بگم ؛ گه گاهی از خونه می زنم بیرون  حوصلَم سَر نَرَه .همَش بهووه نه گیری از خودمون!

 برِ و بِر نگاهم می کند . از روی چهار پایه بلند که  می شوم ،سَرَم محکم به آینه ی بالاسَرِ راننده می خورد.می روم وسط های اتوبوس و دزدکی به دخترِ جوانی نگاه می کنم که مشتی روی صفحه ی ساعتَش می کوبد و از زنِ بغل دستی چیزی می پرسد . زُل می زنم از نوکِ کفشِ سرخ رنگش تا ...

 مرد ، عصای سفید را باز می کند و انگار با خودش حرف بزند ؛ می نالد :

" اگه جا نیس و خراب شده ، پیاده شیم. "

 ناگهان فریادی از حلقومِ پسرک بلند می شود که از جثه ی نحیفَش انتظار نمی رفت . دست هاش را  تند  تکان می دهد و می گوید :

" تکلیفه مون چیه ، بَریم . بمونیم . یه نفر بگه چه کار کنیم ؟!"

 صدایی از هیچ کس در نمی آید . حتی از راننده که به ظاهر- بی خیال- در آینه ، ریش و سبیل و موهای چرَب و چیلیَش را شانه می کند . پیر مرد ِ نزدیکدَستم سر را بالا می گیرد  خیره به سقفِ خاکستری اتوبوس چیزی بلغور می کند که شاید به جز من, کسِ دیگری نمی شنود :

" دادو هوارَش چیه ، معلوم نیس . کَر که نیستن ، دارن می شنوَن . حالا خبرنداره تو ایس گاه بعدی چن نفر می خوان سوار شَن ، این جوری شرمنده ی یه الف بچه می شن. !" صدای راننده بلند می شود:"هرَی . کجا سرتون رو انداختین پایین ، واستین همون جا ..." یکهو از دَرِ وسط- چند دختر و پسِر خردسال  هر کدام, کیف به دوش - هول هولکی سوار می- شوند . پسرک زرد انبو، آرام و بی صدا،خود را میان آنها گم و گور می کند! راننده، پایین که می خواهد برود، سر  را به سوی همه می کند. اندکی بعد می گوید:

" پیاده شین ، خرابه. درست بشو نیس اینجا دیگه تهِ خطِ ..."

 دستِ مرد عینکی را می گیرم و هر دو آخر از همه پیاده می شویم .

 بقیه هم مثلِ لشکر  شکست خورده ، در طول خیابان،  طرفِ ایست گاه بعد می روند . غروب ته مانده ی زردَش را بر می دارد . نوشته ی رنگ رو رفته ی تابلوی کنارِ سایبان را می خوانم : ایست گاه سوم.زمان انتظار ده دقیقه.                               

 

پايان

 

  پی نوشت:                              

1 - وامی از زنده یاد عمرا ن صلاحی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط سلامت محمدی  | 

             

                                                           سريّه خانم

... مي گفت.

 می گوید: از، زن، بنويس که دم دمَه هاي غروبِ آن پاييزِ سرد و يخزده  سرش بالاي دار رفت.بنویس؛ "ياعديس " با لبخندكي شوم ، شرحِ اسارت و بدار آويختن سرّیه خاتون و هیجده نفر از دوستانش را به مركز راپُرت مي داد.

...

بالا سَرَت ايستاده، خيره به چند ورَقِ كاهي- روی میز- نوشته هاي بي ربط و ناخوانات را مثلِ هميشه – تُندتُند-  در ذهنَش  می خواند.:

 "بيا اينَم يه زنِ ديگه. خوب مُچتو گرفتم. حالا با اين تيكه ي خوشگل ... اسمشو ازَت بپرسم. مي گي. نمي دونم. اگه نمي دوني ، چرا نامِ منو روُش گذاشتي؟ هيشكي شك نكنه.! آره.؟"

...

مدادِ نصفه نیمه ی لای انگشتانَت غلتید روی خُرده ریزه های کفِ زمین  و گفتی :نمي دانم. اگر هم حسِ كنجكاوي يا حسادتِ زنانگی اذيتَت مي كند، فرض کن.  سارا ، سريّه ،سولماز... چه فرق دارد. تو که هر چه تهِ دلَت بود . گفتی. بی کم و کاست. اگرَم چیزی مانده .فکر می- کنی باید بگویی .بگو. یواش یواش تلنبار می شود.و سر سام می گیری. من گوش می دهم...

 " اِ . يه دفعه. بگو. هوو ! لازم نيس خودتو به موش مُردگي بزني. شامو مي آرم همين جا. من كه بميرَمَم تو آشپزخونه لب به چيزي نميزنم."

عينكت را برداشتي و روي دست نوشته ها پرَت كردي. از پشت شيشه ی ته استکان ، چند كلمه ي ناروشنی ديده مي شد: مزدور ، سريّه ، مبارز  ... بر مي گردی طرفَش :

باز هم سوسك؟! زنِ  گُند ه! از  حيوو ن به این كوچكي مي ترسه؟

...

 سريّه خاتون ، سال ها با تفنگِ يادگار پدرش- بایرامقُلي - جلوتر از همه، حتي همسرش-

" علي آقا "، در سرما و گرماي كوه و بيابان ، تا آخرين لحظه ، با چنگ و دندان  جنگيد. اگر آفتاب نزده تو قُللِ پربرفِ سبلان بود، غروبِ همان روز ، صدايش از گردنه ي صائين – اردبيل مي آمد. بعد از ميرپنج؛ نوبتِ توله ي جوانش  که شد . مزدورانِ حكومت، هرجا ، نامِ سريّه به گوششان مي خورد از ترس ، مو بر تنشان سيخ مي شد.

...

 صداي شكستنِ ظرف و جيغِ كوتاهي از آشپزخانه مي آمد. هراسان و کله پا خودت را مي رساني به سوي صداها. بینِ دولنگه ي دَر ، ايستاده با چشمانِ بسته و دست هاي بغل گرفته؛ فرياد مي زد:

 "ديگه . اينجا بمون نيستم. جاي خوبی بايد اجاره كني. یه خراب شده ی دیگه..."

...

چرا اجاره .خُب. اصلا مي خَرَم. به مزخرفي كه خودتَم باورت نمی شد مي خندیدی. پشت سرتَ ايستاده؛(  لابد – به عادتِ  همیشه  انگشت ها را  فرو  کرده تُوی مو هاش.) به حرفهات  دهن كجي مي کرد. برمي گردی ببينیش. ندیدی. نبود! آره. اجاره. بعدَش هم مي خَريم. شايد هم، اطرافِ آسياب قديمي ثمرينِ اردبيل و يا زندان مركزي شهر!

...

 صداش توی گوشم داد می زند:"حواسَت با منه.؟!"

...

زندانِ اردبيل يا قصبه ي ثمرين ...آسیاب... با علي آقا همسرش- بنگاه معاملات رهنی اجاره اي ، پولِ پيش مي خواهد.! آنجا وقتي پاي چوبه ، به زور، چشماش را می بستند ، نگذاشته . گفته: ترسوها چرا دستام رو باز نمي كنين، يه زنِ بي تفنگ ِدس بسته ، چه كار مي تونه بكنه؟!

(با فریادی):" الانه ده ساله تو اين خراب شده چمَبرك زديم كه چي. مي دوني يه عُمرِ. مغزَت معيوبه. حالا سالِ بيست و پنجه يا هشتادو ..."

...

پيرمرد مي گفت: بنويس از  زن، یا ،مادرِ مادر بزرگش که از ايلات شاهسون در يك خانواده  ي پُر اولاد و مذهبي به دنيا آمده بود. پدرش- بایرامقُلي- از مبارزان مشهور دوران خودش بود. از سريّه- مادربزرگش صحبت كه مي كرد؛ چين هاي صورتش کِش مي آمد و آدمِ ديگري مي شد. همان موقع .دستَش را آرام بر دوُش ات می گذاشت. و صدای تهِ چاهیَش را می شنیدی:" خدا به دادَت برسه. اين دختره يكجُو غيرتِ اجدادي تُو  رگش نيست. هميشه ي روزگار ، داد و قالش بلنده و دِقِ دِلش را سرِ توي بي چاره خالي مي كُنه." دلداريش مي دادی : اينطور هم نيست. همه كه يكجور نمي شوند. خودِ منَم. نصفِ روز ديوانه هستم- نصفِ ديگرَش ، مثلِ خُل و چِل ها ، چِرت و پِرته  . بقيه اش هم تو  ی خواب ، يا كابوسِ و هذيان گوييه. ديگه چي مي مونه از بيداري؟!

 "... هي با توام. مگه نمي دونستي. از اوّلَش بِهِت گفتم كه خونواده ي ما اهلِ چادُر چارُق نيستن..."

...

مي شود اين طور هم تصور كرد. شايد. تكيه به تخته سنگي ، رو به کوه های پُر برفِ اطراف، با تفنگِ پُرِ پدري در كنارش ، خيره شده بود به جايي دور دست- آينده –  روزِ رهایي سرزمین اش از دستِ جهل و فقر؛ در خلسه اي پايان ناپذير و اميدوار. با شنيدنِ هر صدا- منتظر- گُذرِ مُزدورِ مادر مرده اي بیافتد آن جا، سزاي خيانَتَش را با سُربي روي پيشاني جواب دهد .

...

 قهرمانِ قصه ي ما  شاید دلش نمی خواست او را، زني با هفت دامنِ شليته ي رنگارنگ و هيكلي بزرگ و چهره اي زيبا ، ببيني نزديكِ چادرهاي ايلات، دارد نان مي پَزَد! مي شود تصورکرد، زني سيه چُرده و ريز نقش كه كبودي شلاقِ خان ، بر صورتش تا آخر عمر باقي ماند.

...

 حالا شبه. با اين لباس ! بيرون. مأمورا ... تو رو خدا بچه نشو. فردا صبح.  دنبالِ يك خانه ي ديگري مي رويم. حوصله ي جواب دادن به اين و آن را نصفِ شبي ندارم. بيا بشين. همه چيز درست مي شود! شام نخواستيم. حاضري مي خوريم.

...

 آخرين روزها كه ميانِ هم رزماش ، پشت سنگري نشسته بود، با شبیخونی، تیغ را نزدیکِ حلقَشان می گُذارند. حتي به گردنِ همسرِ مهربانش- علي آقا ؛ و «او» تك و تنها ميان پيكرهاي خونين،پنج  شبانه روز مقابلِ دشمن مي ايستد. شبِ اَخر، خيره به قرص ماهِ آسمان ، غرَق در خيالات؛ ناگهان صداي تك گلوله اي او را به خود مي آورد. چندي بعد ، خش خشِ گام هايي را مي شنود. به چابكي يك يك سنگرها را نگاه مي كند. با آخرين گلوله ها از هر سنگر، تيري در سياهي مي اندازد...

...

" آقارُو باش. غيرتي شده، مگه تو كي هستي؟! يه موجودِ بدبختِ ترسو. فقط حرفا یه گُنده تر از دهنت بزني و تو اين چار ديواري دَر بسته ، برا  ميز و صندلي اتاق نُطق كني و چِرت و پِرت هات رو- از ترس ، تو دلَت هم نتوني فرياد بزني ..."

...

آن شب به هر قيمتي بود،نگذاشت كسي به سنگرها نزديك شود. تیغِ صبح، سركرده شان

" ياعديسِ موسرخه" با دستِ خالي و پارچه ا ي سفيد، به سوي دژِ بالاي كوه آهسته قدم بر-

 داشت. تيرِ سريّه كه نزديك پاش خورد، جادرجا  مانندِ موُشی  سوراخگيرش می کُند. نصیحت پدر، یادش می افتد:" هر که پارچه  سفیدی  تو جنگ  دیدی دَستَشه . دشمنِ خونیت  هم باشه.از انسانیت دورِ آسیبی بهِش بزنی ."

...

دَر، را  تنُد مي كُوبَد پشت سَرَش.  وز وزِ چند مگسِ ولگردي را در می آورد... رفت.به همين سادگي. می گویی. زيرِ لب : راستي. خوب شد. گفت: از «ترَسم» . يادَش رفت بگويد:

عُرضه ش رو هم ندارم . آن وقت ، نمي دانستي .بايد چه كار مي كردي. چه جوابي مي دادي. بي دردِسر راهش را كشيد و ...

...

یاعدیس، دستي بر سبيلِ چخماقي اش كشيد و از آن پايين ، با صدای بلند نعره زد:

 "زورِ بي خودي مي زني. مي دونم تك و تنها موندي. امون نامه ات از مركز ، پيشمه. اگه تفنگو بذاري زمين و تسليم شي. قولِ شرف مي دَم! آزادِت كنم. راتُو مي كشي و ميري دنبالِ كس و كارَت ..." سپس. فريادِ سريّه بود كه حتي تخته سنگ هاي اطراف و(همه ی همسايه ها) را از خواب پَراند كه مي شنيدند: " بُرو به سگِ هارِ بزرگترَت بگو:  سريّه- دخترِ بایرامُقلي - اگه دنبالِ كس و كار و سکه و مقام و جُونَش بود، گُذرش اينجاها نمي افتاد قيافه ي نحسِ شيطانِ ابلهي چون تورو اولِ صبحي ببينه."

...

" هر وقت، خونيه تازه گرفتي، منوهم مي بيني. میَرم پيش پدر مادرم .آقاي نويسنده ي بي كار و بي عار..."

...

 انگشت، نشانه می کند و چشم در چشم می غُرَد : روزي می رسد كه تاوانِ اين همه جهل و ظُلم را  سخت خواهي داد... سپس. بوقِ آژانس او را  خانه ي پدر  مي بَرَد.( يادت نبود.  نبايد نامِ واقعي توي شناسنامه اش را مي گفتي. هروقت -جاي سارا - سريّه صداش مي كردي ، با نگاهِ دريده  خيره ات مي شد.) اشتباه  کردي. زيادي مته به خشخاش گذاشتي. رفت. به همين راحتي و بي دردسر!

...

دومین گلوله ی سرّیه،  سكوتِ كوهستان را که شكست، فریادِ شیر زنِ شاهسونی  شنیده می- شد: " جُم بخوری سوراخَت کردم . می خوایی  این یکی دستَت هم. مثلِ اون یکی،  وبالِ گردنت بشه..!" موُسرخه از ترس ، پس پس رفت. دوباره با صداي حيله گرانه اش ، از پشتِ تخته سنگي ناليد:

"مگه مسلمون نيستي؟! نماز نمي خوني؟! كتابِ خدا ايمون نداري!؟ خودَت خوب ميدوني. هركی قسمِ دروغ ،به قرآن بخوره. كمرش مي شكنه. بيا! به همين كتاب قسم ، هيچكاري باهات ندارم. به شرافتم! اينَم كاغذِ مركز، با مُهرِ و امضا. سپس شيطان مكّار از جيب اش قرآن كوچكي در مي آوَرَد و با كاغذي ، دست ها را بلند مي كند و در پناهِِ تخته سنگی منتظرِ جواب مي ماند.

...

پنجره را باز مي كني و سَرَت را بيرون می َبری.  خيال اين كه وقتِ رفتن ، نگاهي به بالا و پنجره ي خانه خواهد انداخت  خيره مي شوي به سواري و قير تختِ كفِ خيابان. سَرَش را بالا مي گیرد. به ظاهر – بی هوا-   نگات مي كند. برای خيابانِ خالي و ساكت ، فرياد مي زني از آن جا- از چارچوب پنجره ي آشپزخانه:

كاشكي زياد عجله نمي كردي. هميشه برای ماندن بهانه ای هست! بِرو بِر نگات مي كند. راننده را مي بيني پياده مي شود. هم سن و سالَت بود شاید. تكيه مي دهد به درختي و سيگاري آتش مي زند. با اشاره ی دست ، آهسته  می گویی :آقا !خیره ات می شود:  شما هم دعواتان اينجوري مي شود. زن كه داريد؟! سر را تكان مي دهد. معلوم نیست. اينجوري مي شود يا نه. دارد یا ندارد. سوار می شود دَر را محکم مي کُوبَد. منتظرِ راننده مي ماند.

 از آن بالا ، سقفِ سواري سفيد رنگ،مانندِ صفحه ي نقاشي كودكان ، پاك و دست نخورده ، به نظر می رسید كه هر لحظه اشتياق خط خط كردنَش آدم را وسوسه مي کرد.

...

"...مي دوني هر كي قسم دروغ به قرآن بخوره ، همونجا سياه مي شه. بيا اينَم قرآن! لجبازي كنی. به ضرَرته. هيچ كاري نمي توني بكني." یکبار دیگر اطراف سنگرها را كه شب پيش ديده بود، نگاه می کند. زُل می زند به قطارِ خالي روي دوش. و  یادگارِ پدر -که بی گلوله ای چون گناهکارِ شرمنده ،  خیره اش مانده بود!

 زيردندان، نجوا می کند: آخرين تير را نزديك پاش زَدَم. كاش. حواله  مي كردم به خالِ پيشانيش. تا يك وَلدالزنایِ قُرمساقي هم از اين ها كم مي شدچه بهتر. صداي نكره ي موسرخه ميانِ خيالاتش مي پَرَد:" ها. چيه. تصميم تو گرفتي؟! جواب نمي دي؟"  صداي سريّه مانند بهمني آوار مي شود از آن بالا:" از كجا بدونم راس ميگي!" ياعديس مي فهمد  حيله اش كارساز شده، با لحنِ آرام مي نالد:" مي گم به قرآن و شرافتم! ديگه از اينها بهتر و بالاتر چي مي خواي؟!"  شیرزن، نگاهي به دور و بَر مي اندازد. همه جا را محاصره كردند. راهِ گريزي نمانده بود. خنجرِ كوچك و خوشدست اش را در آستين جا مي دهد. از سنگر بيرون می آید. نگاهی به چند کلاغِ پیرِ نشسته بر درختِ خشکیده ای می اندازد. سپس به سوی آسمانِ ابری بالای سنگر ها زُل می زند. – آهسته-  به طرفِ پايينِ كوه قدم بر مي دارد. نزديك ِا بلیس  که می رَسد اندکی  مکث می کند . فکر  می کند . و...

...

صداي پايي مي آمد. قفلِ دَر مي چرَخد و ميانِ آستانه ي آن، هيكل اش ديده مي شودباکیفی روی دوُش... خنده ي مرموزي بر لبان موسرخه(؟) مي نشيند.

...

از همانجا خيره مي شود.  صدایی نبود . سکوت... رُخ به رُخ می ایستند. پیش از آن كه، خنجر را بر قلبِ فاسق مفت خور فرو كند؛ تيري از پشت، بر، كتفَش حواله مي شود و خون ، برفِ سپيدِ زير پاش را آب مي كند. لكه ي سرخرنگ كفِ زمين ، نشانِ راه می شود.

با نگاهی لحن حرفهات را عوض مي کنی .-  قولِ شرف و آيه و قسم - هرچه بگويد، گوش بدهي. دست  مي کشی كتاب كوچك ِروي ميز! نگاهش مي كني . برمي خيزي و پنجره را مي بندي. پشت به او،  خيره به دست نوشته هاي روي ميزِ كهنه ، صداش می زنی: حاضري چی شد؟! از شام امشب كه گذشتيم. آمدني. از يخچال ، پارچِ شيشیه - كنار تُنگِ آب را بياري، دستت دردنكند . راننده را پسَش فرستادي؟ يا. باز هم منتظرِ – مي شود نمي شود- ما  مانده است؟... كاش پيرمرد اينجا بود و با هم ...

داد اش بلند می شود: اونو ديگه وِلِش كن، هرچي مي كِشَم از دستِ اون گور به گور شده اس. باعث و باني همه ي بدبختيام اونه. اولين دسته گُلَش هم ، تویی! مي دونم كار ، كارِ خودش بود. توي احمقو سرِ رام نشوند و زَر زد: نويسنده اس. جوونه برازنده و سر براهيه ، با شخصيته. ذليل شده ي بي كفن، راست شو نگفت . عَقلَش نمي رسيد بگه.  نمي دونس، زن، به غير ِمحبت و نون. چيزاي ديگه اي هم لازمش مي شه. عين تو كه هميشه از نبودشون داد و قال مي كني. خدا رو شكر، اين دو سه قلم جنسو ،لااقل نه تو لياقت داشتي و داري. و نه ذاشتي من بهشون برسم.

...

 سكوت مي كنی و به عقربكهاي بي جان ساعتِ شماطه دار سكُنج اتاق خيره مي شوی...  با قدمَخیالی، نزديكِ آسيابِ قديمي مي رسی. هيكلش را ميان موُسرخه و چكمه پوشان- افتاده- غرق ِخون  مي بينی. مردي آن سوي تر، طنابي را در گردنِ درختِ خشكيده  ی بی کلاغ حلقه مي زند. زماني بعد جسدِ بي جانِ آويزان از آن بالا ، تکان مي خورد.

 با فريادش بر مي گردی کنارِ ساعتِ شماطه دارِ سکُنج اتاق . عرَقِ پیشانی راپاک می- کنی.جواب نمی دهی. و- عصبانی - دوباره داد می کشد:

"...هي . با توام. گوش مي دي! بازَم كه رفتي تو هپروت. مگه گرسنه ات نيس ؟گذاشتم روميز. من كه خوابَم مي آد. راستی. نگفتي. آخرَش ، سريّه خانومت به چه دردِ بي درموني دقِ مرگ شد!" سكوت مي كني. نمي بيني. درِ اتاقِ خواب بازمانده. فريادش باز هم مي پيچید توی سَرَت.جایی. زيرِ پتو- از اتاقی. مي گويي: مي شنوم. داد نزن! نمي زند. سر را شايد از زير پتو بيرون آورده بود و مي گفت:" همه ي حرفاي پيرمرد و هزار بار منَم شنيدم. حتمي بِهِت گفته يه قطره خون سريّه خانم تو  رگام پيدا نمي شه. دروغه! ترسيده يا از خجالت نگفته پيش از دار زدنش، چه بلايي سرِ جسم مادربزرگش آوردن! كاشكي پرسيده بودي پدرِ پدربزرگت چكاره بود و اسمش چي بود! خيلي چيزاي ديگر ر و حتم دارم نگفته. منتها .چيزي كه نفهميدی و تا قيامتَم نمي فهمين ايِنه كه: زنِ بسيار ساده و بي آلايشي بود. شايد نمي دونس پيش از اون، هزار بار آدمايي مثل اونو با قسم و آيه ، با  نیرنگی از بي شرفي مردا و جنده گي زنا ، فريب دادن، اونايي كه از شرافت و انسان و خدا ،فقط صداي سکه هاي اربابشان را مي شنَوند. كور خوندي! ديگه با اون حرفا نمي توني گولمَ بزني.  حالا می فهمم  اگه بخوام  تخته پارمو تو طوفان نگهش دارم . اونم تو این زمونه، بايد پاكي و غيرت اونو ، با  پدر سوخته گی گُرگايي امثال تو قاطي شون کرد تا کُلاه آدم پسِ معرکه نیفته! حالا هي زور مي زني  چي شد دوباره برگشتم، راستش. منَم. تو اين برهوتي كه و اسم دُرس شده، شريكِ جُرم و مقصرم. اگه قراره خرابَش كنيم و دوباره از نو درُس بشه، اومدم بِهِت حالي كنم. منَم هستم تا آخر. اگه تو هم يه روزي  جا زدي و رفتي. من مي مونم.

...

 جسد را پايين كشيدند. همان جا پشتِ باغچه ی متروك آسياب، پنها ن کردند. فرداي آن روز، موُسرخه با لبخندکي شوم،ماجرای اسارتِ و دار آويختن سرّیه و هيجده نفر از دوستانش را به اسمِ  خرابكار و خائن به شاه و ملت ! با آب و تاب  به مرکز راپُرت می داد.

 ... صداي خرُو پف، فضاي خانه را پُر كرده بود.

در ذهنِ  پيرمرد تاریخِ دیگری  نوشته می شد : ماجراي اين زن نبايد اين چنين به پایان می رسید. مگر مي شود گُذشته ها را جورِ ديگري نوشت!؟ اگر مي شد. دوست داشت، گلوله ي آخري سريّه بر پيشاني موسرخه بنشیند و خنجر، در سينه ي صاحبش...!  

گه گاهي ترمزي ، سكوت خيابان را  مي شکست. صداها دور و دورتر مي شدند. آرام آرام جسدِ سريّه خاتون بالاي درخت يخ مي بست.  غیرِ چند کفتارِ دُو پا! كسی پرَسه نمی زد  در حوالي ساعتِ ششِ غروبِ بيست ششمِ آذرِ بیست و پنج . شاید سوزِ و سرماي باد  هم ازآن صحنه ی دلخراش دم فرو بسته بود . نمی دانم .شاید.

  یخَبندانِ آذرماهِ هشتادوپنجِ تبریز                                                    "م" سلامت محمدی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:51  توسط سلامت محمدی  | 

 

 شکست بخورید، شکست بخورید،شکست بخورید،بهتر شکست بخورید.  (بکت)

*

حّواي قصه ي من

                                                                                                                 

... يكي بود وهيچ كس نبود. نشست وصبر كرد . دلش از تنهايي و بي كسي گرفت . دستی اشك هايش را پاك نمي كرد. به دور و برَش خيره شد. غيرسكوت و آرامش چيزي نديد . فرشته ها را خلق كرد که یکی - شيطان  شد!   سپس. نگاهی انداخت به هیکل دو  مترسگِ توی بهشت که زیرِ يك درخت ِ سیب  ایستاده بودند. قانع نشد.

باز هم "تنهايي"  گولش زد! درخت وحيوان و همه وهمه را كه مي بينيم و نمي بينيم آفريد .

قـصه ی مـا يـا بـه قول امروزيها " داستان كوتاه " مان از ان جا شروع مي شود كه يكي از اين مترسگ ها را ( نامي برايَش نگذاشته ام . می توانید خانُم يا حّوا يا هر چه دلتان بخواهد,صدا كنيد.) شيطانه وسوسه اش كرد . حالا چه جوري باز هم نمی دانم . راستش  فكري براي آن نكرده ام. مي توانيد اين طور هم تصور كنيد يكي از همان كارهايي كه ممكن است من وشما هم روزي مرتكب اش شويم . خلاصه، خانُمه! را گرفتند . زندان انداختند. روزهاي اوّل دلش از تنهايي و غصه مي خواست بتركد ؛ ولي يواش يواش عادت كرد و مثل من وتو كه به همه چيز عادت مي كنيم  از پنجره ي كوچك ، روز وشب ها را يكي يكي مي آورد روي آجرِِِ ديوار-  به خّط مي كرد . هر شب كه روي تخت خواب - طبقه ی دو - خيالاتي به سرش مي زد. هي مي- شُمرد و مي شُمرد تا خوابش ببَرَد. هميشه ی خدا اين جوري مي شد : يك , دو , سه , تا- صد و هفده , صدو هيجده  به صدونوزده لعنتي كه مي رسيد , دلش مي خواست برگردد و باز هم از اول تكرار كند و حساب غلت زدن هاي بي هوده  را از ياد بَبرَد و بي خود نگويد: " چه تصادف جالبي ! هرموقع به صدونوزده مي رسم بايدطرف راست بچرخم وتا کرختي دست امانم را نُبرَد و به خود فحش ندهم. "

برخلاف تصور هرچه ناسزا وحرف ركيك از دهانش درمي آمد به خود مي داد . از لَجِ روانشناس ها  هم كه بود، نمي شُمرد و مي خواست فكر ديگري بكند ولي باز ،خيالات هميشگي عذابش مي داد و ديوانه اش مي كرد .

باز هم صداي فكرهایَش در سرَش مي پيچيد و مي گفت:" اينا  حتمی بي خوابي به سرشان نزده  يا نمي دونن از نصف شب تا دمدَماي صبح می شه هزار بار از اين دنده به اون دنده  وول خورد و نخوابيد .دوقورتونيمشون هم باقي. هي دستور پشت دستور  بلغور مي كنن : تا صد بشمارين ،خوابتون مي بره. خواب- اين حفره ي هميشه خالي كه هيچ وقت توي ذهن پُر نمي شد.  دراز كشيدو مثل هر شب به سوراخ حباب مانند خاكستري رنگ سقف زُل زد.

)از بچگي دوست داشت وقتي فكر مي كند دست روي يك چشم بگذارد و آن طور نگاه كند (. زير لب مي گفت :" امشبَم از اون شباي بي ستاره ايه كه  مثل کَنه می چسبه و وِل كُن ام نيس..."

خُروپُف هم تخت پايين كه بلند می شد كُفرش را در مي آورد . صداي خُرناسها مانند قطاري كه به سر بالايي تندي رسيده باشد ، يك نواختي و آهنگ هميشه گي را از دست مي داد . سر را از زير پتوي چرکمُرده ي سياه بيرون آورد . سايه ي ميله هاي آهني روي ديوار خاكستري راهرو تكان مي خورد  ! غلتي زد و چشماش را به آجرهاي پوسيده ی روبه رو انداخت . سوراخ باريكي به اندازه ی بنَدِ انگشت ، ميان دو تكه ،دهان باز كرده بود . به خودش گفت : چطور شده ديشب نديدم ! زُل زد به حُفره ی تازه . ناگهان لرزش آرامِ خاك و پوكه هاي اَجر را ديد كه روي پتو مي ريخت . كمي بعد سوسك نحيفي ، سرَش را از آن تو بيرون آورد و تا به خود بجُنبد, همراه خاك ها سُر خورد پايين ؛ افتاد روي روسري كهنه اش كه روي پتو انداخته بود . دستِ بي حسَش تکان نمی خورد. نفس درسينه حبس کرد . طوري نفس مي كشيد كه حيوان از رو ی پتو - جلو چشماش  جاي ديگر سُر نخورد. با هر بالا و پايين آمدن قفسه ی سينه ، سوسك تكان خفيفي به خود مي داد.  حوّاي قصه ی ما ،چشماش را بست و نا لید": برا من كه ده سال برُيدن .خدا پدر قاضي را بيامرزه  . فك مي كردم تا ابد اينجام. حق اش بود مادر  سه نقطه ی گردن كلفت!" بعدِ سکوت چشماش را باز كرد. با ته مانده ی صداش هوار کشید: " راستَش رو بگو. تو هم مثل من به قاضي گفتي بی گناهی!"        

پایان

 "م" سلامت محمدی  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:48  توسط سلامت محمدی  | 

زندگي سايه‌ي مرگ است و آينده سايه‌ي زندگي.

*

مورچه سوار

...چانه ام

گرم شده؛ يك ريز حرف مي‌زنم. مسابقه‌ي بوكسِ انگار؛ حريف را گوشه‌اي كشانده باشي و «او» صورتش را با دست‌ها گرفته... مي‌پرسم و مي‌پرسم از چيزهايي كه –شايد- جوابشان بوي نا، گرفته‌اند. فقط نگاهم مي‌كند با دستاني آويزان –بي‌تكان- نه كه مشتشان كرده باشد؛ رها و آزاد. با همان لحن و كمي ترديد مي‌گويم: حوصله‌ي حرف نداري لااقل سرت را بالا بگيري مي‌بيني. بِر و بِر ورانداز مان مي‌كند از آنجا. زنِ بدنام ديده بودم‌ و وصفش را شنيده‌ام؛ اين يكي حكايت ديگري است اما. يك مردِ هرجايي سرگردان. هيزي كه لالم هست رازدارِ مكار! نگاهش كن. ببين چه جوري، ايِز گم مي‌كند بي‌چاره. هی سَرك مي‌كشد ببيند اين پايين چه خبره... مي‌روم به طرفَش. تكان نمي‌خورد. يك دست- فاصله مانده پا پس مي‌كشم. خيره مي‌شوم به لامپ شكسته‌ي تاقِ بالاي دَر.

انگار حالا متوجه شده باشد، چی گفته ام. سر را بالا مي‌برَد و از تاق و چراغِ شكسته، چشم مي‌گيرد و دنبالِ مرد لالي مي‌شود كه بالاتر از آنجا، كاشته‌ام! لال مي‌چرخد و گاه پنهان مي‌شود . كلامي نمي‌گويد! ... همان‌طور رُخ در رخم ايستاده است می غُرَم! :‌كاش دستم مي‌رسيد بهِش. انتقام ِفضولي‌اش را مي‌گرفتم. چه‌قدر بايد پَست بود.  اين پايين هركي با هر كه بخواهد حرفي، درد دلي، شكايتي، غمبادِ درگلو مانده‌اش را سردهد- از سايه روشن و تاريكي، هي سَرك بكشد و از تيرِ نگاهش، نتواني جايي گم و گور شوي از دست اين مردك بي چيز و همه چيز!  گاهی هم دلمَ مي‌سوزد براش. اين همه كس و ناكسِ رو- زمين و ببيني و نتواني چيزي بگويي . يك عذابِ جاويدان، تقاص اين همه ديدن!

فكر مي‌كنم تا ابد همين‌جا رو به رويم خواهد ايستاد. و لام تا كام حرف نخواهد زد. نرمه بادي مي‌پيچد توي موهايش. باز هم مي‌پرسم و مي‌پرسم تا،دوباره تكاني به خود مي‌دهد و با چهره‌اي گُنگ، لب باز مي‌كند. فريادش مرا به گوشه‌ي همان رينگ مشت‌زني خيالي مي‌كشاند. ناخواسته، دست‌هام سايبان صورت مي‌شوند. او رَجَز مي‌خواند و سر، را به ديوار موهوم مي‌كوبد؛ بی گریه و اشکی:

«... از زندگي... زندگي....زندگيم با اونا بعدِ آن همه سوهان‌كشي اعصاب و كلنجار. خُب. چه جوري بگم مثل يادآوري معني يه كلمه ا‌س: «گُه نفس كشي!» اينم يه جورشه مي‌دونم به گوشَت نخورده. حق داري خفه‌خون بگيري. مي‌خوايي بازم بگم. مي‌توني تصور كني تو سربالايي جهنم سوارِ يه مورچه شدي و نااميد –تو اون مسابقه‌ي مزخرف خطِ پاياني باشه. بازَم بگم! حالا تو اين وانفساي چندش‌آور گير دادي بالا سرم رو نگاه كنم، چيه. همون توپ گردي كه – به قول تو «مردك هر جايي»- هزاران ساله واسه خودش مي‌گرده و كاري به كارِ كسي نداره. اين همه چِرت‌گويي و پِرت‌شنيدن رو  بذار واسه‌يه بعد.  برا يه ابلهه بي‌چاره‌ي بدتر از خودت!"

استكانِ بي‌نعلبكي روي ميز را كه چايي‌اش  -شايد- سرد شده برمي‌دارم هورتي بالا مي‌كشم. زبانم مورمور مي‌شود. بي‌حرف نگاهم مي‌كند. كفِ دستش را مي‌كشد روي ميز لخت. سر را جلو مي‌برم و زُل مي‌زنم به تخم چشمانش: ‌هر وقت حوصله‌ات سر مي‌رود. يادم رفته چي‌ مي‌گويند همين موقع. آره .«ته‌ديگت داره مي‌سوزه!» مي‌آيي سراغم. با چهره‌اي برافروخته بلند مي‌شود مي‌ايستد. داد مي‌زند:

 "منه كله خر رو بگو. اومدم كجا. دارم مثلن حرف مي‌زنم برا ی كي. خوب مي دوني تو هم يه جورايي مقصري..."

مي‌روم توي پس. پسله‌هاي تاريكِ گذشته. سوراخ ‌سُنبه‌هاي تودرتو را مي‌گردم. شايد سهمِ گناهم را «يه جورايي» پيدا كنم... نمي‌شود. نمي‌كنم. سر را بالا مي‌برم. رو ی چهار پایه، مثل موش آبكشيده – از آن پايين- خيره‌اش مي‌شوم. مي‌نشيند. دست‌ها را ستون چانه مي‌كند. صداش  از ميان بلندگوي حوضِ خالي مي آید؛ همراهِ ناله وسیلِ اشک:

"يه وقتايي بعضي آدما بعضي‌ها رو عين دستمال كاغذيه كنار سطل آشغال تصور مي‌كنن. هر وقت لازمشون دارن مي‌تونن خم شن و از همونجا وردارن... فكر مي‌كنن شايد برا يه بار هم قابل استفادان. لااقل برا يه دفعه. نظرت چيه؟" بلندگو خاموش مي‌شود. و منتظرم مي‌ماند. كمي مكث مي‌كنم .(آهسته)- انگار كسي هست كه پشت گوش ايستاده باشد- مي‌گويم: خُب.

 زير دندان حرف‌هاش را مزمزه مي‌كنم. نكند پي كسي -  شريك جرمي باشد براي خرابي پل‌هاي شكسته ی پشت سرَش... و شايد. این اشک و رَجز معنی دیگری دارند...

- بي‌اعتنا و لجوجانه- صدام بلند می شود: هيچي... فكر مي‌كنم اين همان آشيه ، خودت پُختي، مجبوري ... نوش‌جان كني! جادرجا مي‌شوم و ساكت مي‌مانم. با همان پس‌لرزهاي ليوان، مي‌نشيند و ماهرُخي به اطراف و من مي‌اندازد و زل مي‌زند به تفُاله‌هاي روي انگشتاش. قيافه‌ي سال‌هاي پيش يادم مي‌افتد؛ خنده‌ام مي‌گيرد. فقط لحنِ حرف زدَن، تنُد و عصباني شده؛ تركيب صورت زياد فرقي نكرده؛ لااقل به چشم من. همان چشم‌هاي بزرگ و خوش نگاه. همان پيشاني و كف آن چند خط كجِ كوله چون خطوط بزرگراهِ بن‌بست در دست تعمير!  و در انتها پايين‌تر، همان لب‌ها با اندك لرزِ نامحسوس. تفاله‌ي ريزي سُر مي‌خورد و مي‌افتد روي ميز. سپس باقي ليوان را تند و بي‌حوصله مي‌ريزد كفِ زمين. بعد از مدتي هاج واج ماندن، آبِ دهانش را با غيظ مي‌اندازد روي آن! و در آخر، پاشنه‌ي كفش را مي‌كشد برتُفی که انداخته! با نشيمنگاه صندلي پلاستيك زردِ چركمرده را مي برد عقب. و بلند مي‌شود. بي‌حرف راهش را مي‌كشد و مي‌رود  طرفِ در. از پشت شيشه - از آن بالا نگاهمان مي‌كند مردَک. نرسيده به آستانه‌ي دَر، وقتي دستگيره‌ را مي‌چرخاند و لنگه‌ي آن نيمه‌باز مي‌ماند، مردَك لال، يك آن ناپديد مي‌شود. صدام را بلندتر مي‌كنم پشت سرَش: مسابقه‌اي كه خط‌ِ پايان نداشته باشد. حرفَم را مي‌خورَم. (همانجا پشت در مي‌ماند.)... اصلاً ولش كن. حتم دارم برخواهد گشت به عادت هميشه، جوابم را بگويد. نمي‌گويد و برنمي‌گردد.گام ها ش  روی  موزا ییک های پياده روي- آخر شب -، شتاب مي‌گيرند. شتابي براي رسيدن به خط پايان شايد ... و انگار در فكرِ اين كه همان آدمِ چند سال پيش هست و هر لحظه بخواهد مي‌تواند براي هر كار ،تصميم 

بگیرد و انجامَش دهد؛ سرسخت و لجوحانه. و آن وقت، همه‌ي واژه‌ها در خيالاش معني  دیگری می دهند. مسابقه، سربالايي جهنم. خطِ پايان، مورچه‌سواري و شايد، زندگي- گُه نفس كشيدن.                                                                                                              

  پایان

”م" سلامت محمدی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:35  توسط سلامت محمدی  | 

مُردابِ سایه ها

*

 قصه ی یکم :

... طرحِ

دور و دراز جایی، روی پرده ی ذهنم چسبیده بود. می خواستم و نمی خواستم پاکش کنم و نمی کنم! شاید هم نمی شود، کَند و دورش انداخت؛ مانند معنی واژه ی خورشید و ماه  وآسمان.   

... آفتاب که جُل و پلاسش،کفِ زمین، پخش و پلا بود، رسیدم. میدان بزرگی که به سختی یادم می آمد دیده باشم. انگار طبل می کوبیدند؛ ناروشن و دور دست، همانند کوبه اش ضربان یک قلب. آسمان، صاف وآبی یکدست بود. توی ذهنم همه ی شکل ها و نشانه ها یک جوری دایره وار به نظر می رسید. دلشوره ی گُنگی سراغم می آمد. تپش قلبم تندتر می شد. اطراف را که نگاه می کردم،

کوچه پسکوچه های زیادی دیده می شد.اگر حوصله ی شمردن شان را داشتم، شاید سیصد - سی چهل تا کمتر. صدای طبل با هق هقِ خفه ای - گاهی بلند و زمانی آرام، به گوش می رسید.

آن سوی میدان، نزدیک مدخَل یک کوچه، مجسمه ی سنگی مرمرین عجیب شکلی گذاشته بودند. هیکل یک حیوان سنگی؛ بیشتر شبیه به گرگی بزرگ با پوزه ی دراز. و ایستاده- روی نُه پا- خیره به نا کجای بالاها ... از دست آفتاب بی غروب و سکوت ترسناک میدان، پاهایم را دراز کردم زیر شکمش و گاه گاهی دزدکی از میان پاهای سنگی، نگاهی  دورو برَم انداختم. خود را یله دادم به دست خاطرات گذشته.  حماقت هایی که زمانی باعث و بانی شان ترس بود. و گاهی شجاعتِ عجولانه! به چوب خط های روی چهار دیوار مانده بر سیمان خاکستری، که هر یک نشانی از روزها، به یادگار گذاشته بودند. از پنج هزار هم زیاد. نمی دانم. شاید هم کم .

سپس به خطوط محوی که دیگر نه، روی دیوار سیمانی، بل بر هر طلوع و غروب می شد نوشته شان و خواند. طنین طبل آزارم می داد. بی من چندین چوب خط ناخوانایی بر سرشان آوار خواهد شد.تنها دخترم- شیلوند. آن زن که مادرش بود. و پدرِ مادرش. پیر مرد. پیرمرد کجا رفت! روزهایی که صدای دلنشین عصایش، در کوچه های باریک و تنگ به گوش می خورد. همراهِ جیغ و دادِ گربه های ولگرد.

آرزوی چُرتخوابِ زیر سایه ی توت کهنسال برایم مانند رویایی دست نیافتنی شده بود. یادَم آمد روزهای سوخته ای که برباد رفته بودند با چندین هزار واژه ی سربی اخته و مشتی کلمه های پوچ و بی هوده. و بعد، دویدن در سراب هیچ ها و رسیدن به جایی که نمی خواستی حتی فکرشان را کنی.

یاد آشنا و عزیزی را زیر پرده های خود خواهی و لجاجت عادلانه! پنهان کردن. به تیرِ نرم آهنگ مادر، وقتی از دل بر می آمد. و با ناله هایی ( دعا و نفرین) در دهلیزهای تنگ و بن بست گوشهایم... سواران تیز پای روزهای دیگری که می رسیدند و بر باد می رفتند. و من باز هم، ایستاده و مغرور چون گرگ سنگی با دیده گان خیره به ناکجای کجاها! – به غروب لحظاتی که برای از دست دادن شان هیچ عجله ای نداشتم که بعدِ من، همه آوار می شوند همین جا، در بیتوته گاهم با ترس و ندامت. و لااقل باورم شود، یک بار دیگر خواهم رفت و باز خواهم آمد. در، دل به این امید وا هی که حیوان سنگی- تکانی نخواهد داد به خود و بار دیگر، زیر شکم دایره مانندش خواهم خفت...

سپس غرق در اوهام گنگ آن "مرد" می شدم." او "که فقط می آورد با دست های زمخت و لب های پُر سکوت و راز؛ تا چندین چوب خط را  دور از درد گرسنگی، اضافه کنیم بر دیگری... و او رفت ورفت. گویی قرن هاست می رود. بعد، ما ،دُو تن ماندیم و مادر با نگاه مهربان و حصار آسوده گی و امنَش. حیف!  اندک بود و زود از یاد رفته...

طنینِ طبل و هق ای از دورها، نیشم می زد. چمباتمه زده بودم. سَرم به نافِ سنگی  می خورد... دوباره جا در جا شدم. کرَختی دست ها فراموشم شده بود. رسیدم به چوب خط هایی که اندک بودند و زود از یاد رفته. مثل روزهای کوتاه بی فکر کودکیم. آن زمان که حسرت رفتنش را نمی خوردی و گویی باورت می شد  همه  تکرار هم اند... و باز خواهند آمد. نشد. آنچه می خواستم و ماندند و پوسیدند زیر خروارها یاد و خاطرات دیگری که تا سا لیانِ سا ل، خبرشان به گوشم نرسید.

نیشِ چوب خط های دوری و غربت می نشستند بر چشمانم. فاصله ای که می شد حاصل تکرار و پوچی و بُزدلی آگاهانه تصورشان کرد. همراه ترس و گریه های بی نم و غم بادکی در گلو که سایه - سایه هجوم می آوردند. و با آمدنشان،  روزهای کم عمرو کوتاه شروع می شد. سپس صدای طبل  گاهکی خاموش می شد و نمی دانم انگار از آن دور دورها، یکنواخت و آهسته به گوش می رسید. سپس. خیال رهایی از زیر آفتاب و رفیق سنگی جان می گرفتند... دغدغه های تکراری و بی احساس گذشته های دور ، بار دیگر می آمدند و می رفتند. در سراب میدان بزرگ، پچ پچه های گُنگی از دورها همراه باد ناپیدایی شنیده می شد. سر را به سوی صدا بر می گردا نم. هیکلِ دوقلوهای پیر را دیدم. با بالاپوشی همرنگ و همپا و گیسوانی که سایه انداخته بودند تا پایین کمر، روی تنپوش شان. دو همزادی که اگرنبود رنگ موی  یکی  چون برف و آن دیگر ی چون شب،

یقین باورت می شد، یک نفر می آمد از دورها، با دو سر و چهار پا!  آمدند و گذشتند از برابر نگهبان سنگی کوچه، بی نگاهی بر اطراف و من... سپس در آخرین لحظه که می پیچیدند در خمِ پسکوچه ای، یکی شان برگشت و ایستاد و نمی دانم شاید  بوی تن برادری به مشامَش خورده بود. عاقبت، خیره شد به هیکل گرگ معصوم و لغزید در دهان یک کوچه. و چوب خط هایی که باز هجوم می آوردند بر من و ، من در کنار هیکل سنگی تاب آن نداشتم که فریاد بر آرم و صداشان بزنم. شاید در انتهای یکی از همان کوچه ها دست در دست هم، با گیسوان سپید و سیاه، فکرِ بخشش، برادر ناتنی به ذهن شان می رسید. دل شوره ی گنگی سراغم می آمد ودر خودآوار می شدم. صدای طبل آزارم می داد. دست بر پوزه ی سنگیش گذاشته بودم. خیره به کوچه ی رو به  رو

شاید، به هوس و خیالی، راهِ رفته را باز گردَند و آفتاب، شاهد ما سه تن شود. آن زمان نمی دانم تاوان کدام یک از هزاران، گناه کرده ونا کرده را باید پس می دادم. و ایستادم قرن ها و قرن ها. سر در گریبان و منتظر... شاید باز آیند و مرا از دست انتقام خیالی شان وارهانند. نشستم و خیره به خورشید، و دستِ حمایلم خسته که شد و باز، صدای طبل می آمد و این بار آهسته و دل نشین. چون لالای مادر مهربانی بر سرِ گهواره ی شیرخوارش. سکوت خالی میدان وبی زبانی دوست سنگی ، می کشانیدم  به یاد روزهای دیگر و انبوه خاطرات دور و نزدیک.

هیاهو و فریادهای بی پاسخی که همیشه کنارم پرسه می زدند و انگ بی عرضه گی و دست پا چلفتیَم را به رخُم می کشیدند. و من، ساکت و خاموش در میانِ آن  همه ترس و شجاعت کذایی به فانوس های بی فروغی که در دست هایی آویزان بودند؛ خیره گشته و در دل به حماقت های پوشالی مان لبخند می زدم. به سُربی که از دست کدام، چکیده شد در خالی استخوانم. بعد، حاصل آن کرختی پا و عادت به درد مزمن. دست بر پای چپم گذاشتم. انگار چون پر کاهی سبک ونرم، بی درد و احساس. سپس گوش می دادم به سئوال هایی- که چرا و کی، چگونه شد؟

  و آخر سر، لب جنباندن ، شاید" به وقت دیگر" و تکانی به خود دادم و از زیر سایبان سنگی، نگاهی دوباره به چهار سو انداختم. به سکوت و تنهایی میدان عادت می کردم. دل شوره ی پیشین جای خود را آرام آرام به آرامش نابی می داد. انگار، سنگ ها و اشیا از آغاز آفرینش، دست نخورده و بکر بی تأثیر از گذشت زمان، صاف و یکدست باقی مانده بودند؛ و من چون وصله ای ناجور در آن چشم انداز به نظر می آمدم. هوس قدم زدن و شاید دیدن کسی یا چیزی که حوصله اش را نداشتم به سرم می زد. اطراف میدان ، آرام، گام بر می داشتم. استخری بزرگ و دایره شکل در وسط آن دیده می شد. با حوضچه های زیاد و فواره های ساکت که شاید یک زمان آبی از دهان شان بیرون می زد. فواره هایی به شکل یک بشقاب وارونه با سوراخ های گرد و آبی رنگ که جای جای چون چتری باز از اطراف دیده می شد؛ بی باران و آب نمی، زیرِ تیغ آفتاب وسط آسمان آبی...

از فکر بی هوده و عبثی که نور خورشید آزارم می داد و کاش زیر سایه ای بودم- دوباره رسیدم  کنارِ  سایه ی  نگهبان سنگی. دراز کشیدم و دست ها زیر سر، خیره به آبی یک دست آسمانِ مرموز میدان خالی. از صدای پاها و طنین پیوسته ی گام های نا آشنایی- شاید خواب رفتم: سوار بر، پشت گرگ سنگی و خیره به آمد و رفت مردمان استخر شده بودم. آب درون آن لبالب که می شد، مایع چنَدش آوری بیرون می زد. دیدن چهره هایی که باورش غیر ممکن بود. گروه گروه یا چشمی در صورت شان نبود یا گوشی در سر! آنها که گوش نداشتند، دست و پای بی چشم ها را می گرفتند و با بی رحمی، داخل استخر می انداختند. فریاد و ناله ی شان به آسمان می­رفت و زمانی بعد، اجساد شناوری روی آب بالا می آمدند ودر آنی باز هم سکوت میدان، دل شوره ی زجر آوری  می شد. بعد از آن کابوس ترسناک، خود را زیر شکم نگهبان دیدم. عرق سردی بر تنم نشسته بود؛ هراسان نگاهی  داخل استخر و کنار میدان انداختم. با لبخندی، باورم  شد  رویایی شوم بود و از آدم های بی گوش و چشم و استخر خون رنگ اثری نبود. دوباره همان ترس، سراغم  آمد. خورشید در وسط آسمان و جای همیشگی دیده می شد. روشنایی بی حدش، مرا به ترسی موهوم و بی هوده می انداخت! ناگهان صدای به زمین کوبیدن چوب یا عصایی همراهِ گام های شلانه ی کسی می آمد. از پشت درختان بزرگ بلند حاشیه ی استخر، مردی لنگان با چوب بغل، آهسته قدم بر می داشت. مثل همیشه کم بینایی و  روز کوری، حدس و گمان های بی هوده ای را به سرم انداخت که این وقت ها  چهره ی آن کسی که از دورها می آمد و تا نزدیک نمی شد؛ در دل هزاران خیال و ظن می کردم و عاقبت از دست افکار پوچ، خسته می شدم. مردِ لنگ با چوب بغل اش وقتی نزدیک می شد، از تعجب، خشکم زد. خدایا این شیطان ابلهه و بی عاطفه تا کجاها به سراغم آمده بود. ثابت. آقای ثابت. چندین سال و ماه در زیر مشت و لگدش خون قی کردم و مردک بی چاره به خیالش – چیزی می دانم و نمی خواهم بگویم. مثلِ حیوانی تکه پاره ام می کرد و عاقبت، خسته و عصبانی،  می نوشت و امضا  می کرد و منم، انگشت : اگرم حرفی داشتم با بلایی که بر سرم آمده ( آورده!) یقین کرده، هیچ نمی دانم و اگر هم... از یادم رفته و باقی چرند.. او باز دوباره با آن پای علیلش آمده و شاید با خیالی در سر. بر خاستم و با ترسی موهوم و رعشه آور ،خیره به پای افلیجَش. و منتظر لب جنباندن.

انگار می دانست کنار گرگ سنگی ایستاده ام و  همان جا پیدا م خواهد کرد . حتم  وعده ا ی داشته باشیم؛ سر تا پایم را ورانداز کرد و عاقبت نالید: " می دانستم  این جایی و آمدم ... برای ... سئوالی که سال ها، جوابش را نگفتی، آخرین بار، باز هم بپرسم..!" پیش خود گفتم: به هر کی دروغ و راست را سر هم کنم، خودم را که نمی توانم گول بزنم. یک روده ی راست توی شکمَم پیدا نمی شود. حتی یادم نمی آید از کی حرف راست گفته ام ! ولی چرا. شاید در تمام عمرم آن هم همان وقت که در مورد آن ماجرا به ثابت گفته بودم و گفتم که من از آن قصه و جریان یا به قول تو "حکایت واقعی" هیچ خبری ندارم و اصلاً نمی فهم که راجع به چی داری حرف می زنی. و او دوباره خواهد نالید تا به زور از فلسفه واحتمال چرندی گوید و اگر تمام آسمان ها و زمین و زمان را به هم ببافد بازَم هیچ آدم عاقلی نمی تواند سر در بیارد از آن- همه حرف هایش. 

پیش از نطق به ظاهر منطقی و قانع کننده ( البته به تصور خودش) انگشت شستش را فرو می کند توی بینی و بی هیچ ابایی از هم صحبت روبه رو- با اندکی پایین آوردن لحن صدا خواهد گفت:

(رو به من)  "خیال کردی هر غلطی که می کنی، می توانی به حساب تصادف؛ یا- لابد باید اینطوری می شد- انداخت؟!  

اتفاق و تصادف، یک در هزار  ممکن است. آن هم اگر بتوان نامی برایش گذاشت. توی احمق با آن فلسفه ی چرندت هیچ وقت نمی توانی سر من یکی شیره بمالی، من می دانم چه مارمولکی هستی! راستش را نگویی. تا ابد همین جا آویزانت می کنم . بفهمی با کی طرفی. هزار بارَم بمیری و زنده بشی اگر بخواهی راست و دروغ  تحویلم بدی حالا حالاها با هم کار داریم. از پدر فلان فلان شده ات زرنگتر نیستی که !اگر از دستم در رفت، عیب نداره، تو ...

 زیر لب گفتم: باورش نشده تا این جا کوبیده و آمده و خدا می داند از خیالات توی کله و دروغ بزرگش : این آخرین بار و تنها سئوال باقی مانده اش می تواند باشد. لابد یکی از همان چرندیاتی که سال ها به خورده اش دادم باید دوباره بگویم و روز از نو، روزی ... و حتم برای جلبِ اطمینان  از لکه ی بزرگ روی دست چپم خواهد پرسید و برای هزارمین دفعه باید- البته راستَش را بگویم و گفته ام : از وقتی چشم باز کردم دستِ چپم را همین طور دیدم و از نوک انگشت تا مچ دست و کمی بالاتر از آن، انگار خون مرده گی عمیقی باشد، رنگشَ همان طور بود . و او باز خواهد گفت:" به آن حکایت واقعی مربوط می شود!" دوباره برای هزارو یکمین بار سرم را میان دست ها گرفته و او سیگار نیمه ا ش را آتش خواهد زد و قبل از پُکِ دوم به سویم می گیرد و با ولعِ تمام،کونه اش تا به لبم نچسبیده، مثل همیشه(شاید این بار ) یکهو از سوزش- چیزی- ته مانده ی آن را تف خواهم کرد و او دوباره سیلِ مشت و لگدش را حواله ی هر آن کجا که بگیردش خواهد داد.

می دانستم، باورش نشده آن همه سالها در مورد همان حکایت واقعی به گفته ی او- بهش دروغ نگفته ام. سماجت و یک دنده گی هر دویمان را می خواست امتحان کند  شاید بازنده ی میدان باشم. سپس سکوت بود و هیچ. از لجِ او هم که شده – زیر لب گفتم: باید کاری کنم...و بی هوا

چشم به بالاترین شاخ و برگ درخت روبه رو انداختم. و تا صدای نکبت بار چوب بغل اش به گوش می رسید؛ سر تکان ندادم واو مثل دوقلوهای پیر، نمی دانم در  کدام پسکوچه ای گم شد. صدای صحبت و خنده هایی از پشت درختان کهن سال تبریزی به گوش می خورد. خنده هایی شبیه قهقهه های خفه ای که زمانی از دهانِ  "شیلوند"، دخترک معصومم شنیده می شد. کسی که تا واپسین لحظه، حاضر نشد روسری از سر، بر دارد، حتی با تمسخر که بهش می گفتند: " حتمی مو  در سر ندارد..." و با ز نمی دانم از کدام ترس واهی، گیسوان سیاه و انبوه ش را تا سال ها، هیچ کس ندید. حتی... یقین خنده ی او بود و یک زمان بعد در آستانه ی کوچه ای دیدم . با " سلطان" دست در دست هم با نگاهی لرزان از برابرم گذشتند. اشک در چشمانم حلقه می زد، یک لحظه که دیدم روی صورت زیبایَش دهانی نیست! پس خنده ی سلطان بود و نمی دانم شاید صدایی نشنیده بودم.  نگاهی گُنگ به سرا پایم انداخت. و سپس اشاره به سلطان کرد و دوباره دست چپَش را بالا برد و انگشتَش را به سوی کوچه ای نشانه گرفت.  بعد پشت سرش راه افتادم و لحظه ای دیگر تا بجنبم و 

کاری کنم به سرعت وارد کوچه ای شدند و دوباره با دوست سنگی تنها ماندم. با خیال و پرسشی در سر که ، چرا آمدند بی حرف و حدیثی.و رفتند ؟

انگار باورشان شده بود که، سخن گفتن جرُمِ نا بخشودنی و سکوت، بار سنگینی از دوش برداشتن است. مات و حیران، سر را روی صورت سرد دوستَم گذاشتم.

و بعد،  های های گریه هام، نمی دانم کی، امانَم را بُرید که مدت ها از دست آفتاب وسط آسمان آبی نالیدم و زار زدم و " او" هم چنان از آن بالا، شیره ی جانَش را نثارم می کرد.

منِ ناسپاس با رنجشی نا شناس بهترین دشنام ها را حواله  اش دادم!

آوای طبل، مانندِ زنگِ گوش خراشی شنیده می­شد. با آهنگ دور و درازش شاید- به خواب رفتم. نمی دانم چند آفتاب خوابیدم. و دوباره از ترس کابوس های تازه بیدار شدم. این بار پدر را در جنگلی انبوه با همان  رو انداز چرکمرده ی و تلِ هیزمی روی دوش ، می دیدم.

ناگهان آتشی از آن میانه  گُر گرفت. وتا نزدیکش برسم و کاری کنم، اثری ازَش باقی نماند و من در آن جنگل نا آشنا، همراه صداهای خفه ای تنها ماندم. به آسمان که خیره شدم، باز میهمان همیشه گی دروسطِ آن خودنمایی می کرد و عاقبت فهمیدم که از آن رویای وحشتناک بیرون آمدم.  وزَش باد، صدای طبل را خفه کرده بود. نگاهی به چهار سو انداختم. خود را صاحب بی چون و چرای  هر آن چه دیده می شد  می دانستم. هر چه فکر کردم  این مجسمه و میدان و استخر را کجا دیده ام نشان آشنایی نمی یافتم. روزگاری بعد خود را نزدیک خانه ی مادریم -میان جنگل و اطراف میدان و استخرش دیدم. اما نه به این بزرگی و نشان ها. و مجسمه ی سنگی که شاید- زمانی از دستبرد دزدان، جان سالم به در بُرده و همان جا بین جنگل و اطراف آبگیر رها شده بود. با پیکری سنگی، زخمی عمیق در سر و شانه- به گمان دزدان - جواهری در آن جا پنهان باشدبا بریده گی و نقش به جا مانده ی تبر و دیلمی. شاید هم تصور غلطی که هر دو چشم انداز و منظر را یکی می پنداشتم. نگاهی دوباره به هیکل گرگ سنگی انداختم... در کوره راه میان روستا و جنگل و اطراف مجسمه ی نزدیک آبگیر قدم می زدم...

سال ها بعد، قادر نبودم هر دو را کنار هم گذاشته و فرقی میان شان پیدا کنم.

شاید از کم حافظه گی و گیجی همیشه گیم بود. مانندِ خر ِ در گلی ، مبهوت فقط نگاه می کردم. دراز گوشی که  بعد از نگاه کردن، فکر هم می کرد! افکار و خیالات جاده ی روستا به جنگل و آبگیر متروک... و سالیان بعد که از دست نگا ه های مردم، فرار کردم به آغوش مجسمه ی سنگی میان جنگل.و مادر که می توانست بی دلهره و نگرانی با فانوسی در دست، کنارش، پیدایم کند. کاش با همان چراغِ کهنه ی دود زده دوباره می آمد... باورش محال بود، صدای پایش را از هزاران فرسنگ  می شناختم. شبیه صدای طبل . نه. اشتباه نمی کردم. صدای گام هایَش بود. با قهقهه ی کش دار پدر که جلوتر قدم بر می داشت و مادر مانند همیشه باید چند گام عقب تر می آمد. خودشان بودند. اما چرا، مرد؟ همیشه مادر تنها می آمد ولی این بار هر دو با هم. دست بر چشمانم کشیدم. می آمدند... صدای به هم خوردن دندان هایم شنیده می شد. سردم بود... لاشه ی یک درخت با طنین ناموزونی

وسط میدان - میان استخر- افتاد. و دیگر هیچ نبود.سکوت وسکون و عاقبت صدای گام ها و لبخند شان نمی آمد.  انگار زیر آن همه آوار ِ شاخ و برگ مدفون شد ه بودند. زمانی بعد، میان قهقهه های کش دار، صدایی به نامم می خواند و هیکل مرد که پیر و فرتوت شده بود همراه خش خشِ نفس ها به طرفَم می آمد. رو به رویم که ایستاد، تا مدتی زوزه ی باد ناگهانی شنیده می شد. یکهو با تکان شانه اش هق هق ای بلند سر داد. پیش از این که نام مادر از زبانم در آید و چیزی بپرسم با همان عادت دیرینه و لحن پُر تحکم اش گفت:

" گفتم که نیاید، خسته می شود نه می شنود . نه می بیند.

گفتم که این دفعه برای پیدا کردنت خودم بیایم. قبول نکرد. دیدی که چگونه زیر آن همه..."

باز گریه کرد به پهنای صورت . گفت: " التماسم کرد و زارید: همیشه تنها من برای پیدا کردنش می روم این بار تو چرا پا پیش گذاشتی و با من می آیی؟ دیدی چه بر سرمان آمد..." باز، های هایَش بلند شد. دست بر شانه اش گذاشتم. تکیه دادمش به هیکل دوست سنگی. بعدِ سکوت وقتی آرام گرفت از شیلوند و سلطان پرسید. با بی اعتنایی کوچه ی تنگ و تاریکی را نشان دادم. بی حرف دیگری به سوی همان جا گام بر داشت. سپس زیر آفتاب وسط آسمان، زوزه ی باد بود که می خواست من و دوستَم را جا کَن کند.

میان وَزش باد، گه گاهی کُوبشِ گام های شتابانی اطراف میدان به گوش می رسیدند. ایستادند. حلقه زدند دور استخر و زیرِ یک درخت سیبِ تنومندی.. لحظه به لحظه بر گروه مردمان زیاد می شدند. سپس کشان کشان، مردی را آوردند و روی چهار پایه ای گذاشتند. طنابی به همان درخت افکندند و حلقه بر گردنَش انداختند. ناگهان با همان شتابی که آمده بودند، پشت درختان گم وگور شدند... زمانی بعد، سر مرد، میان انبوه شاخه ها، تکان می خورد و گه گاهی از لرزش آن، سیبی

به زمین می افتاد. با هر چرخش، رنگ ِسرخِ دست چپ مرد تا آرنج پیدا و نا پیدا می شد. انگار خون مردگی عمیقی باعث آن شود... نگاهی هراسان به دستِ چپم انداختم. فرقی نکرده بود. سرخ سرخ تا آرنج مچ و کمی بالا مثل همیشه دیده می شد. ، نزدیک درخت و مرد می رفتم  . از آن پایین چشمم که به نوک درخت افتاد؛ باورش محال بود. به طرز عجیبی شبیه اش بودم.سیبی از زمین برداشتم .نگاهش کردم. دوباره انداختم کفِ زمین –پای درخت.

دستی به گردنَم کشیدم. با خیالی آسوده- که طنابی به آن حلقه نزده- سپس با نفس راحتی، راه آمده را دوباره برگشتم. سکوت بود و بادی نمی وزید. ایستادم و دیگر بار خیره به درخت و مرد بالای آن انداختم.خش خشی از میان برگ ها و تنه ی درخت می آمد. یک ماربزرگ ، آهسته و خُرا مان خودش را از تنه ی درخت بالا می کشید. با خال های رنگارنگ زیبایی که آدمی را مسحور و جادو می کرد. با تصور این که باید منتظر چیزی یا کسی باشم، لابد در انتظار بی هوده ای که نمی دانستم چیست و کیست. از ترس، گام های ترسان و لرزانم را دو چندان کردم. با هر جان کندنی  بود، نزدیک دوست سنگیَم رسیدم. تاب تاب طبل به گوش می رسید. زیر آفتاب وسط آسمان، تنم داشت یخ می زد! در فکر جایی غیر از سایه ی سنگی بودم. آن سوی میدان، نزدیک درختان بزرگ سیب ، کلبه ای دیده می شد. دست بر شکم خالیَم کشیدم. وارد دخمه ی کلبه مانند شدم. تنه ی چند درخت دایره وار کنار هم طوری قرار گرفته بودند که می شد چهار ستون کلبه نامیدشان و سایبانی مثلاَ به جای سقف با درَی یک لنگه که مانع می شد چشم انداز استخر و میدان به راحتی دیده شوند. زیر لب می گفتم چرا تا آن زمان ندیده بودم ! ناگهان صدای رعد و برقی آمد. و سپس باران سیل آسایی شروع شد. گمان نمی کردم به این زودی ها خیال بند آمدنش باشد. خیا لاتِ بی هوده ای به سرم می زد. یک جوری باعث خنده ام می شد. فکر دوست سنگیَم و آیا بعدِ باران باز همان جا خواهم دید! سپس نور خورشید از بالای تنه ی درختان درون کلبه که می افتاد؛ لنگه ی در با فشار شانه ام باز شد. حتی یک سیب هم بر درختی نمانده بود. انگار به جای باران سیب های قرمز دست نخورده ای از آسمان باریده باشد، جای در کف زمین برای پا گذاشتن نبود. میوه هایی که اشتهای خوردن شان آدمی را دیوانه می کرد. به جای مرد و مار فقط طناب پاره شده ای از درخت آویزان بود... هیکل دوستَم میان انبوه سیب های گرد و درشت در همان جای پیش، به چشم می خورد. خورشید آن بالا، به هر دویمان خیره شده بود. سردم نبود ونمی لرزیدم. زیر آسمان صاف و آبی رنگ به جز دوستم، سیب هایی هم، کنار فواره ها و ته استخر ریخته شده بود. از دهان فواره ها رگه­های آب بی رمقی بیرون می زد.

شاید بعد از چندی، استخر خالی هم اگر پُر می شد از آن باران، انتظار ماندن در آن جارا کمی آسان می کرد. خیره به آب استخر، احساس می کردم که سال ها بعد، در روستا وجنگل و کنار آبگیر و حوضچه بودم. بعد از آن همه ماجرا که در شهر بر سرم آمده بود، خود را در روستا و اغلب میان جنگل و کنار آبگیر زندانی کردم. بی اعتنا به حرف های این و آن در کلبه ی دخمه مانند نزدیک مجسمه ی سنگی بر جا مانده از سارقان اشیاء عتیقه، روزها، همان جا می ماندم وشب ها به روستا و خانه ی پدری می رفتم...

از پشت سرم سایه ای به تندی می گذشت. باد ناپیدایی آب استخر را موج می انداخت و شاید خیالاتی شده بودم. خیره به هر سو شدم. جنبنده ای  نبود. میدان، خا لی و بی صدای به نظر می رسید. از ترس وتنهایی خود را به کوچه  ای انداختم.  صدای طبل نزدیکتر می شد؛ همراه گریه های ممتد و گاه با فریادی جگرخراش. صدای قلبَم با گریه های نا معلوم کسی به مغزم هجوم می آورند انتهای کوچه دیده نمی شد. در بین راه، رسیدم به کوچه ای که در سمت چپ، دهان باز کرده بود. با دیواره هایی کاه گلی که هره ی بعضی جای شان ترک برداشته بودند.

دهان باز کوچه نگاهم می کرد. شانه ام را چسباندم به سینه ی دیوار روبه رو . با گام های بلند ، شتابان می گذشتم. انتهای کوچه دیده نمی شد. سمت راست کمی بالاتر از آن، پسکوچه ی دیگری به چشم می خورد. با سقفِ خاکستری که شاید سال ها پیش، رنگ سفیدی داشت. و یا فرض- کفِ اتاق همسایه ی دیوار به دیواری باشد. سپس به تندی راه افتادم. کوچه، باریک و باریک تر می شد. احساس می کردم. اگر کسی از روبه رو بیاید، حتم شانه به شانه می شویم. کسی نمی آمد. از دورها یک درخت بزرگ، وسط کوچه دیده می شد. به نزدیک اش که رسیدم انبوه شاخ و برگ ها و توت های سفیدش را دیدم که شیرینی طعم شان را می شد بی آن که زیر دندان له شوند؛ احساس کرد. تنه­ی آن در حیاط مخروبه مانندی قرارداشت. با درِ چوبی فیروزه رنگ . از آن دورها تا کنارش نرسیده بودم. فکر می کردم تمام درخت و هیکل اش وسط کوچه است . نزدیکَش شدم. شاید نوک آخرین شاخه را ببینم. کف زمین پُر بود از توت های تازه و گاه لهیده ای که زیر سایه ی برگ ها بودند. بی آنکه کسی یا چیزی از روی شان گذشته باشد. می شد آن طور هم تصور کرد گذر پایی تا به آن زمان بدان جا نرسیده بود که میوه ها چنان بکر و شاداب به نظر می آمدند؛ لااقل با فشار زیادی که نقش زمین شوند و تکه ای به کف پا یا به پا پوشی نچسبد. رمقی در پاهایَم نبود. نشستم و تکیه دادم جایی. شاید به تنه ی در چوبی که موریانه شده بود. دانه ای برداشتم. وزنی نداشت. انگار  تکه ای پنبه که از بی وزنی دستَت به درد بیاید و میان دو انگشت از ترس این که مثل حبابی به هوا بپرد؛ مواظبی له اش نکنی... خسته بودم. سرم گیج می خورد. خوابم می آمد. آن قدر خسته و بی رمق، مانند اینکه هزار بار، از کوهی پر برف و بلند، بالا و پایین رفته باشم.

دهنَم تلخ و زهر آب شده بود. توان این که دستَم را بالا ببرم و حبه ای بردارم؛ برایَم محال بود. زیر سایه اش دراز کشیدم. آرام آرام پلک ها به هم شدند و آهسته کشاندَنم به میدان بزرگ و کوچه ای باریک و تنگ مثل همان کوچه ای که از آن آمده بودم و درختی شبیه همین درختی که خسته و کوفته زیر سایه اش به خواب رفته بودم. تنها نبودم. دست راستم را بالا برُدم تا انگشت شست زنی که گرمای تن مادرم را  یاد می آورد، در مشتَم بگیرم. همراه آن زن، قدم هایَم را هماهنگ می کردم. به سوی درخت توتی در یک کوچه ی باریک و تنگ راه افتادیم.  نزدیک درِ چوبی فیروزه رنگی رسیدیم. دختر بچه ای شبیه شیلوند هم قد دخترکم که پیراهن راه راه آبی او را به تن کرده بود ، قدم به کوچه گذاشت... یک لحظه مشتَم از دست زن رها شد و اندکی بعد، انگشت شست دختر ِراه راه پوش را در مشتَم احساس کردم... تیزی نور آفتاب بر چشمانم نشست و چهره اش یک باره محو شد. افسوس می خوردم. حیف صورت اش را ندیدم تا باورم شود که همان شیلوند- خودم بود که دست در دست هم کنار درخت ایستاده بودیم.

مثل همین درختی که زیر سایه اش به خواب رفته بودم. ناگهان با صدای طبل از جا پریدم.  چند توت آب دار، افتادند روی سرم از آن بالا. و سپس به جوبِ باریک خشکیده ای که زمانی شاید آب زلالی از آن می گذشت؛ می غلتیدند و می غلتیدند... زن و دختر بچه، نمی دانم خواب بودم که رفته بودند یا به خواب و رویایَم آمده بودند و کسی نبود. تنها، صدای خشکیده و جیر جیر لنگه ی در چوبی با ناله و تکان های باد نا پیدایی، عقب و جلو می رفت. خسته تر از پیش با گام های لرزان خیره به انتهای کوچه سرازیر می شدم. میدان­چه­ای کوچک از آن دور دور­ها دیده می­شد. با تمام توان به جلو می­رفتم. به کجا؟! شاید سراغ کسی که نمی­شناختم­اش.

ترسی از آغاز راه نگرانَم کرده بود. وآن را بهانه­ی آمدن به کوچه های پیچ در پیچ می پنداشتم. در سمت راست کوچه، دیواری بلند و دراز که اَخرش پیدا نبود. و پنجره ای با دو لته ی کوچک دیده می شد. شاید از کف زمین دو یا سه برابر قد آدم.

بالای پنجره، چند سوراخ لانه مانندی، در دلِ دیوار جا خوش کرده بود. … لابد اگر گنجشک تنبلی حوصله ی پر زدن نداشت، می توانست در همان جا، بیتوته کند و از گزند سنگ پرانی بچه­ی تخسی اندکی آسوده شود. از آن پایین( کف زمین) داخل اتاقی دیده می شد. به ظاهر، سالیانی سال، شاید دستی آن را باز نکرده بود. رّد دیوار پایین پنجره را گرفته و در انتها به یک کوچه که دریی تاقباز داشت، رسیدم. نمی دانستم چرا می ترسیدم. انگار با کسی وعده ای گذاشتی و آن جا را خانه ی آشنا یا دوستی بدانی که مدت هاست می شناسی.  آرام، پنجه ی پا  را جلو بردم و از لای در، سرکی به حیاط کشیدم. فواره ای، هراز گاهی فشِ بی رمقی می کرد و آب حوضچه ی  مثلث شکل وسط حیاط قدیمی را موج می انداخت. پیر مردی، پشت به در، روی صندلی راحت سرخرنگی که پنج پایه ی خاکستری داشت؛ لمیده بود. خیال کردم. آن صندلی را کجا دیده بودم. چرا پرهَیب حوضچه، به نظرم آشنا می آمد. شاید پدر بزرگ، پیش از مردنَش، شبی که با مادرم میهمانَش بودیم، روی همان صندلی پنج پایه، پشت به ما که نشسته بود را به خاطرم می آورد. آن شب، ماهی های رنگ به رنگ حوضچه بی قرار بودند شاید از حس نا روشنی که لااقل من، قادر به درک شان نبودم…

پیر مرد یا پدرِ، مادرم همان لحظه دست چپَش را کمی بالا آورد و با صدای ته چاهی گفت: " نوه ام را آوردی که این دم آخر ببینم. راحت باش قبل از تو نخواهم مرد!" و سکوت کرد.تا سال ها و هزاران سال بعد از آن.  شاید تا همین چند لحظه قبل، ساکت و بی صدا نشسته باشد همان جا...

نگاهی به اطراف انداختم. پیر مرد و حوضچه ی مثلثی و صندلی و عمارت کهنه و دو طبقه ی آن سوی حیاط، با سکوت ِمرموزاش، ترسی گنگ و بی هوده به تن آدم می انداخت. تاپ تاپ طبل  را آهسته  می شنیدم. لبِ حوض نشستم. صدای پیر مرد ادامه می یافت و دور و گُنگ به گوش می آمد: " منتظرت بودم سر وقت آمدی..." سرش را بلند کرد و بی آنکه رو بر گرداند به طرفم، سکوت کرد. با نگاهی، خورشید بی غروب را بالای سر می دیدم.

روی صندلی کمی جابه جا که شد، صداش  گفت:" باید برَی... حالا بهترین زمانِ سفر است... باید بری ... باید..." و  بعد درِ بزرگ خاکستری رنگ آن سوی عمارت را نشان می داد. سپس تا مدتی، همان دست اش، سوی در، و نگاهم به دست و در، خیره ماند. بی آن که ببینَدم، نمی دانم ترس و وحشتَم را از کجا فهمیده بود که باز هم گفت:" نترس! بر می گردی همین جا ... نترس... زود. همه می روند و بر می گردند... تو هم... زود..." زمانی گذشت. نمی دانم. شاید قرن ها و قرن ها نشسته بودم روی لبه ی نمناک حوضچه و مردِ پیر، هی می گفت:" زود. زود... زود!"

تا صدای آهسته اش در آمد که  تکانی به خود دادم وشنیدم :" اگرتشنه ای؟ " و باز سکوت. سکوت وهم آلودی که گذشت زمان را مانند تلخابی به روح و جسمَم می ریخت... یک کوزه ی گلی را، آب حوضچه  بالا و پایین می بُرد. جرعه ای از آن را چشیدم؛ شیرین و گوارا.چون شیر مادر. نمی دانم. سکوت پیر مرد و نگاه بر در خاکستری و ترس از دیو وحشت پشت آن بود که همراه صدای طبل، می آمد و نمی آمد. برای آخرین بار، ، خیره اش شدم. قدم زنان با ترسی بزرگ، به جایی که  پیر مرد نشانم داد ، می رفتم. انگار پاهایَم را با طنابِ نامریی به زمین دوخت بودند. هراسان، مقابل در خاکستری رسیدم. ناگهان پشتِ در، که ظلمات محضی بود، جرقه ای مثل یک شمشیر بُران درِ خاکستری را دو نیم کرد و یک، دستِ بزرگ از میان تاریکی، هیکلم را از آن روشنایی درون حیاط به سیاهی کوچه کشانید. و خالی شدم از وزن و آویزان در سیاهی مطلق... نمی دانم شاید میلیون ها سال وسال ها و قرن ها، معلق میان زمین و آسمان و پیدا و نا پیداها، می رفتم و می رفتم با گریه های پیوسته و بی امان.

در هوا بودم و زمین، با هر آن چه که در اطرافم، به گردش و چرخش در آمده بودند؛ می گشتم و می چرخیدم. عاقبت، صدای طبل یکهو خاموش شد و به گوشم نرسید. فضای ناشناسی را که چند پچ پچه همراه هق هقِ خفه ام شنیده می شد؛ احساس می کردم. فکر اینکه صدای گریه هام را کسی نمی شنود، آزارم می داد تا که دستی چند بار آهسته و آرام به پشت و کمَرم زده شد. خود را آویزان از پاهام میان دستاش تصور می کردم .با گریه های دوباره ام ، یکی از آنها که تنپوش سفیدی داشت رویش را به طرف آن یکی کرد و با لبخندکی ادامه داد:

" فکر می کنه این طرفا خبریه. اِ. رنگ دستش رو نگا ..." و باز ناله و گریه هام را می شنیدم. زمانی دیگر  با لحنِ مهربان صدایی شنیدم. شاید صدای پیر مرد بود که بعدها آن را  فهمیدم .

می گفت:"... قدمَش مبارکه..."

پایان قصه ی یکم

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه ی دوّم

 

- : "بهِش گفتم : آرزو به دلم نموند و این دَمِ آخری نوه ی پسریم را دیدم. بچه را که بغل کردم، با چشای گرد و سیاهش، یه جوری نگام می کرد مثل این که از چند سال پیش من رو می شناخت. باور نمی کردم، دست چپش رو که مشت کرده و گذاش تو دهنش انگار از نوک انگشتاش تا مچش رو با آب سرخِ پُر رنگی شسته بودن. طفل رو که آروم تو گهوارش گذاشتم، به دخترم گفتم:

 قدمَش مبارک و زدم از اتاق بیرون. تو هم که نبودی. ببینی، کی میدونس کجاها رفتی. بهِش گفتم : تُف به روت! تو رو می گن پدر. من موندمو یه شیرخوار و دختر بدبختی که هیچ وقت فراموشت نکرد و هر کیم خبر مرَدش رو ازش می گرفت، زُل می زد تو چشاشو. می گفت :

" بر می گرده!" طفلکی، پسرت من رو جای پدرش می دونس. رفتی و پشت سرت رو  نگا ه نکردی. اینهمه سال، عمر کمی نیس که بهوه نه ای براش بیاری. نمی پرسم، کجا بودی و چه گُهی... نه پیومی و کلامی، نشانی. پشت سرت گذاشتی. د. لامصب. لال شدی. حرف بزن. توله ها شو هم آورده بود، دوقلوها را می گم، اونا هم می گقتن: " دلش، برا زن و پسرش تنگ شده. می گفتن، برادر ناتنی تند" بهش، گفتم : اینارو هم دنبال خودت کشوندی که چی؟ برادر ناتنی شونو ببین؟ اونم عین تو لام تا کام، زبونش نمی چرخه که چیزی بگه و نمی گه: این همه وقت تو اون شهر درنَدشت لاکردار، چه بلای سرش اومده؟  چند وقت پیش هم که اومد اینجا، چاردیواری ته حیاط رو  یه دستی کشید و برا  خاب و خوراک، شبا یواشکی می آد و صبح نشده میره  جنگلِ نزدیکای روستا و کنار حوضچه ی آبگیرمانندِ متروکه می پلکه .یادت نرفته که، یه جایی مثل مرداب. یه مجسمه ی سنگی بزرگ هم که همون دور برا هس. میره اونجا. خیالت راحت شد، حالا می تونی همون جا پیداش کنی. اونم عین تو حرف نمی زنه. و راستش رو  بخوایی تو کارِ خلقت حیرونم. اون از دوقلوها، مثل سیبی که از وسط نصفش کردن، موهای سرشون هم اگه همرنگ بودن، محاله بشه از همدیگه شناختشون. این یکی هم که رنگِ دست چپَش تا مچ، قرمزه. بهش گفتم: ندیدی که باورت بشه. د. لا مصب. یه حرفی. حدیثی. می گفتن از دخترم(زنَت!) پرسوجو کردی. بعد،  چشاش کم سو شد.  یه مدتی بازَم می گفت: " بر می گردی". کور کور که شد. مصیبت بدتری هم سراغش اومد،

 گوشاش هم چیزی نشنیدن. بعدَش، دق مرگ شد و همین بالا،- کنار درخته توت -قبرستون ده، خاکش کردیم. بی خودی هی این پا و اون پا می کنی. به این زودیا بر نمی گرده. سه چهار ساله  عادتش، بعضی شبا تا دیر وقت هم نمیاد. اگه هم بیاد. بی حرفی، درو باز می کنه و می شینه لب همین حوضه و منم که نا ندارم، برگردم چیزی بگم. زُل می زنه به این صندلی پنچ پایه و نمی دونم تو دلش چها می گذره. بعد هم آروم بلند می شه و تو همون تاریکی بی آن که چراغی روشن کنه، می خوابه و خروس نخونده، دوباره بر می گرده کنار مجسمه و آبگیرِجنگل. چند سال پیش پسر خاله اش تو شهر که دیده بود, به اونم گفته بود:" زن گرفته و دختری هم داره. حتی نام اونم گفته بود. گفته بود: اسمش،" شیلوند" اس. پسر خاله هم که زیادی اهل مراوده نبوده. بی علیکی راهش رو  می کشه. وهر چه شنیده بود ، اومد گفت. همین. همین. به پدرَت گفتم: هیچ نمی دونم. هر چه از تو و این همه سال که نبودی؛- می دانم- بهش ، گفتم. یک هزار اونو هم از پسرت نمی دونم. حالا که اومدی و حرفم نمی زنی. این توله ها تو هم کشوندی با خودت و آوردیشون اینجا که چی؟ د. لا مصب. لالمونی گرفتی. منَم که می بینی. آفتاب لب بومم. حسابش هم از دستم در رفته. خودت که خوب می دونی از نودهم زیاده. تو که رفتی گمونم پنجاه پنجاهو پنج سالمَ می شد. نمی دونم. حکمتیه. اون قدر عمر داده که دق مرگی تنها دخترم رو ببینم و بعدَم بی چاره گی و دربدری و تنها پسرت. خوب شد اومدی  و اونم می بینی. د. لا مصب. چرا زبون به دهن گرفتی. بهش، گفتم: نمی گی. به درَک. حتمی زبونتان را هم برُیدن. پسرَتم عین خودت تا پشت لبش سبز شد. یه

صبح زمستون بی خبر گذاشت و رفت. تا همین چند وقت پیش که اومد و سراغ مادرش رو مثل تو ازَم گرفت. سرش داد کشیدم که: دیر شده، خیلی دیر! گفتم: باید بره کنار درخت توت پایین قبرستون ده. خشکش زده بود. حتی تا این اواخریها، دوقلوها هم لالمونی گرفته بودن. تا امروز که تو پیدات شد. هیچ حرفی ازش نشنیدم...

دو سه روزام همین جا منتظرت شدن. می گفت با دوقلو، اومدن جنگل سراغت. تو هم که نمی گی کجا غیبت زده بود. بعدِ سه چهار روز که نتونستن پیدات کنن، نا چار برگشتن و دوقلوها حتی دستم رو بوسیدن. پدرت بی حرفی چند قطره اشک از چشاش ریخت و سپس همون شب راهشونو کشیدن و رفتن. حالا که بازم پیدات شده و مثل پدر گوربه گورت، چیزی نمی گی و نمی پرسی.

 د. لامصب. لال شدی. حرفی..."

...

چیزی نگفتم و پیر مرد خسته که شد. سکوت کرد. شب بعد که بر گشتم خانه. چراغ اتاقش خاموش بود. گرگ و میش فرداش، جنازه ی نحیف و مچاله شده اش را، کنار قبر مادرم، نزدیک درخت توت، خاکش کردم. بعد هم خرِت پرت هام را بردم اتاقش. از آن وقت حتی دیگر قدم از این خانه بیرون نگذاشتم. هوا که گرم می شود. روی همین صندلی پیر مرده می نشینم و زُل می زنم به حوض مثلثی شکل وسط حیاط. گه گاهی پاهای لخُتم را مثل پیر مرد می گذارم توی آب حوض ودست چپم را ساعت ها، می شورم. شاید که  رنگش برود.و ولی هر بار خسته از کار بی هوده ام، خنده ام می گیرد. تا دستم را از توی حوض بیرون می آورم؛ همان بود که هست. هیچ فرقی نمی کند . حتی یک روز اهالی صداش می کردند" دکتر" نگاه اش به دستم که افتاد؛ گفت:

" مادر زادیه. فکر می کنم. از اول هم باید این شکلی باشد." تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگویم؛ پیرزن خرفت – همان مادر سلطان- را می گویم. جلو پرید و گفت:" یادمه. مادرش می گفت: از دکترای بیمارستون شنیده، وقتی از شکمش بچه را بیرون کشیدن، همون جوری بود..."

دکتر هم وقت خداحافظی، گفت:" با شُستن و این جور کارها، فکر نمی کنم رنگش عوض بشه. شاید یک علامت یا نشانه ایه..." حالا هی به دستم خیره شدی که چی. کاش پیر مرد زنده بود و می دید. تو هم  مثل  من و به قول پیر مرد- پدر فلان فلان شده ام – حرف نمی زنی. یک شب که به خوابم آمده بودید. تو و  سلطان را می گویم. توی جنگلی، عین همین جنگل کنار روستامان، وقتی می گذشتین، دست در دست هم ،خندان می رفتید. شاید هم تو بیداری بود.

نمی دانم. حسرت به دلم ماند که یک دفعه هم که شده،" شیلوند" صدایت بزند. از این نام، چه نفرت و ترسی داشت. تا حالا چیزی نفهمیدم. می دانی مادرت، چرا این طور، حرفِ تو پیش می آمد ترسش می گرفت، باَزم که ساکتی. حالا اینجا که آمدی ومنم که این نفس های اخر، از نگفته هایم دلم می خواهد بگویم؛ خدا را شکر مثل برج زهرمار نشسته ای که چه؟ خسته شدم از بس تک و تنها تو این خراب شده ماندم. تو هم که این همه سال... نمی شود کلمه ای ازَت شنید. سلطان بود باز هم یک چیزی. چند سال پیش که  گذرش این طرف ها افتاده بود؛ خوش به غیرتش. سفره ی دلم را که باز کردم و چیزی بگویم. مثل این که نا خوشی احوال بود. گفتم وگفتم. عاقبت زمزمه کرد که:" شیلوند از تو و مادرش تا به حال حرفی نزده و هر وقتَم ازَش می پرسم. می گه:

" باشه یه وقته دیگه..." و انگار که پدر و مادری داشته. زُل میزنه به تخم چشامو تا چند روز مثل یه 

مترسگ، خشکش می زنه." د. لامصب حرفی. حدیثی. آخر هم که می خواست خداحافظی کند، دست و صورتش را که توی حوض می شست؛ گفت:" از خونواده ی شماها. سر در نمی­آورم". از حال و روز پیر مرد و روزهای پایانی عمرش می­گفت که هی سراغ منو ازش می­گرفت و پرسیده حتی:" نمیدونه تو شهر چه بلایی سرم اومده" و نمی دانم از کجا شنیده بود که چه طوری با لگدهای دکتر، نصف و نیمه شدم. حتی وقتی اشک های پیرمرده را دیده، برای دلگرمیش گفته:" قراره آزادم کنن و دوباره  برگردم پیشش". د. لا مصب. چرا لالمونی گرفتی. نمی خواهی چیزی بگویی.   

دختر به یک دنده گی مثل تو حقا که باید هم از تخم و ترکه ی...

اصلا معلومه برای چی آمدی. آمدی که فقط بشینی و هیچ نگویی. منَم این نفس های اخرَم را بی آنکه، چیزی بدانم؛ با همین بلا تکلیفی. تو گورم بلرزم. رو سریت هم که مثل همیشه چسبیده به موهات!خوبه، می گذاشتی هوایی می خورد  کله ات. شاید زبانت باز می شد ولااقل می پرسیدی که...

حالا می فهم بعضی وقت ها، حرف نزدن، هزار بار بهتر از لب جنباندن و مزخرف گویی و بی هوده از درو بی در، گفتن است.

خب! گیرم فهمیدی، پدر بزرگت از چی می ترسید که لالمونی گرفته بود، جلو پیر مرد. یا چشم به چشم پیرمرده که می ایستادم. زبانم بند می آمد. یا بر عکسش از سیر تا پیاز قصه ات و که چه طوری و چی شد سلطان را پیداش کردی تا همین حالا که مثلا به دیدنم آمدی، همه را موبه مو بگویی و منم گوش بدَم؛ چه فایده. قصه ی ماها نباید این جوری تمام می شد. پیر مرده، سلطان مادرت، پیرزنه، پدرِ دوقلوها - حالا بعد این همه سال تازه فهمیدم مردک پدرم بود. همه و همه رفتند زیر درختِ توت! تو هم که داری می ری. منم که رو همین صندلی پیر مرده... فکر می کنم بهترین کار، این که، هر دو  مثل دو آینه ی رو در رو زُل بزنیم به هم. آن وقت معلومه. تصویر منه که اول از همه غیب اش می زند! نمی دانم. شاید هم نفس راحتی کشیدی و نفرینم کردی د. بی­خدا! خسته شدم از بس پرِت و پلا گفتم. سنگم بود. تکانی، صدایی، حرفی ازَش در می­آمد.

نمی فهم چه جوری اینهمه وقت با تو سر کرده، به قول خودش:" با این خونواده ی..." بی چاره سلطان! راحت شد از دست همه. پیر ززنه- مادرش- چند سال پیش می گفت:

"از دست همه تون شاکی می شم از خُل بازهای تو یه عفریته، من بی دین و همه ی تخم و ترکه ی پیر مرد گوربه گور شده و این که تنهاپسرش را مثل خودمون، دیوانه و چیز خوره اش کردیم..." حتی پیش همه عصایش را که می خواست رو سرم خُرد کند؛ تُفی  زمین انداخت و فریاد زد:

" تا کی می خوای مثل جغد شومی، شب و روزاتو، تو این خراب شده بمونی، برو شکر کن نمی تونی واستی . والا دمار از روزگارت در می آوردم...!"

منِ افلیج هم که پاهام مال خودم نیست. زنیکه ی بد دهان را چیزی نگفتم. راستش جوابی هم نداشتم. حق داشت هر چه از دهنش در می آمد، بارمان کند. خدا به دادمان برسد؛ از پیرزنه امید بخششی نیست! پسرش نمی دانم تاوان کدام ناکرده ی خودش را پس می داد که این جوری اسیرمان شده بود. آره. باید هم زار بزنی. حقته! فکر می کنی اشک و زارت، چیزی را عوض می- کند. تا قیامت هم سرت را بکوبی به  همین حوض، زنده نمی شود که هیچ. یاد و خاطره اش مثل نمکِ رو زخمِ... آره. گریه کن. به جای من و مادرت هم می توانی تا ابد خون گریه کنی، حالا. پا می شوی گورت را گم می کنی یا نه! راحت شدی. کارت تمام شد. این دمِ آخر می گذاری کپه ی مرگم را به راحتی... د. لامصب. با اشک و آه، کارها شدنی می شد، خوب بود. حرفم  نمی زنی. هق هقت هم که نمی شنوم. لااقل تکانی به شانه ات بده. مثل مجسمه ماندی. یک نفر بیاید و نگاهت کند! حالا تُو دلت هی زور می زنی.  بپرسی. چرا شماها را به امان خدا گذاشتم و... پیر مرد هم به اجبار  تروخشک تان کرد. بعد این همه سال که آمدی، با این حرف نزدنت، می خواهی انتقام آنها را بگیری. خودت هم که خوب می دانی، نمی شود! یعنی چه طوری حالیت کنم. همان کاری که تو الان با من می کنی. منم می خواستم با پدرم کنم. حالا چه فرقی می کند. بعضی وقت ها آدم یک بختکی رو سرش آوار می شود و باید پشت سرش هم نگاه نکند. حتمی برود! آره خود تو بعد من – پیر مرده می گفت:" یه روز پا شدی و گفتی باید بری و رفتی و..." سلطان را از کجا پیداش کردی. خودت می دانی و خدا. د. لامصب. لالمونی گرفتی که چه. بازم نشستی وَر دلم. آره باید هم بروی. برو! می دانم تا آخر عمرت، پشت سرت را هم نگاه نمی کنی. معلومه! بهترین کار و می کنی که وجدانت راحت بشود و به خودت قبولاندی که هر کی پرسید: پدرت را دم مرگ دیدی؟ لااقل بهش می گویی: آره رفتم و تا نفسِ... سر بالینش بودم و دیگر هیچ... ولی یک چیزی یادت بماند. هر کی پرسید. بگو که لام تا کام زبانم بند آمده بود و چیزی نگفتم.  بگو پدرت هم مثل تو، قصه­  یا رازش را به گور برُد. د. کجا رفتی.بی چاره! نمی دانی هر کی هم وقتِ مردنُش را بداند باز نمی تواند بفهمد کی خواهد مُرد. تا جای مرگت را ندانی نمی شود ! اینها را نمی توانی بدانی. فقط  باید هر دو  با هم برسند . وبعد... حیف نمی توانم و نمی دانم چه جوری بهِت بگویم. کاش می شد در غروبی مه آلود، زیرِ تکدرختی  بر دره  ی کوه ِ نا آشنایی دراز کشید وسر  را آرام گذاشت زیر دستها  که خیس آب گل آلوده ای هستند. ,وآنگاه چشم ها را بست و به صدای  گذرِ چند ابر مهاجر گوش داد! سپس درآن خواب عمیق ِ بزرگ فرو رفت.و  شاید قرن ها بعد بیدار شد.  واین برای هر کس ، زمانی در جایی پیش خواهد آمد .وتو دخترکم!  میان ِ آن آمد و شد، چه ها می بینی وچه  ها می کنی ...و افسوس هیچ کس ،هیچ کدام از آن ها را دوباره نمی تواند به یاد آورد . وباز  همان معنی و عکس و یاد و خاطره ونفس کشیدن های بی هوده و تکراری ... و دیگر ... تو که نمی دانی. امید به کسی یا چیزی  که داری ، یک مرتبه فرو ریزد .مثل ِ این که یک عمر تکیه دادی به کسی یا چیزی فرض –یک صندلی که من نشستم . وسا لیانی هیکلَت را می سپاری بهِش. یکهو می بینی . آره . شکست و فرو ریخت .وتو میانِ زمین و آسمان معلق ماندی. باَزم نشستی این جا و خیره شدی به این حوضِ لعنتی... می­دانستم این طوری تمام می­شود. ­ تو خواهی آمد و بی صدا- ننشسته- خواهی رفت. منم کار دیگری که ندارم. یعنی وقت تمامه! رو همین صندلی پیر مرد می لمَم و فردا یا نمی دانم شاید چند وقت بعد، بوی گند و مردارم همه جا را پر که کرد، پیر زنه تو گورش راحت می شود و به آرزوی دیرینه اش می رسد. هی می گفت: یک شبی که شاید همین شب باشد مثل جغدی تو این خراب شده،  گوربه گور می شوم. راحت... آره این عاقلانه ترین راه حله. درسته!

حالا باورم می شود باید تو ی یک شب سیاهی مثل این ظلمات، تک و تنها، بمانم. کاش پای رفتنم بود و خودم و را تا نزدیکی های حوضچه ی توی جنگل می رساندم. زیرِ مجسمه ی سنگی، راحت دراز می کشیدم و آن وقت... نشد. حیف. باید همین جا  رو ی  همین صندلی پیر مرد، کنار حوض مثلثی شکل...

 

 

پایان قصه ی دوم

 

 

 

                                                        

 

 

 

 

 

 

 

آغاز قصه ی سوم

...طرح

دور و دراز جایی، روی پرده ی ذهنم چسبیده بود. می خواستم و نمی خواستم پاکش کنم. نمی کنم!

شاید هم نمی شود، کند و دورش انداخت. مانند معنی  واژه ی خورشید و ماه  وآسمان.

... آفتاب که جُل و پلاسش، روی زمین، پخش و پلا بود،رسیدم. میدان بزرگی که به سختی یادم می آمد ،دیده باشم. انگار طبل می کوبیدند. صدا- از آن دورها و نزدیک ها می آمد و نمی آمد؛ نا روشن و دور دست. مثل کوبه اش ضربان یک قلب. آسمان صاف و یکدست آبی بود. توی ذهنم همه ی شکل ها و نشانه ها، یکجوری دایره وار به نظرم می رسیدند.

دلشوره ی گُنگی سراغم می آمد. تپش قلبم تندتر می شد. کوچه پسکوچه های زیادی دیده می شدند.اگر حوصله ی شمردن شان را داشتم، شاید سیصد یا سی چهل تا کمتر. آنسوی میدان، نزدیک دهانه ی یک کوچه ، مجسمه ی سنگی مرمرین عجیب شکلی گذاشته بودند. هیکل یک حیوان سنگی بیشتر شبیه به گرگی خاکستری با پوزه ی درازو ایستاده روی نُه پا- خیره به نا کجای بالاها ... از دستِ آفتاب بی غروب و سکوت مرموز میدان، پاهام را دراز کردم زیرِ شکمَش و دست چپ را گذاشتم روی چشمهام. گاه گاهی دزدکی از میان پاهای سنگی، نگاهی به دورو برَم  می انداختم. خود را یله دادم به دست خاطرات گذشته.  حماقت هایی که زمانی باعث و بانی شان ترس بود و گاهی، شجاعت عجولانه! به چوب خط های روی چهار دیوار مانده بر شیارهای خاکستری چرکمرده، که هر یک نشانی از روزها، به یادگار گذاشته بودند. از پنج هزار هم زیاد.

 نمی دانم. شاید هم کمتر …                                                                   پایان

یخبندانِ هشتاد ویک-      تبریز                                                      "م" سلامت محمدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:15  توسط سلامت محمدی  | 

 

"... خورشید را که سیاه بود، در دستانت...

                و شب را در سبدی به دوش کشیدم.                   

                         ...  و شهر را به دوش کشیدم..."(1)

*

کابوسِ آغازینِ من  و  او

 ... نوُک پا           

 نُوکِ پا، آهسته ازدَر نیمه باز،آمد تو . می شود این طور هم تصور کرد در پرَسه فکر این که خود را به خواب زده ام با چشمان بسته ونخوا بیده ام – وا مانده است. صدای پاها ونفس هاش شنیده می شوند. از کنارَم می گذرد . مکث می کند .سایشِ قُوزکِ پایش را بر لبه ی تخت احساس می کنم.نمی بینم.شاید برای بُردن پتُو وبالش اش ازکُمدِ بازِ بی قواره ی سکُنجِ دیوار،آمده است مانند دزدِ کهنه کاری –بی صدا –به خیال این که بیدارم نکند و زابراه نشوم.بیدار نمی شوم . (مثل همیشه) حینِ برگشتن از لای دَرِ نیمه باز – عقبِ سر نگران- در سایه روشنِ اتاق،ما هرُخی می اندازد به بُته های زرد رنگ روی شَمَدکه با هردَم و بازدمَم جان می گیرند. سپس. نفس در سینه ام حبس می شود.شاید باور کرده از لجِ او هم که شده- خو د را به خواب زده ام یا در خیال این که تا سپیده ی صبح،خوا بَش نخواهد بُرد مثلِِ من . و... در کابوس مان ،صدای تکراری – اولین خروسِ چند دیوارِآن طرفتر- با غژغژِکفش ها وگام های مردِ هم سایه را – روی پله هردو می شنویم از دور و نزدیک...

 

                                 

" ...آدم، روی قبر به دنیا می آید..." (2)

 

کابوسِ پسین  من  و   او 

 

... قدم می گذارم از قیرتختِ کفِ خیابان به سنگ فرشِ پیاده رو. نورِ  چندَش آورِچراغ ها- ی رنگی سَر دَرِ مغازه ها روی صورتم می افتد. خش خشِ برگ ها ی خشکیده ی زیرِ پا  را می شنوم. بی اعتنا ،سَر رابالا می گیرم. در آسمانِ شب، پرسه زنِ  ولگرد، چرخ می زندو هی چرخ . سپس . پرهَیبِ دومین خروس –  نشسته بر هِره ی دیوار. و سایه ی شبگذرِ زیرِ باران، خیره به من ، و من، چشم در چشمِ او. قفلِ دَر را می چرخانم. صدای غژ غژِ کفش ها وگام های مردِ هم سایه را – روی پله – هر دو می شنویم از دور و نزدیک...

کابوسِ  واپسینِ   من    و    او

              ... نوُک پا نُوکِ پا آهسته از دَرِ نیمه باز ، می روم تو. می شود این طور هم تصور کرد خود را به خواب زده است با چشمانِ بسته و نخوابیده اش. صدای پاها و نفس هام را می شنوم.از کنارش می گذرم. مکث می کنم. قُوزکِ پایم را بر لبه ی تخت می سایم. پتُو و بالشَم را از دهانِ باز کُمد ِ بی قواره ی سکُنجِ دیوار بیرون می کشم؛ عینِ دزدِ کهنه کاری – که بیدارش نکنم وزابراه نشود.بیدار نمی شود. (مثلِ همیشه)حینِ برگشتن، از لای در نیمه باز ، سَررا می چرخانم و ماهرُخی به بُته های زرد رنگِ روی شَمَد می اندازم.انگار با هر نفس کشیدنش جان تازه ای می گیرند.سپس. نفس در سینه ام حبس می شود.

باور کرده ام از لجِ من هم  که شده خود را به خواب زده است با چشمانِ بسته . می دانم تا سپیده ی صبح خوابَم نخواهد بُرد مثل او... شاید در کابوس مان صدای تکراری سومین خروسِ چند دیوارِ آن طرفتر  همراهِ غژ غژ ِ کفش ها وگام های بی هوای مردِ

هم سایه را- روی پله هر دو بشنویم از دور و نزدیک...

و اینک کابوسِ ...   من    و      او

 

با تلالو آفتابِ "بامداد" بر آینه ی اتاق، بیدار می شویم هر دو –  بی صدای خروس...

                                                                                          پایان 

 

پی نوشت:

1-اَدونیس

2-بکت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:8  توسط سلامت محمدی  | 

... شاید دوزخ و بهشت ،زندانی باشد از جنسِ زندگی.

*

گُوسفندِ كُور

 

رویا وکابوس ها - خَزان خَزان می رسند و می آیند توی خواب هایم.

 صدا یی می آید انگار از دور و نزدیک - یکی می غُرد:

سَروان با صدای شیرِ غُران ؛ گاهی هم  با خَزَشِ یک مار .

 سّجاد در هیبَت و صدای عقابی چالاک.

گُوسفندِ کُور: (...بی صدا.)

و صدای من از حلقومِ یک مُوش - هزار مُوش وگاهکی از دهانِ روباهی .

با تو؛ شانه شانه می رویم. می نشینیم. گُوش می دهیم :

...

چُمباتمه مي‌زند؛- آرام – دهانِ خواب آلودَش می چسبَد نزديك گوشم.(عقاب می گوید.):

"... عجب شب مهتابي قشنگيه! هميشه دلم مي‌خواس، همچي شبي رو تو خواب نه، حالا كه بيدارم مي‌ديدم... هي. آدم فكر مي‌كنه دستش رو كمي بلن كنه. رو همين يه تكه تخته سنگ مي‌تونه ماه رو با دستاش بگيره. حيف... كاش مي‌شد اين منظره رو تو خونه از بالكن ديد. مي‌فهمي چه جوري مي‌گم؟(بندِ پوتين گلي‌اش را مي‌خواهد باز كند.)  اطراف را می پاید.ادامه مي‌دهد: پاهارو دراز مي‌كردي و بالشِ نرم و راحت دس‌دوزِ مادرو مي‌ذاشتي زير سر. ازهمون جا  ميون اين همه ستاره، نگاش مي‌كردي."

( سر را تكيه مي‌دهد به قلوه‌ های روي تخته سنگ.) با صدای ِروباه مي‌گويم: مثل اين كه يادت رفته كجاييم. جناب سروان پشت سرمان! فكَت بجُنبد – گفته - كمِ ‌كم‌اش يه ماه، اضافه خدمت رو شاخشه، تو- گشتِ شناسايي برون‌مرزي .حالا خفه مي‌شوي يا ...

شیر، آهسته و بي‌صدا جلو‌مان ظاهر مي‌شود. مي‌خواهم بلند شوم. دست مي‌گذارد روي شانه ا‌م. اشاره مي‌کُند، يواش حرف بزنيم.  هوا روشن نشده بايد چند منطقه را شناسايي كنيم و زود برگرديم قرارگاه.  استراحت.  ازشصت دقیقه، کم باشد. زیاد نه! رو مي‌كنم سجاد و طوري كه سروان بشنود: اگر اين شاعرِ دلسوخته‌ي شب‌هاي مهتابي اجازه دهد! و شیر، "تاشو" را ضامن می کند. دست  به دست مي‌دهد. می اندازد دوُش . روبه‌رو مان مي‌نشيند. ته ريش چند روزه چهره‌اش را پيرتر کرده است. چند ساقه ی ‌خشكيده، از زمين مي‌كَند . فوت می کُند. می- گَذارد ميان لب‌ها. صدای ِ روباه مي‌گويد: جناب سروان گرسنه اید. كنسرو لوبيا... سر را بالا مي‌گيرد.

سجاد، عقاب می شود؛آماده و شکیبا. خيره به ما . بعد رو مي‌كند آسمان- بي‌حرف- لبخند مي‌زند. دستَش ماه را نشان مي‌دهد. شیر تبسم مي‌كند. هر سه،( شیر، عقاب و مُوش) –رقصِ علف زارِ میانِ تخت سنگ هاي پايين، دستِ كوهِ بلندِ روبه‌رو را لکه دار می کنیم با نگاهمان. زير لب مي جَوم: بنده‌ خدا حق دارد از اين همه طبيعت بكر و ساكت لذت ببرد. همه مثل من نمي‌شوند آدم بي‌احساس و دم‌دمي مزاج...

آن طرفِ تخت سنگ خش خشی مي‌آيد. انگار، كسي چهار دست و پا روی زمين می خَزد. منظم و آرام. شیر، تیزو تُند "ناموس" را برمي‌دارد . انگشتِ شست روي لب‌ می گذارد و ستونِ صلیب محکم می کند.

می شود عكس پرستار توي قاب مطبِ دكتر ها . سپس كاردِ تيزي از- کُجای- ساق پا بیرون می کشد. سينه خيز دور مي‌شود. اندكي بعد لاي حفره‌ي تخته سنگ می خَزد. مار می شود. آرام و نرم لابه‌لاي بوته‌ها و سنگ ها گُم اش می کنم. خش‌خش مي‌آيد طرفِ من و عقاب. يك لحظه تلمبه چنان به تپش مي‌افتد، تصور مي‌كنم الانه از سينه بيرون بيفتد. عقاب- آرام و بي‌صدا انگار منتظر حادثه‌اي باشد ناموسِ همراهَش را به هر طرف مي‌گيرد. از آن همه آرامشَش  لج مي‌کُنم. وقتي لبخند اضافه شود. كه مي‌كند! بي‌اراده خود را ولو مي‌كنم رو ی زمين و سينه‌خيز كمي جلو مي‌خزم. شیر برمي‌گردد . سر را نزديكِ گوشم مي‌آورد. تكه كاغذي كه علامت‌ها و نام‌هايي رويش نوشته شده دستَم مي‌دهد.  مار می شود . می گوید:" اتفاقي افتاد. اين نقشه بايد برسه دستِ فرمانده. اگه نتونستي. پاره‌اش مي‌كني . وقت نشد. بخورش! "(می جَوم آن وقت. می گویم به خود.)

 می چلاندَم : هي! گوشَت با منه؟ (تق تقِ دندان هام را می شنوَد.) سر را تكان مي‌دهم.  مار می شود.سينه‌خيز برمي‌گردد. شیر می شود  یکهو .

غلتي مي‌زنم و دوباره... غلت مي‌زنم رو به پنجره از لاي پرده ی نيم‌باز، ستاره‌ي كم‌سويي شتابان مي‌گذرد. يادِ سجاد و بالشِ نرم و راحتِ دست‌دوخت مادرش مي‌افتم كه چند سال بعدِ غروبَش، وقتي از جبهه برگشتم، داد بِهم و گفت: "يادگاري باشه هر وقت تو رو مي‌بينم ياد اون مي‌افتم. " تا زنده بود. نشنيدم اسمِ سجاد را از-

دهانَش. هميشه مي‌گفت: "اون."(عقاب)

از جا بلند مي‌شوم. بالشِ دست‌ دوخت را برمی دارم . مي‌گذارم روي صورت. خيسِ ‌خيسه! صداي كشيده شدن چيزي روي نايلون با خش‌خشي از جايي گوشم مي‌خورد. بالش را زمين مي‌گذارم. زير لب مي جَوم: كسي نيست اين جا. نكند خيالاتي شدم. ياد پدر و مادری که- نیستند - مي‌افتم. صداي سرفه‌ها ی خشك پدر كه نيمه ‌شب ها سكوت خانه را به هم مي‌زد؛ با خروپفِ مادر.  و نیشيادِ برادرِ بزرگ. شايد آن وَر آب ها  الان دارد با زنِ فرنگي‌اش دعوا مرافعه مي‌كند.(سیاه پوسته. افریقاییه.)  كليد خانه هم دست كسي ندادم که. باشجاعت كذايي موشانه ام ! نزديك درِ رُو به بالكن مي‌روم. چراغ را روشن مي‌كنم. پابرهنه جلو در مي‌ايستم. خیره خیره می شوم حیاط و هرچه بشود دید. خش‌خش و كشيده شدن چيزي روي زمين - نمي‌دانم - از كجا مي‌آيد. آرزو مي‌كنم كاش، دزدي – كسي-  باشد. (توي دل- آن هم روباهانه!) و كاش آدم دل‌رحمي! وقتي مي‌بيند چيزِ درد بخوري نيست. آن موقع جرأت مي‌كنم(.سروان می شوم . شیرمی شوم.) می گویم: حالا بيا يك كم خستگي دركن. منَم مي‌بيني. بيدار بودم. خوابم نمي‌بُرد گپ بزنيم یه کم. شايد هم خدا را چه ديدي.

( ندیدی که؟!) تو ی كارگاه ساختماني كه خّركاری مي‌كنم دستت را جايي بنَدكردم. می شوی عینِ من.

( یک موُش.) كسي- دزدي- آدمِ دل‌رحمي -  چيزي نمي‌بينم. نفسِ راحتي مي‌كشم.

مي‌خواهم درِ با لكن را ببندم، ناگهان گربه‌ي سياه شكم‌برآمده‌ي همسايه با صداي وحشتناك عجيبي از كنار پاهام فرار مي‌كند . در آني از هره‌ي ديوار مي‌پرَد بام بغل. خيره‌ام مي‌شود. (بازی گُربه موش.)  

بعد میانِ شاخه‌ و برگِ مو گم‌ و گور مي‌كند خود را. برمي‌گردم اتاق- بي‌هوا - خيره مي‌شوم به لكه‌هاي چَرب كنار پرده. سر می گذارم روي بالش . به عادت- با چشمان بسته، موش می شوم دنبالِ كبريت و سيگار مي‌گردم. پُكِ سه چهار بود شايد. درازكش باز غلت مي‌زنم همان جا . غلت می زنم می افتم كنارِ عقاب. ولو می شوم و ... صداي قلب با خش‌خشِ پشت تخت سنگ، قاطي مي‌شود. سروان كمي جلوتر،مار شده است.سينه‌خيز مي‌رود.نوکِ پوتين‌اش هوا را می شکافد. خَشِ محوی می لیسد صورتم را. برمي‌گردم. با دست به عقاب- كنارم چمباتمه زده اشاره مي‌كنم دراز بكشد. دستش را مي‌گيرم.- عصباني- مي‌كشانمَش روي خاربوته‌ها. بي‌حرف ولو مي‌شود. "ناموس" را مي‌چپا نم زير شكمش! دور شدن شیر را درون حفره تماشا مي‌كنم. دوباره برمي‌گردد طرفم . سر را نزديك گوشم مي‌آورد . طوري كه به سختي صداش را مي‌شنوم:

" ممّد! " (سجاد را می پاید.) می تکاندَم:

" هي. با توام." سر را تكان مي‌دهم. محكم مي‌خورد بيني‌اش. خونِ لزجِ سبيل و لب ‌هام را مزمزه می کنم. بي‌اعتنا به خون بيني‌اش، می گوید:

"اونايي كه گفتم. يادت نمي‌ره. كاغذ رو كجا گذاشتي؟"( دست مي‌برم  قمقمه‌ي كمر، از لاي آن، نشانَش می- دهم.): خوبه. بذار همون جا. شماها گوش به زنگ باشين..."

 بعد مي‌خزد پشت ِتخت سنگ. صداي باد ميان بوته‌هاي خشك مي‌پيچد و خش‌خش چند وقت پيش را نمي‌شنوم. دست ، لاي بوته‌هاي خشك و خاكِ كف زمين مي‌برم و خونِ صورت را پاک مي‌كنم.

 عقاب ، مجسمه‌ می شود. كنارم – درازكش – می افتاد. لگدي مي ‌زنم  به پاش. امان نمي‌دهم چيزي بگويد. دست  مي‌گذارم روي دهانش. پس مي‌زند. بي‌حوصله می شود. شیرِ غُران می شود. می تُوپد: "مرض داري؟! بعدَن مي‌فهمي، كله كوبيدن  بيني فرمانده مافوق و لگد پرونی- تو گشت شناسايي برون‌مرزي به هم سنگر خودي، كمِ ‌كم‌اش چن ماه اضافه خدمت رو شاخشه." «رو شاخشه» رو با تمسخر شبيه - روباهانه ام- مي‌گويد. به زور جلو ی خنده‌ را مي‌گيرم. :"آره. بخند تا آبروت نره. سرِتو یه كم بالا بگيري. مي‌توني به همين ماهِ تو آسمون هم بخندي... بخند.."

صورت را برمي‌گردانم.  تا جلو ی قهقهه ام را به ‌گيرم. باد فروكش مي‌كند. صداي خش‌خش مي‌شنوم. دست مي کشَم روی ناموسَم.( می خواهم بردارَم.) يادم مي‌افتدنمی شود کاری کرد با آن. سر نيزه را درمي‌آورم . توي مشت مي‌گيرم. زوزه‌ي باد دوباره دهان باز می کند تُنبک می زند. گرد و خاك و بوته‌هاي خشك می- روند هوا. می رقصندآن جا. يكهو رقصندگان با وزَش بادِ تنُد ، صورتم مي خورد.  انگار كورَم كرده باشد چشم مي‌بندم. ناله‌ي خفيفِ عقاب را ميان آن همه صدا به سختي مي‌شنوم: " هي. ممّد. چشام داره مي‌سوزه. هيچ جارو نمي‌تونم ببينم."  دهانم را مي‌خواهم باز كنم هرچه بوته و خاك مي‌چپند توی حلقَم...  باد خسته كه مي‌شود  رقاصه ها وتماشاگران ساكت می شوند. چشم باز مي‌كنم. صداي خنده‌ي سروان را مي‌شنوم . طنابِ پوسيده‌ي گردن گوسفندي را گرفته و كشان‌كشان مي‌آيد طرفمان. نزديك مي‌شوند می بینم روي صورت حيوان، جاي دو چشم- دو سوراخِ تركَش  خونی خشكيده‌، كنارِ حدَقه، جا خوش کرده است.

حيوان پوزه‌ مي‌مالد پاي سروان . شیر، خنده‌اش  تمام مي‌شود. رو مي‌كند عقاب و شاید به من:

"چيه. گوسفندِ كُور نديدين مگه؟ جانبازِ صددرصد. آقاي شاعر حالش چطوره.  واسه  این غمِ جانكاه ، چی می تونی بگي. غزلی. قصیده ای .عاشقانه باشد هم خوبه!" جا كَن مي‌شوم. با حيرت و ناباوري موشانه مي‌گويم: زبان‌بسته چی می خواهد این جا. اين همه ميدانِ مين. چه جوري رد شده. جايي که نمی ببيند. آب و غذا هم... چیزی پیدا نمی کنم بتپانم توی کله ی پوکمَ . شیر،  طناب را می بُرد.  باآب قمقمه‌اش ،خون‌ِ خشكيده‌ي دور  حدَقه را پاک مي‌كند. رو به من مي‌گويد:"دستاتو حوض كن. ببينم!" آب را وقتی مي‌ريزد توي گودي دست هام، تنَم مور مور می شود . سرِ حيوان را نزديك مي‌آورد- آهسته. با چه ولعي آب مي‌خورد زبان بسته. در آني حوض، خالي مي‌شود. بعد سجاد ، قطره‌ي آخر قمقمه اش را خالی کرد توي حوض.

 شیر، كنار مي‌رود.  تكيه مي‌دهدتخته‌سنگ روبه‌رو . شايد جوابم را مي‌خواست بدهد. نمي‌دانم.  ناموسَش را روی دوُش انداخت و گفت:

"حكمت خدا –شاید- اينه. اگه قرار باشه تو اين وانفسا، چش نداشته باشي و بعد هم بَري رُو مين، اين ديگه نامرديه...  اون كاغذ رو بده كار دارم. نماز صبح رو بايد قرارگاه بخونيم. دو سه ساعتِ ديگه آفتاب مي‌زنه..."

 موشانه مي‌گويم: حيوان را چه كارش كنيم؟ از كنار تخته سنگ رو برمي‌گرداند و مي‌غُرد:

"چي گفتي. مي‌توني دستات رو باز كني."

...

(تکا ن می خورم .می چپَم توی لانه ام.)

دست هام باز مي شوند. ته سيگارِ خاموشِ - لای انگُشت- مي‌افتد روي پشمِ سفیدِ سينه‌ و جِز- ای  می- شنوم!يكهو بلند مي‌شوم. صداي اذان از دور دست‌ها مي‌آيد. ميانِ پُك‌هاي طولاني سيگارِ چندِ  نزديك خروسخوان- انگار جواب كسي را بگويم. عزدارانه می نالم:

يادم باشد فردا سرِ خاك سجاد كه رفتم، سري به آسايشگاه بزنم. سروان را ببينم شیر را. چقدر دلم مي‌خواهد آن یک، تكه گوشتِ روي تخت، رو ی پاهاش بايستد و با كله بكوبد رو صورتم . خون بيني‌َم، سفیدی موهاش را سرخ كند. شايد از شرمنده گي آن شب بيرون بيام. بعد.  هوار کشم . شاید. صدا شوم . شیر شوم . عقاب شوم .  خودم شوم . همه بشنوند:

" تو اين وانفسا  دست و چشم ..."

                                                                                                         پايان

                                                                                              "م" سلامت محمدی          

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط سلامت محمدی  |